سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

اعضای آنلاین

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

حمایت از شعرناب

شعرناب

با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

دوشنبه 3 ارديبهشت 1403
  • روز ملي كارآفريني
  • روز بزرگداشت شيخ بهايي
14 شوال 1445
    Monday 22 Apr 2024
      به سکوی پرتاب شهرت و افتخار ،نجابت و اقتدار ... سایت ادبی شعرناب خوش آمدید مقدمتان گلباران🌹🌹

      دوشنبه ۳ ارديبهشت

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      فصل هشت از کتاب من
      ارسال شده توسط

      طوبی آهنگران

      در تاریخ : سه شنبه ۲۷ دی ۱۴۰۱ ۲۲:۱۳
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۳۵ | نظرات : ۳

      امده ای که راز . من بر همه گان بیان کنی
      وآن شه بی نشان را . جلوه دهی  نشان کنی
      مولا نا
      قصه ای از طایفه  نور      و    راز 
      راز چه  کلمه ی  اسرا  آمیزی
      در زمان اخر حکومت قاجار  که
       قطی همه جا را گرفته بود و مردم 
       به سختی زندگی می کردند و یا
       بعضی از گرسنه گی تالف  می شدند
      در روستای من مزایجان پیر زنی با 

      نوه ی شش هفت ساله اش زندگی می کرده
      این زن تنها یک فرزند پسر داشت که

      بعد شوهرش را که در جوانی از دست
       داده بود پسرش را نیز 

      در جوانی از دست می دهد همسر 

      پسر ش که بار دار بوده از بعد اقبالی

      بچه مادرش سر زایمان فوت می کندنو زاد 
      یک روزه روی دست پیر زن می ماند 

      تا هفت و هشت ساله می شود مادر 

      بزرگ او را برای خرید  خانه به کار 
      می گیرد 
      در آن زمان  چراغها را برای روشنایی

      با روغن روشن می کردنندمادر بزرگ
      هر دو سه روزی یک بار یک ده شاهی
      به نوه اش می دهد تا برای چراغ  ر

      روغن  بخرد بچه  یک بار پول را می دهد 
      روغن می خرد و به خانه بر می گردد

      بار دیگر که مادر بزرگ او را برای 

      خرید روغن  می فرستد بچه می بیند 
      یکی نفر از مغازه نقل  خریداری کرد 
      او هم ده شاهی را می دهد نقل و 
      یک جا می نشیند می خورد بعد که 
      به فکر روغن  برای  چراغ می افتد 
      بسیار نا راحت می شود و ترس 
      وجودش را می گیرد حال نمی دانم

      این فکر چطور به خواطرش می 
      رسدشاید یک الهام بود 
      در را هی که او از انجا عبور می کرد 

      جوی ابی بوده که از بالا به 
      پایین می ریخته است بچه دبه را 

      زیر ابشار می گیرد و به خانه  می برد 
      مدتها طول می کشد نمی دانم چقدر 
      شاید یک سال و یا سالها بچه ده شا

      هی را می داد نقل و به کنار ابشار 

      می نشست با لذت  تمام می خورده 

      و دبه را زیر ابشار می گرفته و به خانه 
      می برد ه 
      تا کاروانی برای خرید برنج باید  به کل وار
      می رفت و  بزرگ   کار وان از مادر بزرگ 

      آن پسر خواهش می کند که برای کمک
      به او برای نگهدای  اسب و الاق 
      هایش در سفر کمکش کند
      مادر بزرگ به اکرا و راضی می شود 
      بچه به سفر می رود
      مادر بزرگ مجبور می شود خودش 

      روغن  برای چراغ تهیه کندبه مغازه 

      که می رود می گوید از همان روغنی
      که به نوه ام می دادی بهم  بده

      مغازه  دار  با تعجب می گوید نوه ی

      شما از من روغن  نمی خرد در محل

      هم همان یک مغازه  روغن  برای چراغ 
      می گرفت مادر بزرگ دیگر حرفی نمی زند
      و به خانه بر می گردد صبر می کند 
      وقتی نوه اش از سفر بر می گردد 
      یک ده شاهی به او می دهد و می
      گوید بروید روغن برای چراغ تهیه  کنید 
      پسر بچه به مغازه  می رود به جای 
      روغن  چراغ نقل می خرد و به کنار ابشار 
      می نشیند و با کمال لذت  می خورد

      مادر بزرگ که او را زیر نظر  داشت 

      پنهانی او را می دید که بعد خوردن 
      نقل هایش دبه را زیر ابشار گرفت و به 
      راه افتا 
      شب که روغن  را در چراغ  ریختن 

      نسوخت مادر بزرگ گفت مگر از جای
      همیشه گی نخریدی  بچه گفت چرا 
      از همان مغازه  خرداری کردم
      مادر بزرگ که فهمید راز بزرگی 
      از او فاش کرده  خودش را بسیار 
      سر زنش کرد و هیچ نگفت و پسر 
      بچه دیگر هیچ وقت نقل نخورد
      پا یانز

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۱۲۹۳۲ در تاریخ سه شنبه ۲۷ دی ۱۴۰۱ ۲۲:۱۳ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      رضا اشرفی
      پنجشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۱ ۰۱:۳۶
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک

      بسیار زیبا بود
      بتول رجائی علیشاهدانی(افاق)
      جمعه ۳۰ دی ۱۴۰۱ ۰۲:۵۱
      درود و عرض ادب مهربانوی گرانقدرم
      چقدر زیبا بود
      ممنووووونم خندانک خندانک خندانک خندانک
      جواد کاظمی نیک
      شنبه ۵ فروردين ۱۴۰۲ ۲۲:۲۵
      درود بر شما زیبابود بانو عزیز 🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
      🌹⚘️🪻🌹🌸🌸
      🪻🪻🪻🌹🌹
      ⚘️⚘️⚘️⚘️
      🌺🌺🌺
      🌻🌻
      ❤️🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
      🌹⚘️🪻🌹🌸🌸
      🪻🪻🪻🌹🌹
      ⚘️⚘️⚘️⚘️
      🌺🌺🌺
      🌻🌻
      ❤️
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و آموزش

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0