يکشنبه ۱۷ فروردين
تنهایی! شعری از
از دفتر غربت موهوم نوع شعر
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۱ ۱۲:۴۳ شماره ثبت ۹۶۲۳
بازدید : ۱۰۲۰ | نظرات : ۱۷
|
|
آن کی ی کافوری؛
کی، می شود؟
« تا » تنِ کبودم، را
در کوره ی سردِ دل!
با نوشدارو،
شستشو کنم؟!...
***
دیروز،
ترکم می گفتند،
امروز،
- کلبه ام - را
به آتش می کشند؛
فردا،
ماترکی که،
کلمه کلمه با
دست های ترک ترکم؛
تافته ام،
گردن آویزِ کوچه های خیالی!
***
می ترسم در
یک شفق دق کنم و
حسرتِ دیرینم که
دیدارِ لباسِ آدمی ست بر
قامتِ گرگ و میش؛
به دلم بماند!؟...
***
خواستم از این
همه درد گران
بگریزم، بختم اما،
در کوچه ای بن بست
با زباله ها
خاکستر شده بود!
من، از
نارنجی پوشِ خوش قد و قامت
هرگز، سیلی نخورده ام!؟
***
گویند:
تیراژت بالا رفته،
شیرازه ات،
از هم پاشیده!
من، اما
تیر ها را تنها، بر
دیوارِ بلندِ تنهایی ی خود،
فرمان می دهم!...
***
- پژواره -
______
برای دلم. 
|
|
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.