پنجشنبه ۱۴ فروردين
اشعار دفتر شعرِ دل سرایه های تنهایی شاعر فتانه خزاعی ( دلدیدار )
|
|
هر روز منتظر
نشسته بر در خیالم تا
باز کنم
پنجره های بسته ی
قلبت را
|
|
|
|
|
دل شکست و
چشم ها بارید
جان احساس
باز نمایان شد
|
|
|
|
|
سالها بگذشت
در گلو بغض نشست
فریاد در حنجره حبس
گونه ها نمناک شد
|
|
|
|
|
لحظاتِ حجیم شده ی سیاهی شب
در هیاهوی پرازدحام افکارم
هر چه بی رحم تر
در خاموشی تأمل برانگیزی
مرگ
|
|
|
|
|
مابقی
سخت به شمارش افتاد
بازی عقربک ساعت دل
در سراب انتظار
|
|
|
|
|
بودنی هایی
که نبود
داشتنی هایی
از جنس نداشتن
می گذشت هر روز
لحظه های عمر
در توهم و هوای داشتن
|
|
|
|
|
نبریده ام هنوز
باز هم
جَسته ام
نه آن سرخوش بی باک
که زخود هم
رسته ام
|
|
|
|
|
می کشد درون خود
هر بار تورا
باتلاق عادت ها
و تو محتاج این حریم امنی
مستأصل از
رهایش عادت ها
|
|
|
|
|
سخت است
شکستن حباب رؤیاها
به دست آن قرینِ
شکوه رؤیاها
|
|
|
|
|
روح من
تشنهی سیراب نشدنهای
طربناک جنون است
هنوز
|
|
|
|
|
بیا و ببار
سیلابِ پرخروشِ
دل افگارم را
بیا و ببار
کویرِتفتیده بی رنگِ
رخسارم را
|
|
|
|
|
اصلا انگار توی این مسابقه
داورش رفته و
هیچکس سوت پایان نداره!
اونایی که اولش ندار بودن
می دَوَن
|
|
|
|
|
سخت آشفته خیالم
به در خانه ی رب
می کوبم
می فشانم زدو چشمم
قدحی خون دل و
|
|
|
|
|
محرم بی کینه ی
دل آشنایی
همره دیرینه ای
رسته رهایی
بی قرار
در هر کجایی
با منی
از من جدایی
|
|
|
|
|
در نگاه بیفروغش
رد پای شکستنِ
آبگینهی دلم را
جستجو میکند
|
|
|
|
|
کو همه
احساس نابت؟
کو هوای ماندنت
در جسم وجانت؟
کو خیالت؟
|
|
|
|
|
اینجا
دنیای پرکس بی کس
فضای
مجازی است
از یاد برده است
دست ها قلم و
نوشتن آن هم
مجازی است
|
|
|
|
|
باور نمی کند
پندار لحظه ها
دیدار تصویرِ
نبودنت
|
|
|
|
|
ای خدایا می شود
یک دم مرا بالا کشی؟
دست من گیری
به سویت تا ابد
یک جا کشی؟
|
|
|
|
|
بگذار تا
فریاد برآورم
در وادی بزدلان و
گرسنگانِ جاه و ثروت
مرا
راهی نیست
|
|
|
|
|
نشیب پرفراز
عاشق زیستن و
فصل شکفتن وجود
آواز هستی
در دل و
نغمهی جان
شنیدن و
چیدنِ
|
|
|
|
|
میروم
با کولهای پراز سوال و
واژههای
بی معنایی
نمیدانم چرا؟
|
|
|
|
|
ممنون که پذیرایم شدی
ازراه طولانی و دراز
اینک که برده ای تو مرا
به انتهای نیاز
|
|
|
|
|
دوست دارم بفشارم
دل یکرنگ قلم را
بچکانم به دلِ
لوح سپید
تاری و دلتنگی غم را
|
|
|
|
|
هنگامهی آشوبِ دل است
وقت سحر گاه
خلوتکدهی
روح پر از
عزلت ما را
|
|
|
|
|
نیک میدانم بس
پیکر زار و نحیفِ
دل رنجورمرا
غم ویرانی این حادثهها
سخت در هم شکند
|
|
|
|
|
می زند بر در خیالم باز
خاطره
درسکوت تنهایی
|
|
|
|
|
دست به گریبان انتظار
در ازدحام تنهایی ام
تا کی؟
|
|
|
|
|
باز
قصه ی
تنهاییِ
این جان رهیده
|
|
|
|
|
خدایا
تومرا صدا میکنی و
من نمی شنوم
صدایت را؟!
یا من تو را صدا می کنم و
باز نمی یابم جوابت را؟
|
|
|
|
|
آری
ای گمگشتهی پر تب و تاب
در فراخنای بیشکیب
ترنم نگاه پرغصهات را
از زلال مالامال امید چشما
|
|
|
|
|
گفتم
پس اگر
بُرید زمانه مرا؟
گفتی که
قبلاً
بریده است مرا....
|
|
|
|
|
ای کاش
طنین بیشتری داشت
دیوار صوتی دلمان!
|
|
|
|
|
من و تنهایی بی حدِ خزان
به هم آویزانیم
او به تنهایی من
من به رنگ زردِ
دل بی حوصله و طاقت او
آنچ
|
|
|
|
|
های و هوی وشور و گرمای برونم را مبین
من قرین بی ریایی درونم بیشتر
لفظ و معنا واژه ی شعر بدیعم را م
|
|
|
|
|
رقص آهنگ زمان
در گوش من
می کند هِی
دنگ دنگ
می نوازد ساز بس
خاموش من
می زند
این سینه ام را
|
|
|
|
|
تا که برگشت نگاهم
درآنسوی
خودم را دیدم
لبِ ایوان وجودم دلتنگ
چشم در چشم
نگاهش به نگاهم گره خورد
|
|
|
|
|
کجا رفتی
آرام جانم
یکتا پناهِ
روح و روانم
کجا رفتی
اینک دوباره
تنها شدم من
دراین زمانه
رفتی
|
|
|
|
|
من پریشان ز هیاهوی و
فغانِ دل پژمردهی ریش
خسته و غمزده خفتم
به غم ماتم تنهایی خویش
|
|
|
|
|
ای خدایا
حرف دل را بر که گویم
از غریب و آشِنا
در کجا پنهان بمویم
در سرشک بیصدا
ای خدایا
حک شد
|
|
|
|
|
گوشه ی تنهایی و خلوت گزیدن
رسم دیرین دل است
ای بسا نا آشنای دل شدی
تنهاتر و تنها شدی
|
|
|
|
|
یک دل پر مهر
بی رنگ تمنا
بی دریغ از جنس باران
لحظه لحظه
حسرت تو
حسرت من
|
|
|
|
|
آنگاه
برای همیشه
هجمههای دلخراش روحت را
بر پیکره ی کوچک هستی
به یادگار بگذار
|
|
|
|
|
من و تو
هر دو با هم
خفتیم و باز
من به بیداری و تو
به خواب ناز
|
|
|
|
|
عبوری نیست
سایههای زمینی را
شکست طنین همهی همهمههاست
|
|
|
|
|
میتوان
همچو شمیم گل یاس
در شبی مهتابی
بر دل خسته دلان
مرهم تنهایی بود
|
|
|
|
|
سرکشید پیچک امید
از پشت پَرچین های تنهایی
با خود آورد در نگاه مشتاقش
سبز جوانه های یکتایی
|
|
|
|
|
ای سُرخورده بر ریل بی امان هستی
اکنون
که امتداد مه آلود زندگیات در پیش روست
لحظه را دریاب
|
|
|
|
|
می دویدم
آنچنان شاد
خنده کنان
هروله زن
مست و چابک
نه انگار که من تنهایم
|
|
|
|
|
وه چه بی درک جایی است
قالب درک زمان!
بس چه ناپیداست در آن
کندی سرد زمان
|
|
|
|
|
گویی چه سخن
چه گویم اکنون که خزان
بر پیکرهام
خیمهی تنهایی دیگر زده است
|
|
|
|
|
ای تو تنها محرم بی منت شبهای من
جان من گیر و ببند در بر همه بلوای من
|
|
|
|
|
اینجا همه خسته اند
بی حوصله
غمزده
بریده از رستن اند
در تنگ قفسی
|
|
|
|
|
سکوت و
ازدحام پرهیاهوی نبودنها
خلوت و
شنیدن نجوای سرد بریدن ها
|
|
|
|
|
ای کاش
نقابهای اجباری مان را فرو نهیم و
بر گستره ی ابدی مرگ فاصلهها
مأوا گزینیم
|
|
|
|
|
من از دیوارمی ترسم
ازاین حجم پر از
انکار
از فاصله ها
نقاب پر تکرار
می ترسم
|
|
|
|
|
لحظات تلخ
باورهای شکسته
انگاره ی درستی و طرد باور آن
سنگینی بار و شانههای خسته
|
|
|
|
|
تنهایی واپسین روزهای هجر یار
بر تار و پود رگهایمان نقش بسته انگار
ای غریبه
|
|
|
|
|
من شنیدهام فریاد پرهیاهوی سکوتم را
من چشیدهام تلخی انگارههای چموشم را
|
|
|
|
|
این دل ژولیدهام را نظم و سامانی ببخش
بر مرام عاشقی سکنی و مأوایی ببخش
لحظه لحظه قامت روحم برت اف
|
|
|
|
|
می توان دید ندارد حجمی
از افق های بلند
اینهمه دغدغهی آدمیان
|
|
|
|
|
من تشنهی آب حیات
می جویم احوال تو را
تو می روی در لاک خود
گویی که نشناسی مرا
|
|
|
|
|
من تو را می شنوم
من تو را می بویم
من از این کر شدنِ
روح و روان دلگیرم
|
|
|
|
|
خوش به حال آنکه جانش را
احساسی نبود
رد پای خاطره در جان او
جایی نبود
|
|
|
|
|
چون همه قاصدکان بی رنگ
در دلم رقصیدم
نه فقط از یک سو
که دگر من همه سویی بودم
|
|
|
|
|
امروز آشنای دلی
به لایههای بودنم سر زد
دستان معنایی ام را گرفت و
جان دفینههای روحم را
قاب تا
|
|
|
|
|
شبنم نقره ایِ برگی سبز
چکهی خیس بلور
بر زمینی خسته
|
|
|
|
|
پیله بود اما هنوز
بال پروازی نداشت
نه هوای ماندن
نه امید رفتن
|
|
|
|
|
اشک و خنده
آه و آیینه
پناهی بی بدیل
خندهی خشکیده بر لب
سینه
|
|
|
|
|
قاصدکان
رقصان میان آب
گنجشگکان همه
پر زشور
نیلوفران نجیبِ بی ادعا
برگهایشان مستور ز دور
|
|
|