سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 31 فروردين 1400
    9 رمضان 1442
      Tuesday 20 Apr 2021

        پر نشاط ترین اشعار

        کانال رسمی شعرناب

        بار پروردگارا، دلهاي ما را به باطل ميل مده پس از آنکه به حق هدايت فرمودي و به ما از لطف خود رحمتي عطا فرما، که تويي بسيار بخشنده (بي‌منّت). آل عمران آیه ۸

        سه شنبه ۳۱ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        ماجراهای ناب
        ارسال شده توسط

        بهمن بیدقی

        در تاریخ : يکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹ ۰۵:۲۳
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۴۳ | نظرات : ۵

        ماجراهای ناب
         
        قهوه خانه ای داشت درمرکزشهر . تووی یک کوچه ، مقابل زورخانه ی پهلوان .
        درآن قهوه خانه ، علاوه برچای دبشِ لب سوزِ قندپهلو ودم کشیده با سماوربزرگ و جوندار، ظهرها دیزی سنگی به راه بود و دیزی های اعلا ، از آبگوشتهای گوشت بره ، ساده و بزباش با ریحان و پیاز و ترشی و...
        (که دهانها از آنهمه خوشمزه آب می افتاد)
        قهوه خانه ، شامل یک راسته  مغازه بود و حیاطی ساده  و صمیمی ، که با روحِ بی آلایش انسان، خوش می آمد . درمیان حیاط ، حوضی کوچکی و فواره ای و چند گلدانِ شمعدانی و آواز بلبلی و مرغان عشقی که همچنان درآن هوای خوش ، از عشقبازی دست برنمی داشتند . عشقبازیشان و نغمه خوانی هایشان به گوش دیگری انگار روز و شب نداشت . آنها واله بودند .
        به صدای قل قل سماور و نوای دلنشینِ ریزش آب ازفواره ، اضافه کنید : نوای دلپذیرگرامافون و صدای رؤیاییِ بنان وقمرالملوک وزیری وپروین و...آهنگ دلنشینِ غوغای ستارگان: امشب درسر،شوری دارم،   امشب دردل نوری دارم، باز امشب در، اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگانم، امشب یکسر شوق و شورم ازاین عالم، گویی دورم ...آنقدرزیبا که آدم دوست داره هزاربار، پشت سرهم بشنوه و زمزمه اش کنه . حال وهوای آنجا اینگونه بود و آرامش درجای جایش می لولید .
        حافظ خوانی معمولاً با حال وهوایی خوش و عارفانه توسط قهوه چی برای دوستان صمیمی به راه بود .
        زنده بودن ، همه جا حس میشد و اینهمه ، حال و هوای بی نظیری داشت .
         
        مغازه دارها سفارش چای می‌دادند و شاگردِ قهوه خانه چی، سفارش ها  را بدست مشتری ها می رساند و درصورت نبودش خودِ قهوه چی .
        دوستیِ صمیمانه ای بین قهوه‌چی با دیگران استوارشده بود . چون او یکی از بامرام های دوران بود . یکعالمه مرام ، او را همچون ستاره ای مینمود که درمیان دیگرستارگان، روشنی و سوسویش بیشتر بود. روحی که آدم را خیلی زود ، به خود جذب میکرد .
        قهوه چی خود مرید حضرت حافظ  و در رفتار، دنباله رُوِی شعر نابِ با دوستان مروت با دشمنان مدارا بود و من ،  بعدها به افتخار، مریدش شدم .
        روح لطیفش آنگونه بود که به دل می نشست و هم صحبتی با او جالب بود .
        او پُر ازاسرار بود . اندکی ازماجراهای ناب اش را بعدها ، حتی بعد ازفوتش شنیدم . بیشترمریدش شدم .
        ماجراهایی که مردمانِ اسیر در دنیای زودگذر- این دنیای رفیق نیمه راه - شاید  دیوانگی اش پندارند ولی  من آن ماجراها را عاشقانه اش می نامم و همه را مراحلی از یک عرفان .
        بنظرمن ، دنیاست که ما را دیوانه کرده وگرنه ماجرای انسانیت، بد نیست باهمان دیدگاهی باشد که او به  جهان می نگریست . دنیایی که می پیمود، ولی دلبسته اش نبود و آخرتی را که تولد دوباره اش میخواند و فقط چشم برهم نهادنی وهمان لحظه ، چشم گشودن به دنیایی زیبا و دل انگیز که پر ازصفاست ، به لطفِ همه الطافِ خدا .
         
        کارتن خواب ها ، مردم آس وپاسی بودند که گاه بسیارکثیف ، با زباله ها هماهنگی میکردند . خیال نکنید که بی سوادان رانده از دنیا بودند  نه ، اتفاقاً به گفته ی قهوه چی ، میانشان باسواد بسیار بود ، حتی دکتر و مهندس . شکست در زندگیِ مشترک ، ورشکستگی ، شکست عشقی و ... به این روزشان کشانده بود .
        شاید  ناشی از بی ‌صبری ، شاید ناشی از بی ایمانی ، شاید  ناشی از ناامیدی که نشانه ی  یک  کافرست
        به گفته ی کلام الله ، شاید ناشی از فراموش کردنِ نگاه خدا .
        اما هرچه بود، درنگاه قهوه‌چی، آن دیوانه شدگان که از شدت کثیفی بوی گند میدادند، بالاخره انسان بودند ولایقِ رفتاری انسان مأبانه . او دلش به حالِ آنها میسوخت و دلش به رحم می آمد، و این خیلی خوبست . رحم  کن که خدا به تو رحم کند . نتیجه ی  بی رحمی در دنیا، آیا در آخرت رحم است ؟ با عقل که جور درنمی آید . جز اینکه آخرت را انکار کنی ، که این هم با عقل جور درنمی آید .
         
        شنیدم که یک تخت در گوشه ای ازمغازه ، تا کرده بود و یکی ازآن کارتن خوابها را اجازه میداد شب در قهوه خانه بخوابد . کارتن‌خواب که جا و مکانی نداشت .
        شنیدم وقتی که کارتن‌خواب مُرد ، مراسم تدفین اش را خودش بعهده گرفت وبعد از اوکارتن‌خواب دیگری را برای ماندن در قهوه‌خانه ، اجازه داد .
        پسرش میگفت: کارتن خوابها ازنظرروحی وروانی حالتِ عادی که نداشتند. دردنیای نابسامانِ خودزندگی میکردند . خاطره ای را برایم تعریف کرد : میگفت روزی  برای استحمام یکی از آنها یک قالب صابون استفاده شد و لباس نویی برایش تهیه کردیم وحدود دو روزبعد ، آش همان آش بود وکاسه همان کاسه .
         
        قهوه چی شاگردی داشت که به سبب نیازِ شاگردِ عائله مند  به کار و پول ، استخدامش کرده بود . زن  و بچه داشت ولی بعد ازمدتی ، دخلِ قهوه خانه را زد و فرار کرد .
        زنِ مردفراری به قهوه خانه آمد ، اشک می ریخت . خبر از شوی اش نداشت .
        جالب اینجاست که زن ، ماجرای دزدی را بعدها ازشوهرش فهمیده بود ، قهوه چی رسوایش نکرده بود .
        مدتی بعد که شاگرد، شاید براثر فشاربارِزندگی ، شاید به توصیه ی همسرش ، پشیمان ، به نزد قهوه چی آمد و عذر خواست ، او بدون آنکه مبلغ قابل توجه دخل را طلب کند ، به او اجازه داد تا دوباره شاگردیِ مغازه اش را بکند .
        آیا دریا ، با حضور نجاستی ، نجس میشود؟ نه ، همچنان زلال و پاک میماند . با ابهت و با روحی قوی . جالبست که او نامردی ها را می‌دید و نامرد نمی‌شد .
        یاد امروز افتادم که بی ایمانی را می‌بینند و بی ایمان میشوند . چقدر مسخره .
        نامردی ها را می‌بیند و نامرد می‌شوند . چقدر مسخره .
        مگرمیشود عقیده ای همچون درختی کهنسال داشت پُر ازریشه ، وبی عقیده شد؟ پس اگر کسی ازعقایدش بی عقیده شد باید به ریشه اش شک کرد . ریشه های  کِرم خورده  که ریشه نیست . میگویند :  فلانی ها ایمانمان را هم ازما گرفتند . تمام اسلام اینجورافراد فقط نامیست که به بادی میرود . اسلامی که هیچوقت نبوده که از نامسلمانی دیگران ازبین برود .
        فکر میکنم اینها، دنبال بهانه اند که تنبلی کنند و کافری ، روزگار ما هم پُر از کافرست و گیاهانِ هرز در میانه ی گلستانِ عمر .
        من هیچ گُلی را ندیدم که با حضور گیاهانِ هرز در کنارش ، هرزگی پیشه کند ، ولی امان از آدم ها .
         
        خاطره ای دیگر: یکی از دوستان قهوه چی روزگارش بسختی میگذشت . قهوه چی خیلی راحت، سوئیچ ماشینش را به او داد تا روزگارش را بگذراند . خودش با موتور گازی تردد میکرد و خیلی وقتها پیاده .
        چند وقت بعد هم که بر اثر تصادفِ سختی ماشینش از کار افتاد ، او که اهلِ تاوان گرفتن نبود .
        ولی با اینهمه خوبیها ، لاشخورهای بدی همیشه درآسمانِ دنیا ، میچرخند . انگار اگرآدم راست راست راهِ خودش را برود و با کسی کاری نداشته باشد ، دنیا با آدمی کار دارد ، روزی دختر دوساله اش را با خود به قهوه خانه آورده بود . سرش  به مشتری‌ ها گرم بود و دخترِناز، برای خودش  درون قهوه خانه  بازی میکرد . نگاه قهوه چی هم او را می پایید . یکباره روچرخاند که چای بریزد ، دید او نیست . همه سوراخ سمبه ها را گشت و او را نیافت . همه به  حرف و حدیث خود مشغول بودند و از غیب شدنِ دختر اظهار بی اطلاعی کردند . قهوه چیِ امیدوار به لطف خدا ، خود را نباخت و از خدا کمک میخواست . استمدادها به گوش خانواده ی او و همسایگان رسید . خانه ازمغازه آنقدرها دورنبود. بسیج عاشقان، دختر دو ساله را از کلانتری نزدیک میدان شاه ، قیام کنونی یافت .
        نگو معتادی دختر را برای  ضربه زدنی به روح پدر، دزدیده بود و نزدیک ‌میدان رها کرده بود . دلیلش روشن نشد . شاید حسد ، شایدهم، رذالتی که در بعضی ها نهادینه شده که دیدنِ لطافت روح وشادیِ روح دیگران ، برایشان دشوارست . ولی خدا را بینهایت شُکر که او پیدا شد . این دختردوساله مثل پدرش ناب بود . و بعدها برای تحول همسرش ، بیراه نیست که مَثَل آورم : تحول شمس تبریزی را برای مولانا
        گرچه شوهرش خاک پای مولانا هم نبود ولی بی شک آن خانم ، برای همسرش شمس تبریزی بود .
        دختری بود که خانومی ازسر و رویش میبارید. پُرازصفا بود وصفا. به پاکیِ مریم، مقدس همچون مریم .
        دزدیده شدن او هم ، ماجرای نابی بود در این عالم ، این  میرسانَد که یک مرد خوب هم، می‌تواند دشمن داشته باشد . ولی نحوه ی برخورد با اصطکاک های زندگی ، مهارت و روش میخواهد که او استاد بود .
         
        ماجرای دیگر اینکه، یکروزقهوه‌ چی که گرچه درویش نبود ولی حال وهوای درویشی داشت ودلباخته ی خاک نشینی و سادگی ، به اتفاق چندنفر ازدوستانِ مریدش ،  در حال خوش و بش ، به مغازه رسیدند . خواست درب چوبی را باز کند که دید باز است . متعجب شد ، یعنی دزد آمده ؟  به دوستان  چیزی نگفت تا آزرده شان نکند . اول خودش داخل رفت تا به بهانه ی اینکه چراغها را روشن کند سرگوشی  آب دهد تا درصورت امنیت، دوستان را به داخل دعوت کند. متعجبانه دید : چند جوان محله، درب مغازه اش  را باز کرده اند و درحال عرق خوری اند .
        عجیب بود برخوردهای او، با مسائلی که تکراری نبود. فقط با نگاه نافذش به آنها نگریست وآنها خودشان را جمع و جور کردند .
        اضافه بکنم  که رفتارهای جوانمردانه و صوفی مسلکانه اش ، طوری بود که مردم ، بسیار احترامش را رعایت  میکردند و آن جوانانِ شرور، نیزبه احترام ورودش همه ایستادند و ازشرمندگی سربزیرانداختند. همه جا سکوت مستولی شد . قهوه چی هیچ نگفت و از مغازه بیرون آمد و به  دوستانش با لحنی  سراسر شرمندگی گفت : یادم نبود که قبل از شماها میهمان دعوت کرده بودم . با هم قدمی بزنیم و انشالله یکروز دیگر ، دور هم در مغازه جمع می‌شویم .
        حتی هنوزهم که سالها از فوت قهوه چی میگذرد ، آن جوانان شرّ ، که برای خودشان سالمندی  شده اند ، هنوزهم با دیدن فرزندان او از کرده ی آنروزِ خود و ازبرخورد بزرگوارانه ی قهوه چی شرمنده اند . به نمایش ، عرق از پیشانی برزمین میچکانند که یعنی شرمنده ، ما هنوزهم ازآنهمه بزرگواری شرمنده ایم . انگار ماجرای قصه ی بینوایان و آن کشیش‌ِ بزرگوار ، به عینه تجلی یافته باشد .
         
        دخترِ کوچکش هم دست کمی از خودش نداشت . دست فروشِ نیازمندی را که میدید چیزهای بی ارزشی را با مبلغی قابل توجه میخرید که به آنها کمکی کرده باشد و بی دریغ، سیل محبتش را نثار همه میکرد .
        دغدغه اش همیشه انسانیت انسان بود . با بوسه به رخساره ی زنی نیازمند ، که پُر امید شود . با بخشش پولی به هر بهانه ، عیدی یا چه وچه ، به رفوکار و خرده خیاطیِ آن خانم که در زیرپله ای کار میکرد ، حتی با نگاه مهربان  به بندگان خدا که دلهایشان پُر از ایمان شود  و هزاران ماجرای نابِ آن پدر و دختر که فقط خدا میداند وبس .
        خانمی که دو روزقبل از فوتِ خود ، به شوهرش گفت که من دارم  میمیرم  و وقتی ناراحتی شوهرش را دید که بیتابانه ازحال او میپرسد ، نخواست تا اینهمه غم را درچهره ی شوی ببیند وبه یک "شوخی کردم"  بسنده کرد و این دوروزِ باقیمانده ی عمررا خیلی معمولی بطوری گذراند که جز خوش اخلاقی و لبخند و صفای همیشگی، شوهرش تغییری را دراو متوجه  نشد .
        آن خانم هم  چون پدرش ، مرگ را  تنها یک انتقال  به دنیایی  زیباتر میدانست .
        او که همیشه حتی دربیماری ، فقط خدا را شکر میکرد وهمیشه میگفت : خوبم خدا راشکر، و تا دو روز بعد که  آن فرشته ، فرشته تر شد ، شوهرش هیچ  نفهمید که او عازم  سفری بی بازگشت است ، به  نزد مولایش خدا که همیشه به او عشق میورزید . نمازهایش هنوز درخاطره هاست . چادر نمازش را که سر میکرد ، فرشته تر میشد .
        وحال ، شوهرش همچنان ازآن نفهمیِ خودش ، که چرا آن دوکلمه که " دارم میمیرم " را جدی نگرفته ، در عذابی بسان جهنم میسوزد . گرچه  آن دو روز همه چیزعادی بود . یک  آدم دنیایی و معمولی ، مثل همسرش  به نشانه های آن سفر عظیم هم ، سرسوزنی شک نکرد . چقدر فاصله ست بین  آدمهای دنیایی با انسانهای ماورایی . خوشا به حالشان ، آنها خود بهشتند ، بنظر من بهشت است که به داشتنشان به خود   
        میبالد .
        بله خاطره ی پرکشیدنِ آن خانم ، حکایتی بود . وقتی که او فرشته تر شد مثل شمعی بود که با فوت اجل خاموش شد .
        خانمی که همه ش دلنگرانی اش این بود که چه کارهای دیگری را میتواند انجام  دهد که رضای خدا را بیشترجلب کند. شوهرش هیچگاه دنیاطلبی وبداخلاقی از او ندید . او که همیشه همانی بود که باید میبود .
        شاید این طریقه های زندگی را دختر و پدر ، در سیر عارفانه هایشان ، در زمانی که دو نفری به حافظ خوانی می پرداختند ، به آن  رسیده بودند . عشق به  کلام الله و عبادت خالصانه و ساده  نسبت به معبود بدون شک ، راهگشای راهی نورانی بود که غبطه برانگیزست . یک بنده ی حقیقیِ خدا . بَه چه زیبا .
         
        خانمی که از او خانومی میبارید و دلم نمی‌آید که هر ازگاهی ، به افتخار ازاو سخن نگویم .  
         
        و گریه ای که امان را میبُرَد ازشوهری که ، از نبودِ آن خانم ملکوتی و ماورایی ، برای همیشه سوخت .
         
        بهمن بیدقی 99/7/21

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۰۵۰۶ در تاریخ يکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹ ۰۵:۲۳ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        قربانعلی فتحی  (تختی)
        يکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹ ۰۷:۵۷
        درود استاد بیدقی
        برقرار باشی
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        يکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹ ۰۸:۱۲
        باسلام وعرض ارادت بزرگوار
        سپاسگزارم از لطف و محبت بی پایانتان
        سلامت باشید
        ارسال پاسخ
        مجتبی جهانیان
        يکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹ ۱۹:۴۲
        با سلام و درود فراوان به شما استاد گرانقدر خندانک
        بسیار زیبا و شگرف خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        يکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹ ۲۲:۳۵
        باسلام و عرض ادب واحترام بزرگوار
        سپاسگزارم از لطف و محبت شما
        در پناه خذا
        ارسال پاسخ
        سجاد محمد شریفی
        جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۹ ۰۴:۱۰
        احسنت داستان زیبایی بود🌹🌹🌹🌹

        هنوز از این آدم های کمیاب می شود پیدا کرد فقط باید کمی دقت کرد
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0