سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 8 بهمن 1399
    14 جمادى الثانية 1442
      Wednesday 27 Jan 2021

        پر نشاط ترین اشعار

        به هرکجا که می روی آموزگارِ خود را خواهی یافت ؛مادامی که تو چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن داشته باشی.شونریو سوزوکی

        چهارشنبه ۸ بهمن

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        شب پره و نیمروی خیالی
        ارسال شده توسط

        م فریاد(محمدرضا زارع)

        در تاریخ : دوشنبه ۳ شهريور ۱۳۹۹ ۱۰:۲۲
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۹۴ | نظرات : ۱۵

        ‹‹خورشيد، كم كم در پشت كوههاي مغرب فرو مي رفت، امّا از حسنك خبري نبود. گاو حنايي مااا! مااا! مي كرد، يعني: حسنك كجايي؟ من گرسنه ام...››
        مي خواهم كتاب تلخ و شيرين خاطراتم را ببندم و كناري  بگذارم ولي گرسنگي، مرا به ياد كوكب خانم مي اندازد و مهمان سرزده اي كه سالهاست انتظارش را مي كشم. لبخند شيطنت آميزي مي زنم و مهمان سرزده ي خودم مي شوم. تخم مرغ نيمرويي درست مي كنم و مشغول خوردن مي شوم...
        صداي بم ِ گوينده ي اخبار كه خبر درگذشت "بابي ساندز"-انقلابي ايرلندي- را مي دهد، از جايي در همين حوالي به گوش مي رسد. با خودم فكر مي كنم:‹‹با احتساب شصت و شش روز اعتصاب غذا، مرگ او چندان هم دور از انتظار نبود››، سپس تكه ناني بر مي دارم و چندين بار كف ماهيتابه مي كِشم. آغشتگي تكه نان به روغن و نمك كف ماهيتابه، و اثر تيره ي فلز روي بر روي آن، طعمش را لذتبخش تر مي كند. از احساس خوب ِ سيري كه پُر مي شوم، كمر و سرم را به ديوار ِ روبروي پنجره تكيه مي دهم و پاهايم را دراز مي كنم. شب پره اي راهش را گم مي كند و از پنجره وارد مي شود. بلند مي شوم و به سمتش مي روم، امّا قبل از اينكه به او برسم، راهش را پيدا مي كند و از پنجره بيرون مي رود. با او احساس همذات پنداري مي كنم. دلم مي خواهد مانند او پَر بكِشم، ولي ميله هايي كه در دهانه ي پنجره صف كشيده اند، اجازه نمي دهند. سرم را به پنجره نزديك مي كنم و سعي مي كنم از لابلاي ميله ها وسعت بيشتري از آسمان را ببينم. مهتاب از آن دورها خرامان خرامان مي آيد. بي گمان، ساعتي ديگر روبروي پنجره خواهد رسيد. آن وقت مي توانم حسابي نگاهش كنم، يا حتي با او حرف بزنم، شايد هم...
        صداي باز شدن دريچه ي روي در ِ اتاق، و به دنبال آن، صداي نتراشيده ي سربازي مرا از رؤياهايم بيرون مي كِشد:
        - غذاتو اوردم.
        و كاسه اي روي در ِ دريچه مي گذارد.
        لبخند مي زنم و مي گويم:
        - ممنون!
        ابروهايش را بالا، و لب و لوچه اش را پايين مي اندازد و در حالي كه دور مي شود با تعجب مي گويد:
        - بعد شصت و شش روز غذا نخوردن، والّا خوب ميتوني لبخند بزني!... من كه اگه يه روز غذا نخورم، اخلاقم ميشه مث سگ!
        زير لب مي گويم:
        - اگه تو هم از نيمروي خيالي من خورده بودي، الان با دُمت گردو مي شكستي!
        و دوباره به سمت پنجره مي روم. مهتاب كه روبروي پنجره برسد، حرفهاي زيادي با او دارم. به او سلام خواهم كرد، لبخند خواهم زد و از دلتنگي هايم خواهم گفت...
        مهتاب مي رسد، پيش از آن كه سلام كنم،  سلام مي كند، و پيش از آن كه لبخند بزنم، لبخند مي زند، و پيش از آن كه چيزي بگويم دستش را به سويم دراز مي كند...
        از ميله ها عبور مي كنم و خود را در آغوش مهتاب مي اندازم: حالا من هم شب پره اي هستم كه راهش را پيدا كرده است...
        (م. فریاد)
        پی نوشت:
        دل را بزدایم و پُر از راز کنم
        با عشق بیامیزم و دمساز کنم
        از خانه ی تاریک زمین بیزارم
        یک پنجره بگشایم و پرواز کنم... (م. فریاد)
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۰۲۸۳ در تاریخ دوشنبه ۳ شهريور ۱۳۹۹ ۱۰:۲۲ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقد و تحلیل شعر شاعران

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0