جمعه ۱۵ فروردين
اشعار دفتر شعرِ روزهاي غريبي شاعر ابوالحسن اکبری
|
|
تصویرهای سرختان
به روی دیوارها
های های چشم هارا بلندم
|
|
|
|
|
1-
اسبی درمن شیهه می کشد
روی پاهایش می ایستد
نمی دانم دیدن تو
کدام خاطره را زنده می کند.
2-
تو
|
|
|
|
|
تو
نباید زمین گیرشوی
بایدزمستان را
پشت سربگذاری
برخیز
مثل درخت ها
بهار
دست هایش را تکان می ده
|
|
|
|
|
چشم ها !
هیجان را می دید
زمین
درپوست خودنمی گنجید
آسمان
به رقص ایستاده بود
خدا
|
|
|
|
|
1- بانو! نگاهم نمی کنی اگربه سیم آخربزنم برای همیشه سیاه خواهی پوشید. 2- بلندی فکر
|
|
|
|
|
مرد روزهای بدر احد خندق خبیر حنین آنقدرتنها شده بود که با چاه حرف می زد کو
|
|
|
|
|
به احتراق حرف هایت
می اندیشم
هنوزدررگ هایم می دمد
نفس
|
|
|
|
|
به چشم هایت بگو هوای مرا داشته باشد نه تاجرم نه آقا زاده به قیافه ام نگاه نکن
|
|
|
|
|
همین که دستت به زنگ می رسد یعنی بزرگ شده ای مواظب چشم ها ولباست باش هیچ کدام بوی کودک
|
|
|
|
|
بعضی وقت ها دلگیر می شوم مثل غروب ها پاییزهای زرد زمستان های سیاه یا وقتی کلاغ ه
|
|
|
|
|
پیچید بوی هلال تو با شراب ها گیس بلند یال تو با شراب ها دیدم وزید طوفان به شاخسارتنت رقصید
|
|
|
|
|
له شدم زیرواژه های درد انسانیتم زیرسئوال رفت نمی شودگفت بالای چشمت ابرو حرفی بز
|
|
|
|
|
آسمان سبز زمین سبز باغ سرشار ازمیوه ها رود زلال تر ازپیش خورشید طلوع کند درختی سیاه ن
|
|
|
|
|
به حرف هایم
ارور می دهد
نمی دانم
کدام لا مذهب
روی حافظ
|
|
|