سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 1 شهريور 1398
  • روز پزشك - روز بزرگداشت ابوعلي سينا
23 ذو الحجة 1440
    Friday 23 Aug 2019
      هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

      جمعه ۱ شهريور

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      انسان
      ارسال شده توسط

      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)

      در تاریخ : چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۰۳:۱۶
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۶۰۷ | نظرات : ۲۵


      "جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاست
      لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.
      او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت
      دختری با یک گل سرخ.
      از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.
      از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود.
      اما نه شیفته ی کلمات کتاب ..
      بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد که در حاشیه ی صفحات آن به چشم می‌خورد.
      دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت.
      در صفحه ی اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: 
      “دوشیزه هالیس می نل"
      با اندکی جست و جو و صرف وقت 
      توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
      ” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. 
      روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
      در طول یکسال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.
      هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. 
      جان درخواست عکس کرد ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد.
       
      به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
       
      ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند
      ۷ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک
      هالیس نوشته بود : 
      " تو مرا خواهی شناخت 
      از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت ." 
      بنابراین راس ساعت ۷ بعداز ظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت 
      اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
      ادامه ی ماجرا را از زبان خود " جان " بشنوید:
      زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد
      بلند قامت و خوش اندام
      موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود.
      چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود
      و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد
      من بی اراده به سمت او قدم برداشتم
      کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. 
      اندکی به او نزدیک شدم
      لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟" 
      بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و در این حال میس هالیس را دیدم. 
      تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود 
      زنی حدودا 50 ساله
      با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود
      اندکی چاق بود و مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.
      دختر سبز پوش از من دور می شد و 
      من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام.
      از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و
      از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود، به ماندن دعوتم می کرد. 
      او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید.
      و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.
      دیگر به خود تردید راه ندادم با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم 
      و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم.
      از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.
      اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.
      دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم. 
      به نشانه ی احترام و سلام خم شدم 
      و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. 
      با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم.
      من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید. 
      از ملاقات شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
      چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: 
      فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم!
      ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که
      او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.
      او گفت که این فقط یک امتحان است!
       
      ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺷﻌﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻬﻮﺕ
      ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺷﻬﻮﺕ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻌﻮﺭ
      ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺭﺍ ....
       
      ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﺑﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ
      ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ ﺑﺮ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﭘست تر!

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۸۰۳۴ در تاریخ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۰۳:۱۶ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      عمادالدین صفائی(صاد)
      چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۰۵:۱۶
      فوق العاده بود
      ازشدت تاثیرش نمیتونم بخوابم... خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺷﻌﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻬﻮﺕ
      ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺷﻬﻮﺕ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻌﻮﺭ
      ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺭﺍ ....

      ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﺑﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ
      ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ ﺑﺮ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﭘست تر!
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۰۹:۵۸
      سلام برعماد عزیز
      درود بر تو.
      سپاس از حضورت خندانک
      ارسال پاسخ
      علی رفیعی
      علی رفیعی
      چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۱۶:۲۸
      خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۱۷:۳۹
      خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۵۶
      درود بر بانوی واژه هاممنونم
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۵۷
      درود بر علی اقای عزیز،حضورتان ستودنیست
      علی رفیعی
      چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۱۴:۲۹
      سلام و درود جناب رمضانی
      زیبا نوشته اید و خواندنی
      همچنان موفق و پیروز باشید
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۱۶:۳۴
      سلام بر جناب رفیعی عزیز
      این مطلب را دیروز دوستی برایم فرستاد،خواندم،دیدم چقدر زیباست.با خودم گفتم بگذارم توی سایت دوستان هم بخوانند و استفاده کنند.
      انشاالله موفق و موید باشید خندانک
      ارسال پاسخ
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۱۷:۳۹
      خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      عمادالدین صفائی(صاد)
      عمادالدین صفائی(صاد)
      چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۲۳:۱۶
      خندانک
      ارسال پاسخ
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۵۸
      درود بربانوی واژه ها
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۵۸
      ممنون از عماد عزیز
      علی رفیعی
      علی رفیعی
      جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۱۲
      خندانک خندانک خندانک
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۱۵:۴۰
      خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک
      سلام
      بسیارزیبابود
      ممنون خندانک خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک
      خندانک
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۱۷:۴۱
      سلام بر بانوی عزیز واژه ها.
      سپاس از حضورتان خندانک
      ارسال پاسخ
      عمادالدین صفائی(صاد)
      عمادالدین صفائی(صاد)
      چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۲۳:۱۵
      خندانک
      ارسال پاسخ
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۵۶
      متشکرم عماد جان
      سینا دژآگه
      چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۱۸:۳۰
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      ممنون از ارسال این زیبایی دوست عزیزم
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۲۰:۳۳
      سپاس از حضورت سینای عزیز خندانک
      ارسال پاسخ
      عمادالدین صفائی(صاد)
      عمادالدین صفائی(صاد)
      چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۲۳:۱۶
      خندانک
      ارسال پاسخ
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۵۸
      متشکرم عماد جان
      نیره ناصری نسب
      پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۶ ۱۷:۱۴
      سلام خندانک
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۶ ۱۹:۲۲
      سلام خندانک
      ارسال پاسخ
      امیر اصفهانی(دلقک)
      پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۶ ۲۰:۰۳
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۵۴
      سلام بر حناب اصفهانی عزیز
      خوش آمدید خندانک
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      آموزش و نقد شعر

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0