سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 22 آبان 1398
  • شهادت سيد علي اندرزگو به دست مأموران ستم‌شاهي پهلوي، 1357 هـ ش
17 ربيع الأول 1441
  • ميلاد حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله، 53 سال قبل از هجرت، روز اخلاق و مهرورزي - ميلاد حضرت امام جعفر صادق عليه‌السلام مؤسس مذهب جعفري، 83 هـ ق
Wednesday 13 Nov 2019
    مردم زماني به دانايي شما اهميت مي دهند كه بدانند به آنها اهميت مي دهيد. جان ماکسول

    چهارشنبه ۲۲ آبان

    پست های وبلاگ

    شعرناب
    ملنگ(3)
    ارسال شده توسط

    ابوالفضل رمضانی (ا تنها)

    در تاریخ : پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۲۹
    موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۷۳۰ | نظرات : ۷

    ملنگ قسمت سوم
    وارد خانه که شدم،با چیز های عجیبی روبرو شدم،به جای استکان و بشقاب و کمد و تلویزیون،چشمم به سر گوزنی تکیه داده بر دیوار و چاقویی آویزان از دیوار افتاد.
    میل های پهلوانی سنگین روی طاقچه عرض اندام میکردند.
    کف خانه را موکت های سبزی با خال های سیاه پوشانده بود.
    توی خانه خبری از بخاری نبود،هرچه که بود یک شومینه بود که با چوب و زغال کار میکرد.
    با ملنگ نشستیم جلوی آتش،انگاری چای های ملنگ حسابی خواب را از سرمان پرانده بود.

    گفتم :ملنگ چه خانه ی باحالی داری!
    گفت: کجایش باحال است؟
    لبخند ملیحی زدم،خودم را جمع جور کردم سپس لب لوچه ام را چروک کردم و گفتم: باحال است دیگر.
    بدون اینکه چیزی یگوید،رادیوی مشکی رنگی را از کنار صندلی گهواره ایش برداشت، انگار رادیو خیلی قدیمی بود.آن را روشن کرد،رادیو هم شروع کرد به خرناس کشیدن،مرا یاد تلویزیون های برفکی قدیمیمان می انداخت.
    کمی دست کاریش کرد و سپس زیر لب ناسزایی گفت و کناری پرتش کرد.

    گفت:شب ندای بلندی میخواند.
    گفتم:بله
    گفت:نمیخواهی بخوابی؟
    جوابی ندادم اما از قیافه ام معلوم بود پاسخم منفیست.
    باز گفت :منم!
    چند دقیقه ای کنار آتش نشستیم،سکوت بینمان حاکم شده بود،تنها صدای جیغ کنده های داخل آتش که داشتند از شکستن کمرشان فزیاد میزدند،شنیده می شد. انگار کمک میخواستند.
    آمدم سکوت را بشکنم،خواستم چیزی بگویم اما ذهنم کمک نمیکرد. نگاهی به سر و کله ی نتراشیده ی ملنگ انداختم و گفتم: راستی تو چرا هیچ وقت صورتت را اصلاح نمیکنی؟
    نفسش را بیرون داد و گفت :عزادارم.
    گفتم عزاردار که؟
    گفت: عزادار انسانیت!
    آن لحظه حسابی توی دلم ملنگ را مسخره کردم،با خودم گفتم نگاهش کن حالا این هم برای ما فیلسوف شده!
    گفتم :ملنگ نگفته بودی شکارچی هستی!
    بی درنگ گفت:خب نیستم،هیچ وقت نبوده ام،اصلا کلا با این کار ها مخالفم!
    گفتم :پس این سرگوزن را از کجا آورده ای؟
    نفسی کشید و کفت:مال پدر خدابیامرزم بود.همیشه تفنگش به دوشش بود و اسبش زین برای دشت و دمن!
    گفتم:یعنی و پدرت شکارچی بود؟
    گفت: نه
    گفتم :پس چه؟
    گفت:این کار را از روی تفریح میکرد.
    گفتم:پس چکاره بود؟
    گفت:خان بود!
    گفتم:خان؟
    با سرش تایید کرد!
    انگار ماجرا داشت جالب میشد.
    دهانم را باز کردم تا چیز دیگری بپرسم که ملنگ پرید وسط و گفت چیزی نمیخوری؟
    گفتم: کمی چای باشد دعایت میکنم!
    غرولندی کرد و رفت یک کتری بی دسته ی سیاه را آورد و کذاشت روی آتش!
    گفتم:ملنگ،ذهن مرا خیلی درگیر کرده ای با آن زخم عجیب غریبت.
    گفت: این زخم سال هاست خودم را هم درگیر کرده.
    گفتم: راستی داستانش چیست.
    گفت:باید از اول بگویم، حوصله ات نمیکشد.
    گفتم:طولانیست؟
    گفت:خیلی
    گفتم:شب هم طولانیست!
    برقی در چشمانش درخشید انگار پس از سال ها کسی را پیدا کرده باشد تا درد هایش را برایش بگوید،شاید هم...
    آهی کشید،انگشت هایش را برد لای موهای پرپشتش و شروع کرد.
    درست از اول،داشت برمیگشت به سال ها پیش....
    ادامه دارد...
    #ا_تنها

    ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
    این پست با شماره ۸۰۱۵ در تاریخ پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۲۹ در سایت شعر ناب ثبت گردید

    تازه ترین نقدها

    نظرات

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
    0