سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 27 مهر 1400
    14 ربيع الأول 1443
      Tuesday 19 Oct 2021

        بیشترین مخاطب

        کانال تلگرام شعرناب

        بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

        سه شنبه ۲۷ مهر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        حکایت روزگار
        ارسال شده توسط

        محمود فتحی چقاده

        در تاریخ : ۲ هفته پیش
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۸ | نظرات : ۰

        چوپانی مشغول چراندن گله ی خود بود
        ناگهان به درخت گردویی رسید
        از آن درخت بالا رفت و شروع کرد به گردو چیدن
        همین که در بالای درخت بود باد تندی وزیدن گرفت
        چوپان که بالای شاخه نشسته بود دید
        الان از بالای درخت به زمین می افتد
        دست و پایش شکسته میشود یا اینکه کشته میشود
        در آن هنگام سر خود را بالا برد  و گفت خدای بزرگ مرا نجات بده
        من تمام گله را به تو میبخشم باد آرام گرفت
        چوپان از درخت پایین آمد همین که خود را سالم یافت
        گفت خدا نصف گله را به تو میدهم
        پس از چندی گفت خدا تو که نمیتوانی چوپانی کنی
        خودم گله را میچرانم و پشم و کشک آن را به تو میدهم
        باز دوباره پشیمان شد و گفت
        چوپان هم مزد میخواد پشم آن مال تو و کشک هم مال خودم که رعایت عدالت کرده باشم
        مجددا پشیمان شد پیش خود اندیشید و گفت
        اصلا چیزی نمی دهم چه کشکی چه پشمی مگر طلبکاری برو دنبال کارت
        چه بی گذشتی حوصله ندارم
        در این اسنا ملائکه به خداوند  اعتراض اوردند
        گفتند خدای بزرگ چرا این چوپان را انقدر ناسپاس آفریدی
        و قدر نمک را نمیداند این همه نعمت برای آن آفریدی و ناسپاسی کرد
        خداوند به جبرئیل فرمود برو به ملائکه بگو
        شما از این کار تعجب نکنید
        من کسانی را مملکت بخشیدم و آن ها از دستورات من سرپیچی کردند و میکنند
        و لیاقت مملکت داری ندارند
        از چوپان بیابان گردی چه توقع داری این کار به خود من مربوط است
        ملائکه هم از کار خداوند سر در نیاوردند
        و اما این حکایت ادامه دارد...

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۱۶۲۳ در تاریخ ۲ هفته پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0