سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 25 فروردين 1400
  • روز بزرگداشت عطار نيشابوري
3 رمضان 1442
    Wednesday 14 Apr 2021

      پر نشاط ترین اشعار

      کانال رسمی شعرناب

      بار پروردگارا، دلهاي ما را به باطل ميل مده پس از آنکه به حق هدايت فرمودي و به ما از لطف خود رحمتي عطا فرما، که تويي بسيار بخشنده (بي‌منّت). آل عمران آیه ۸

      چهارشنبه ۲۵ فروردين

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      افسانه مه آلود هاکو و پرشا نگاره بیست و سوم
      ارسال شده توسط

      مازیارملکوتی نیا

      در تاریخ : شنبه ۱۲ تير ۱۳۹۵ ۲۳:۵۲
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۸۳ | نظرات : ۰

      نگاره بیست و سوم
      دهکده هولناک یزد
      از ترمینال که به سمت خونه مهدی زارع رفتیم /احساس عجیبی داشتم / میدونستم قراره اتفاقات ناخوشایندی بیفته / اتفاقاتی که بعد از ورود به او ن خونه بزرگ وقدیمی تو اون ده عجیب رخ داد و...../ساعت دو نیم شبه /منو پرشا به لطف مهدی زارع/دوست قدیمیم که مهندس برق مرکز برق شهر یزد بود /در یک خانه بزرگ نیمه روستایی در دهکده ای در اطراف یزد میهمان بودیم /این پیشنهاد دکتر شکوهی بود /روانپزشک پرشا /میگفت شاید اگر پرشا از محیط معمول زندگی دور باشه /فشار از دست دادن مادرشو از یاد ببره /البته احتمالا کابوسهاشم آروم آروم قطع میشه و قرار
      بود ما جاهایی تو ایران رو برای اینکه بفهمیم کجا /خارج از تهران /پرشا آرامششو بدست میاره امتحان کنیم /تا در یکی از اونها که همه مشکلات حل شد /مستقر شیم و زندگی کنیم /اینجا چندمین جا بود ؟/واقعا اینقدر زیاد شده بود که حتی نمی خواستم
      بیاد بیارم /فقط امیدوار بودم که اینبار از یزد نتیجه بگیریم / پرشا با آرامشی عجیب به خواب رفته بود / به نظر میومد که امشب قراره مشکلی پیش نیاد/طبق معمول /عمومی از زمانم در شبها صرف کنترل این میشد که حمله عصبی بهش دست نده و تا صبح رو تقریبا بالای سرش بیدار بودم/از پنجره اتاق به ماه نگاه میکردم /اگار اونم به اندازه من غمگین بود / بلند شدم تا توی حیاط برم و کمی تو هوای پاک این روستا لذت ببرم /درب چوبی اتاق که رو به حیاط بود رو باز کزدم / شروع شده بود باز..../پرشا داشت توی حیاط اینورو اونور میرفت و انگار با کسانی حرف میزد که نمیدیدمشون /فورا پشت سررمو نگاه کردم اونجا هم بود /همونطور آروم /زیر پتو دراز کشیده بود /وحشت کرده بودم /مگه میشه یک آدم در یک زمان دو جا باشه ؟ /به خودم گفتم شاید خوابی / به صورتم چند ضربه زدم /صدای اینکارم توجه پرشا رو درحیاط جلب کرد /به شکل ترسناکی بهم نگاه کرد /بعد کمی خیره موندن لبخندی که موهای تنمو سیخ کرد بهم کردو انگار منو ندیده باشه /شروع به حرف زدن کردو به این سمت و اون سمت حیاط حرکت کرد/ با جسارتی که نمیدونم از کجا پیدا کردم دوباره به پرشا که در اتاق بود نگاه کردم / هنوز به آرومی اونجا بود / به سمت حیاط راه افتادم / پرشا تو حیاط بود /واقعا بود /صدای خوردن دو فلز از زیرزمین بزرگ و تاریک حیاط بلند شد / برگشتم در نوری کم /پرشا داشت در زیر زمین با شمشیروزره و کلاه خودی که فکر کنم مربوط به هزاران سال پیش بود میجنگیذ / با کی ؟/چیزی که بجز شمشیرش چیز دیگه ای رو نمیدیدم / با نزدیک تر شدنم / محیط زیرزمین اینقدر بزرگ شد که شبیه به میدان نبرد بزرگی شد و تازه موجودات عجیبی مثل اسبهای نیمه آدم و اژدها ها در آسمان زیر زمین و موجوداتی دهشتناکتر رو دیدم که با هم به جنگی خونین می پرداختن / فقط به خودم میگفتم /این خوابه /یکذفعه به یدپرشا تو اتاق افتادم / برگشتم دقیقا با فاصله چند سانتی متری صورت پرشا که پر ازخون بود /حالا پشت سرم بود /از وحشت قلبم داشت میترکید / تو بغلم افتاد / باورکردنی نبود /توی حیاط پرشا با موجوداتی افسانه ای /در حالتهای مختلف رو دیدم/پرشا تو بغلم خون آلود افتاده بود و این نها..../این ها کیا بودن ؟یعنی من بیدارم؟/اینجا هنوز حیاط خونه قدیمی داخل یزده ؟/روی دستام کشیدمش و با تمام وجودم به سمت جایی دویدم که فکر میکردم درب ورودیه حیاط اونا بوده / با ناباوری از میون موجوداتی که دیده بودم رد میشدم /از درونشون / جسم نداشتن / فقط یادم میاد که تو همون تاریکی با صورت به جایی خوردم که با پرشا با هم زمین خوردیم /فکرکنم دیوار بود..../چشمامو که باز کردم مهدی /به همراه تعدادی آدم که انگار پرنل اورژانس بودن بالای سرم بودن /فقط اینقدری جون داشتم که پرسیدم :مهدی...پرشا .../با محبت کنارمو نشون داد /پرشا به آرومی روی یکی از تختهای بیمارستان /کنارم بود ../برعکس من که تمام وجودمو خون برداشته بود /هیچ آسیبی بهش نرسیده بود /بابک؟/ تو حیاط چیکار میکردی دیشب؟/چه اتفاقی افتاد ؟/مهدی با اون تعجب /میدونستم باور نمیکنه / فقط چشمهامو بستمو ...

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۷۱۸۵ در تاریخ شنبه ۱۲ تير ۱۳۹۵ ۲۳:۵۲ در سایت شعر ناب ثبت گردید
      ۳ شاعر این مطلب را خوانده اند

      مازیارملکوتی نیا

      ،

      لیلا باباخانی

      ،

      بابک شریعت

      نقدها و نظرات
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0