سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 12 آذر 1400
  • تصويب قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران، 1358 هـ ش
29 ربيع الثاني 1443
    Friday 3 Dec 2021
    • روز جهاني معلولان

    بیشترین مخاطب

    کانال تلگرام شعرناب

    بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

    جمعه ۱۲ آذر

    پست های وبلاگ

    شعرناب
    خاطراتی از کودکی
    ارسال شده توسط

    سارا رحیمی

    در تاریخ : پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۰۵:۴۲
    موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۷۱ | نظرات : ۸

    صدای باران،آرام آرام گوشم را نوازش می کردونگاه مرا به بیرون می کشاند.
    پشت پنجره،...‌خیابان تن پوشی ازبرگ های زرد وقرمز درختان به تن کرده بود ودست طراوت دانه های نرم باران آنها را نوازش می کرد.
    حسّ ِ غریبی بود انگار دلم به حال وهوای برگ درختان در زیر بی چتر باران حسودی می کرد.
    گویی قدمهای دلم کنده شده بود ودیگر تاب ماندن نداشت هوای رفتن کرده بود این لطیف روح در زیر باران!
    خیابان درخلوتی از صدای شرشر باران وجاری آب گم شده بود موسیقی سنگینی بود ومرا محو درنقاشی بی مانند استاد عالم کرده بود.
    حس نابی که مرا می بردبه برگی از خاطرات دفترم با تمام زیبایی!
    دفترخاطراتم را ورق می زد تند وتند،خاطراتی که گم شده بود در پستوی اتاق خانه ی کودکیم.
    رنگین کمان رنگها،خنده های شیرین،بازی های بی باخت کودکانه،شادی بی وصف ودور از اندوه.
    بوی نرم کاه گل زیر دانه های شیرین باران،غلطک سنگی روی پشت بام،
    بوی دستان گرم مادرم،...
    خنده های مهربانِ پدرم،.....
    کاه گلهای خیسانده بر دیوار،ناودان چوبی ،آتش داغ زیر کرسی با دست بافت لحاف دست مادرم،کوچه های خاکی پرآب وجاری سیلاب کوچک میان کوچه ها،دستِ نرمِ نوازشِ باران بَر سَر بَرگِ درختان،خش خش خشکشان را نرم کرده بود.
    بوی نان تازه که مادرم پخته درخانه پیچیده، گاه گاهی هم چکه ای از زیر سقف صدای خانه را عوض می کردو موجی که  در کاسه مسی پدیدار می شد.
    مادرم با سبدی کاه راهی پشت بام شدوپدرم کاه ها را روی بام می پاشید وآن غلطک را روی آن ها می کشید تا ترک ها بسته شود وچکه ها قطع گردد.
     و ما مست شادی بی وصف کودکیمان  درسایه مهربان پدرو مادرم،سرگرم بازی کودکانه،...
    به دور کرسی می دویدیم وخانه پر بود از صدای خنده ها ونشاط کودکانه یمان ،گاه گاهی پنجره را باز می کردیم؛بوی طراوت بود،بوی تازگی وسخاوت،بوی پاکی ولطافت،
    گاهی هم توی ایوان می دویدیم وتن کودکانه مان سرما را احساس می کرد چه وجد می آمد این تن ما از حس ناب سرمای ملیح و نرم ریزش باران،
    من بودم ،دنیا وچادر گلدار مادرم که به کمر بسته بود ودانه های خیس باران که از چادرش می چکیدوبا لبخند می گفت بروید داخل سرما می خوریدوما باز برای بازی زیر باران می دویدیم؛
    چراچادر خیس مادر را نمی دیدیم ودستان سرما گرفته پدر را ؟
    رعد که می آمد من گاهی می ترسیدم آخر فکر می کردم آسمان ترک می خورد.
    خانه مان گاهی می لرزید از صدای غرش آسمان،
    مادرم می خندیدو می گفت کاریش با ما نیست،دارد به دانه های باران می گوید بروید چرا نشسته اید،بروید ودرختان وزمین را آب بدهید وما می خندیدیم از این قصه ی کوتاه وزیبای مهربانی رعدو باران.
    شبها کنج اتاق چراغی نفت سوز روشن بود،مادرم هم هر شب روی آن چیزی داشت،گاهی آش،شبی هم روی آن گندمش قل می خورد.
    بوی خوبی هرشب توی خانه می پیچیدبوی صفا بوی محبت بوی دوستی می داد
    هرصبح که بیدار می شدم درهر ساعتی مادرم ان موقع بیدار بودسفره صبحانه اش اماده بود
    راستی که گویی خواب باچشمان قشنگش احساس بی گانگی می کرد یا شایدهم چشمان مادرم با خواب!
    سفره ی محبت پدر ودستان بی دریغ از مهربانی مادر وشیر داغ وپنیر پرورده ی دستان مادرم ولقمه های مهربانی پدرم،چه حس پاکی بود حس پدارنه ومهربانش!
    مادرم قصه هایش همیشه زیبا وشنیدنی بود ومن داستان رستم وسهرابش را بیشتر دوست داشتم باآنکه هر بار باشنیدنش قلبم از اندوه پر می شد اما باز به امید اینکه مادر این بارآخرقصه را عوض کند می گفتم تعریف کند وباز همان بود که بود .
    شعر زیبای درختکار را چه زیبا می خواند مادرم،برایم
    چه متانتی داشت خنده های مادرم.
    خستگی هایش همیشه پشت لبخند ملیحش گم می شد.
    شعرهایی که برایم می خواندومرا درآن وصف می نمود چه هنرمندانه بود زبان مادرم وبا آن روانشناسی بالایش کودکی من را می ساخت وآرامم می کرد.
    در پشت نا آرامی های زندگی ودلش،چه صبورانه بزرگم کرد وزندگی را به من آموخت.
    باترانه های زیبایش که برایم می سرودومرا چنان عزت می بخشید که هیچ گاه احساس کمی وکاستی در شخصیتم پیدا نشد.
    چه اثری داشت ترانه های مادرانه اش که می ساخت شخصیتم را بر بزرگی ،صبر ،بخشش ،کوشا بودن،وچه دستان هنر مندی داشت زبان بی وصف مادرم.
    وچه زیبا می ساخت تندیس وپیکره ی شخصیت من را دستان هنر مند زبانش ومرا از درون رشد می داد
    درحال ورق زدن بودم ناگهان صدای رعد آسمان مرا به خود آورد.
    انگار که صحنه زندگی را عوض کرده باشند،به خود آمدم باز صدای باران بود وبرگهای رنگارنگ وروح جامانده ی من در کوچه های کودکیم.
    مادرم زیباترین تصویر زندگی من،کامل ترین نقاشی خدا!
    دلگرمی ومهربانی پدرم وسایبان محکم پدرانه اش،چه برگی از خاطراتم را باز کرد باران؛
    ومن دلتنگم ،دلتنگ خنده های مهربان پدرم که آرام بود وتکیه گاهی محکم برای وجود دخترانه ام ودلتنگم برای مادرم،که همیشه بیدار بود به تعبیر کودکیم زودتر از*خدا*!
    دیگربرای همیشه ندارمت پدرم ومن فقیر ترین عالمم 
    روز پدر را برهمه پدران بی مانند سرزمینم تبریک می گویم⚘⚘

    ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
    این پست با شماره ۱۱۰۰۴ در تاریخ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۰۵:۴۲ در سایت شعر ناب ثبت گردید

    نقد و آموزش

    نظرات

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

    حمایت از شعرناب

    شعرناب

    با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
    0