سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

پنجشنبه 9 اسفند 1403
  • روز ملي حمايت از حقوق مصرف كنندگان
29 شعبان 1446
    Thursday 27 Feb 2025

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      تمام پلیدیها در خانه ای قرارداده شده و کلید ان دروغگویی است. امام حسن عسكري(ع)

      پنجشنبه ۹ اسفند

      رفتی منو سوزوندی

      شعری از

      علی اصغر صحرایی (رائد تنها)

      از دفتر حال مرا دنیا نمی فهمد نوع شعر ترانه

      ارسال شده در تاریخ ۲۱ ساعت پیش شماره ثبت ۱۳۶۱۵۱
        بازدید : ۲   |    نظرات : ۰

      رنگ شــعــر
      رنگ زمینه
      دفاتر شعر علی اصغر صحرایی (رائد تنها)
      آخرین اشعار ناب علی اصغر صحرایی (رائد تنها)

      رفتی منو سوزوندی
       
      وقتی می خواست بره منو صدا کرد 
       
      با قلب خسته م می دونی چه  ها کرد 
       
      اون نمی خواست دیگه با من بمونه 
       
      بار سفر بست و شدم دیوونه
       
      انگار می خواست بگه یه حرف تازه 
       
      بگه از اون قصه که مثل رازه
       
      اما گلوش وبسته بود  دستای بغض و گریه
       
      یخ زد بود روی لباش غنچه سرخ خنده
       
       گفتم بگو به من بگو ببین دارم می ممیرم
       
       می خوای بری حالا که من اسیرم
       
      صدای گریه هاش اومد قلبم دیگه طاقت نداشت
       
       گریه کنون رفت که بره رفت و منو تنها گذاشت
       
      می رفت من پشت سرش گریه می کردم که نرو
       
      می گفتی که دوسم داری اگه دوسم داری نرو
       
      دیدم که دور شد از منو قلب شکستم ای خدا 
       
      من باورم نبود که اون یه روز میشه ازم جدا
       
      تورفتی و رفتی منو سوزوندی
       
      قلبمو در حسرت داشتنت نشوندی
       
      رفتی نفهمیدم چرا رفتی شدی ازم جدا
       
      پری خوب قصه هام چرا شدی ازم جدا
       
      حالا یه ساله رفتی ودلم هنوز منتظره
       
      خدا می دونه نیستی و این دل من در به دره
       
      تا که یه روز یه نامه از تورسید به دستم
       
      بوسیدم و گذاشتمش رو این دل شکسته م
       
      نوشته بودی که هنوز به یاد من  می سوزی
       
      خسته ودلتنگ منی منتظر غروبی
       
      نوشته بودی که دلت نمی خواست منو تو اوج بی کسی ببینی
       
       ستاره ی تو با یه درد کهنه چند روزی مهمون تن زمینی
       
      گفتی می خواستی دیر نشه برا من گفتی که باید از تو من جدا شم
       
      یه وقتی دیر نشه برام عزیزم که من واسه تو از ستاره ها شم
       
      ستاره ی که می دونه می میره یه روزی از همین روزای پاییز
       
      دوست نداره که بعد رفتنش تو روزو شبت همش بشه غم انگیز
       
      بگم عزیزم که یه درد کهنه دیگه داره جون منو می گیره
       
      می خواستم عاشقم نشی که رفتم حلما عزیز تو داره می میره
      ۰
      اشتراک گذاری این شعر
      ۱ شاعر این شعر را خوانده اند

      نقدها و نظرات
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


      (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
      ارسال پیام خصوصی

      نقد و آموزش

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      3