هر لحضه دلم زلف تو را باز تمنا می کرد
محتاج نظر مهر سینه به تدبیر دعا می کرد
میل سر زلفش به طریقی ز خرابات گذراندم
بانکه هنری نیست طلب. جام مینا می کرد
از احوال دل گه نظر ی داشت غمزه. ی جادوی او
از گهر بهر بی هنری یود باز تمنای لب شیدامی کرد
رسم وفا داری از عاشقان آموخت زآن آیین او
رسم هنر آن بود آنچه قاضی حکم به فردا می کرد
گفت بر مرید و آزاده ی احل هنر می حلال
جهد نکرد. دختر حسن بی خوانده تمنا می کرد
از نظر احل هنر زر گوهر همه خاکن به عیان
بیش ز آن هم او با هم سفران مدارا می کرد
ساقی ساغر جام همه از احل نظر بودند
از بد ایام به افسانه شدند یار ما باز طلب مینا می کرد
هنر دفتر عشق آن بود سوخته ی پروانه آرد به قلم
فکر فرهاد همه آن بود مکر خسرو به ملا می کرد
خون در رگ قلم هشیار جز تلخی ایام نداشت
عرض ی ظلم ستم آنچه که معنا می کرد
بیدارند هشیاران نشسته به درگه کمین
بر سر این ما معله از جان حل معما می کرد
بود
درود بر بانو آهنگران
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀