سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 6 مهر 1399
    10 صفر 1442
      Sunday 27 Sep 2020
      • روز جهاني جهانگردي
      دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

      يکشنبه ۶ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      زمانی برای خیالبافی
      ارسال شده توسط

      م فریاد(محمدرضا زارع)

      در تاریخ : چهارشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۶:۰۰
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۹۱ | نظرات : ۲۵

      «آره! دوستش دارم... ولي دخترم! اين به اون معنا نيست كه دلم ميخواد كنارش بخوابم»، مرد با گفتن اين جملات از جايش بلند ميشود و بي اختيار وارد آشپزخانه مي شود و به سمت كابينت مي رود اما قبل از اين كه دستش به پاكت سيگارش برسد يادش مي آيد با خودش قرار گذاشته است كه ديگر سيگار نكشد. دختر هاج و واج نگاهش ميكند، اولين بار است كه پدرش اينگونه با او حرف ميزند. مرد متوجه ميشود و ادامه مي دهد: دخترم! تو ديگه بزرگ شدي، خيلي حرفايي رو كه قبلا نميتونستم بهت بگم الآن ميتونم.
      دختر احساس غرور ميكند و لبخند مي زند ولي لبخندش هنوز به لب ننشسته در نگاه پدر غرق ميشود و گل شرمي روي گونه هايش ميشكفد. او دوم دبيرستان است و در درون خود احساس بالندگي ميكند ولي ظاهرش هنوز آنقدر تغيير نكرده كه اطرافيانش او را بزرگ بدانند و اين تناقض، همان چيزيست كه او را آزار مي دهد ولي خوشبختانه در چشم پدر اين تناقض وجود ندارد و همين باعث ميشود كه جرأت پيدا كند و بگويد: ولي بابا! مامان هنوزم تو رو دوست داره... من از دلش خبر دارم... توي اين دو ماهي كه طلاقش دادي خيلي برام درد دل كرده... اون فكر ميكنه زير سرت بلند شده بوده كه يهو بدون هيچ دليلي طلاقش دادي... فكر ميكنه جادو جمبلت كرده بودن و جادو كه باطل بشه خودت مث... سگ پشيمون ميشي... البته ببخشيد مامان ميگه.
      مرد لبخند مي زند و با مهرباني دستش را روي شانه ي دختر ميگذارد و ميگويد: ازم سؤال كردي مامانتو هنوزم دوست دارم يا نه... منم جوابتو دادم...دخترم! عزيزم! من هيچ راهي رو دوبار نميرم... يعني عمرم كفاف نميده... از من نااميدش كنين... بهش بگين منتظرم نمونه... بگين تا جوونه بره ازدواج كنه...
      سپس فلاسك چاي را بر مي دارد و دنبال ليوان دومي براي دختر ميگردد، دختر متوجه ميشود و ميگويد: بابا! من چايي نميخوام مرسي.
      مرد يك ليوان چاي براي خودش مي ريزد و در حالي كه آن را روي ميز آشپزخانه ميگذارد، با سرزندگي و لحن معلمهاي كلاس اول دبستان مي پرسد:
      بهترين زمان براي فكر كردن و خيالبافي يه شاعر چه زمانيه؟!
      دختر با اشتياق و خوشحالي پاسخ مي دهد: فاصله ي بين ريختن چاي تا سرد شدن آن!
      سپس هردو مي خندند و كف دستهايشان را به علامت توافق و همدلي به هم مي كوبند.
      براي لحظاتي تمام غصه ها فراموش مي شود ولي ناگهان گل خنده روي لبان دختر رنگ مي بازد و او با لحني غمزده مي گويد: باور كن بابا! مامان هنوزم دوسِت داره... همش ميگه:" من كسي رو از دست دادم كه عاشقش بودم... ولي بابات كسي رو از دست داده كه اصلا دوستش نداشته."
      مرد ضربه اي شبيه ضربه مشت يا پتك درون قفس سينه اش احساس ميكند، ميخواهد جلوي ضربه را بگيرد ولي بغضي به گلويش حمله ميكند با سرفه جواب بغضش را مي دهد و نتيجه اين درگيري ها موج خيس زير چشمهايش مي شود كه معلوم نيست اشك است يا پساب سرفه.
      دختر به آشپزخانه مي دود تا براي پدرش يك ليوان آب بياورد ولي هرچه مي گردد ليواني پيدا نمي كند. در حين جستجو چشمش به كيسه پلاستيكي پر از دارويي مي افتد كه در كابينت قرار دارد. با تعجب مي گويد: واي بابا!... چقدر دارو... مگه چته كه دكتر اينقدر دارو بهت داده؟
      پدر با دستپاچگي مي گويد: چيز مهمي نيست.
      دختر، دفترچه درماني پدر را از كيسه ي داروها بيرون مي آورد. برگ سفيد تا شده اي از لاي آن روي زمين مي افتد. آن را بر مي دارد و ميخواند. سپس مي گويد: بابايي! شيمي درماني يعني چي؟
      پدر با سرفه اي ساختگي از پاسخ به سؤال دختر طفره مي رود و با لحني كه دختر را هول مي كند مي گويد: دخترم! خفه شدم... يه كم آب برام بيار!
      دختر خجالت زده مي گويد: واي ببخشيد... الان ميارم...
      سپس به سرعت كاغذ را لاي دفترچه مي گذارد و مي دود كاسه اي بر مي دارد و از شير آب ظرفشويي براي پدر آب مي برد. مرد كاسه را ميگيرد و آب را لاجرعه سر ميكشد. دختر با دلسوزي ميگويد: نميخواي يه كم وسيله خونه واسه خودت بخري؟... همه چيزُ كه دادي به ما... لااقل يه يخچال واسه خودت بخر، يه كم ظرف و ظروف بخر...
      مرد حرف دختر را قطع ميكند: راستي دخترم! از تبلتاتون راضي هستين؟
      • آره... دستت درد نكنه بابايي... عالي ان.
      • دارم جمع و جور ميكنم ايشاالله يه ماشين براتون بخرم... البته در حد وسعم... يه پرايدي... چيزي.
      •  
      • آره دخترم، آخه مامانت با سه تا بچه سختشه بدون وسيله... راستي! يادت باشه دخترم! داري ميري پيراشكياي روي ميز هم با خودت ببري... مامانت پيراشكي دوست داره.
      دختر باشيطنت مي گويد: بابايي يه كم هم به فكر خودت باش... ببين چقدر لاغر شدي!... يكي رو بايد داشته باشي كه بهت برسه... نميخواي ازدواج كني؟
      مرد سري به علامت نفی تكان مي دهد و خيلي جدي مي گويد: نه!... فعلاً كه هيچ تصميم خاصي واسه هيچي ندارم... خودت مي دوني دو ماهه جز با شما سه تا بچه با هيچكس دو كلمه حرف هم نزدم... البته به جز توي اداره... شايد باور نكني ولي من پنج ماهه به هيچ زني نگاهم نكردم... حتي به مامانت وقتي هنوز هم اينجا بود...
      • من باور ميكنم بابايي... چون ميشناسمت... ولي آخه چرا؟... چرا مث بقيه ي مردم از زندگي لذت نمي بري؟
      مرد به چشمهاي دختر خيره مي شود و مي گويد: دخترم! چيز خاصي ميخواي بگي؟... احساس ميكنم ميخواي يه چيزي بگي ولي هي اين دست اون دست ميكني!
      دختر كه غافلگير شده، چند لحظه مكث مي كند و بعد با خجالت مي گويد: « مامان گفت: سكه ي ششم مهريه م چي شد؟... يك ماه از موعد تحويلش گذشته... اگه نميخواي بدي بگو تا به زن عموم بگم بندازتت زندون... خودت كه مي دوني منشي دادستان همه كار ميتونه بكنه.»
      مرد مؤدبانه دستش را روي چشمش مي گذارد و مي گويد: بگو چشم!... ايشالله توي همين چند روزه بهت ميدم....
      و سپس ادامه مي دهد: ولي دخترم! اين اون چيزي نبود كه ميخواستي بگيا!
      دختر سرش را پائين مي اندازد. پدر با مهرباني چانه ي دختر را مي گيرد و صورتش را بالا مي آورد. اشك در چشمان دختر حلقه زده است. پدر سر دختر را به سينه ي خود مي فشارد و موهايش را نوازش مي كند و مي بوسد. بغض دختر مي تركد و هق هق كنان مي گويد: بابايي!... مامان... مامان... مامان ازدواج كرده.
      م. فریاد

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۹۹۳۱ در تاریخ چهارشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۶:۰۰ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      سامره حاجیان(مهربانی)
      چهارشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۷:۱۲
      سلام مرا ببخشید آنقدرها ذهن پریشانم درگیر داستان کوتاه شما شد که رشته کلام ازدستم رفت ...چه درد مشترکی میان خط به خط داستانها چشمانت را به گلوله میبندد طلاق .نبود عشق در زندگی .نبود حقیقت و یا تلخ بودن وجودت بخاطر پنهان کردنِ حقیقتهایی که بخاطر یکنفر دیگر مجبور هستی در وجودت خفه کنی ...چقد سخت است نشان دادن فلج شدن احساست در درونت.متاسفانه من احساسم نسبت به تمام داستانهایی که در آنها عشق و جدایی و طلاق حرف اول را میزند اشکم بی اختیار ریخته میشود زیرا در واقعیت بارها اینچنین داستانهایی با مضمون واقعیت شاهد بوده و چه تلخ است که داستانها چنان شباهتی بزرگ و نسبت به هم دارن ..داستانتان درکنار قلم دلنشینتان دردناک بود استاد ...
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      شنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۱:۳۱
      درود بر شما
      ممنون از حضور پرمهرتون
      زنده باشید خندانک
      ارسال پاسخ
      علیرضا خوشرو
      چهارشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۸:۵۱
      سلام...بر استاد فریاد عزیز....
      خواندن داستانهای شما ادم رو غرق در رویا میکنه...
      مرحبا....فقط رحمی کن ای بزرگوار بر قلب شکننده ی ما... خندانک
      زیبا بودن و روان نوشتن و صادقانه مطالب رو ادا کردن کار هر کسی نیست....و این برگ برنده ای است که در وجود شما نحفته است....دنبال میکنم سایه به سایه قلمتان را بزروار.‌‌.🌹
      آرزویم همیشه خندان دیدنتان است..‌‌
      🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      شنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۱:۳۲
      درود شاعر توانا
      ممنون از حضور انرژی بخشتون
      و لطفتون به این ناچیز
      زنده باشید خندانک
      ارسال پاسخ
      زینب حیدری
      چهارشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۱:۰۸
      این روزا ک وقت کمی برای سر زدن ب سایت دارم
      هرازگاهی میام و دنبال اسمی ک میگردم اسم شماست تا ببینم مطلب جدیدی ارسال کردین یا ن
      الان ک اینو دیدم چقدر خوشحال شدم و نخونده میدونسم ک قراره ی داستان خوب خونده باشم
      نمیدونم چی در قلم شماست ک میشه راحت با نوشته هاتون ارتباط گرفت با هر موضوعی(خب دیگه بیان احساسم کافیه😅بریم سراغ نوشته)
      خیلی خوب نوشته شده و یطورایی غیر قابل پیش بینی
      چقد میتونن دو نفر زیر یک سقف غریبه باشن ک نگفتن بهتر از گفتن مشکلت باشه و چقدر گذشت لازمه تا بخوای روزای سختتو تنهایی طی کنی

      م فریاد(محمدرضا زارع)
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      شنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۱:۳۳
      سلام شاعربانوی دردها
      ممنون از حضور انرژی بخشتون
      و لطفتون به این ناچیز
      زنده باشید خندانک
      ارسال پاسخ
      ابوالحسن انصاری (الف رها)
      چهارشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۳:۰۶
      سلام وسپاس خندانک
      ایمان اسماعیلی (راجی)
      ایمان اسماعیلی (راجی)
      پنجشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۱:۴۹
      🌹🌹🌹🌹
      ارسال پاسخ
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      شنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۱:۳۴
      سلام استاد
      ممنون از شاگردنوازیتون
      زنده باشید خندانک
      ارسال پاسخ
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      شنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۱:۳۴
      سلام استاد
      ممنون از شاگردنوازیتون
      زنده باشید خندانک
      ارسال پاسخ
      ایمان اسماعیلی (راجی)
      پنجشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۱:۵۲
      درود استاد عزیزم
      به خودم اجازه نمیدم حرفی بزنم
      ولی بسیار با نظر دوستان موافقم
      مخصوصا استاد انصاری😊🌹
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      شنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۱:۳۵
      سلام شاعر توانا
      ممنون از حضور پرمهرتون
      و لطفتون به این ناچیز
      زنده باشید خندانک
      ارسال پاسخ
      سمیرا_خوشرو
      پنجشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۶:۰۲
      درودتان استاد زارع گرامی
      داستانی بسیار زیبا و عاشقانه ای را قلم زدید
      هر چند غمگین
      لذت بردم بزرگوار
      برقرار باشید
      🌹🌹🌹🌹
      🌸🌸🌸🌸
      👌👌👌👏👏👏
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      شنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۱:۳۶
      درود استاد
      ممنون از حضور انرژی بخشتون
      و لطف همیشگیتون به این ناچیز
      زنده باشید خندانک
      ارسال پاسخ
      مجتبی شفیعی (شاهرخ)
      پنجشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۰:۵۰
      سلام
      من واقعا به غیر از داستان های بهرنگی و هدایت تقریبا هیچ داستان دیگری نخوانده ام ...نمی دونم چرا ...این نقطه ضعفمه
      نمیدونم چرا با نوشته هاتون داستان خون شدم
      چقدر خوب بود .چقدر عالی بود.البته که مرد ها مظلومند.......( شوخی بود)
      مثل همیشه میگم خدا را شکر هستید
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      شنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۱:۳۹
      سلام استاد
      ممنونم از حضور انرژی بخشتون
      شرمنده ی لطف شما هستم همیشه
      عالی حضور شماست
      همیشه باشید خندانک
      ارسال پاسخ
      زینب بویری (خزان)
      جمعه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۱:۱۱
      درودبراستادزارع گرامی خندانک
      بسیارزیباوغمگین بودهرچندغمگین ترودلخراش ترازاین
      داستان واقعیت هایی تلخ ترنیزهستندپدرهایی هستند که اگربهشت زیرپای مادران باشدحتماخدابهشتی بهتربرای آنها داردبخاطرتموم دردهایی که کشیدن وتموم زحماتشون.
      داستان بسیارارزشمندی بود خندانک
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      شنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۱:۴۱
      سلام دخترم
      ممنون از حضور دلگرم کننده تون
      ان شاالله همیشه شاد باشید
      خدا خفظتون کنه خندانک
      ارسال پاسخ
      بتول رجائی علیشاهدانی(صنم)
      شنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۶:۳۶
      درود بیکران استاد بزرگوار بسیار عالی و بینظیر درودتان باد
      حقایقی تلخ در لباسی از حقیقت
      دست مریزاد لذت بردم خندانک خندانک
      معصومه خدابنده
      يکشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۱:۴۵
      سلام و احترام
      فقط میتوان گفت درودهاااا
      منیژه قشقایی
      سه شنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۲:۱۱
      چه بغضی داشت این داستان
      افسوس که قدر دوست داشتن ها وعشق را نمی دانیم
      که هدیه ی الهی هستند . خداوند انسان را آفرید که عشق بی پایان رادراوبنگردولذت ببرد چون خداوند عاشق هست.

      درود بی پایان استاد گرامی خندانک خندانک خندانک
      محمد باقر انصاری دزفولی
      چهارشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۸:۱۲
      با احترام به استادبزرگوار
      قلم توانایتان همیسشه نویسا
      هزاران درود
      همیشه مانا باشید
      خندانک خندانک خندانک خندانک
       مینا جونبخش
      يکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۳۴
      باعرض سلام وخداقوت
      بسیارزیباوغم انگیز بود
      انشاءالله سلامت وشادکام باشید دلتان شادباشد
      وداستان ها وشعرهای زیبابنویسید
      حوریه دردانی حقیقی
      يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۱:۲۷
      بسیار زیبا و غم انگیز ... انقدر هنرمندانه نگاشته بودید که کنترل اشک واقعا ناممکن بود ...
      در یک کلام باید گفت بی نظیر بود و تحسین برانگیز 👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻
      فروغ فرشیدفر
      سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹ ۰۱:۵۲
      درود بر استاد زارع بزرگوار🌹
      بعصی داستانها ازحقیقت ، حقیقی ترند و بعضی حقیقتها به داستان می مانند.
      هرکدام که بود این نوشته ی خواندنی وتاثیر گذار و عمیق ، قلم نویسنده ی توانمندش رو به رخ میکشید و عالی بود.
      🌹🌹🌹🌹
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0