سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 10 اسفند 1399
    17 رجب 1442
      Sunday 28 Feb 2021

        پر نشاط ترین اشعار

        ذهن شما مانند کارخانه است. افکار شما مدیر تولید آن و نظرات دیگران مواد خام این کارخانه می باشد. پرمودا باترا

        يکشنبه ۱۰ اسفند

        جامگانِ چرکین

        شعری از

        باقر رمزی ( باصر )

        از دفتر غلام قمر نوع شعر قطعه

        ارسال شده در تاریخ ۴ روز پیش شماره ثبت ۹۵۹۹۳
          بازدید : ۶۷   |    نظرات : ۹

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه

        نتیجه تصویری برای زنجیرو غل
         
        جامگانِ چرکین
         
        زنجیرگداخته ی تعلّقات خاطرِ
         
        دست و پای مرا از میانِ سایه های
         
        وحشت و اضطراب باز کنید .
         
        ای سپید جامگانِ چرکینِ سیه روی
         
        بند بند مصارعِ من
         
        در هجمه ی قلمهای افسون
         
        خط خطی گردیده است .
         
        چه کسی سرپوش گذشته ی مهلکه های آشوبم را
         
        که مدام درغلیان است برداشته ؟؟
         
        چه کسی در آئینه ی آینده ام
         
        در پشت سایه ی نیزارها
         
        در کمین مهربانی ست ؟؟
         
        . . . . . . . .  ؟؟؟
         
        دلم گرفته است
         
        حالم خوب نیست
         
        غریب افتاده ام
         
        چشمانم به منتهاالیه دریاهای کدر شورابه
         
        به دنبال قطرات زمزمی خیره مانده است .
         
        به هوشیاری حساسیت فصلی دارم
         
        هوشیاری و بیداری لیلایم
         
        هشداریست برای سیره ی مجنونی ام .
         
        چشمانتان را باز کنید ای مدّعیان منجّم
         
        که گرده ی افیون ، همچون خنزیری
         
        حنجره ی کودکان و جوانانِ بی گناه و محروم
         
        را به ولوله و غوغا واداشته است  .
         
        دوایی برای چشم نابینایان
         
        از اعماق معادن مترود و سربه مهر بیاورید
         
        و در کام مفلسینِ متظاهر بچکانید .
         
        شاید این غالیه
         
        درد غائله ی کذب مدنیّت را بهبود بخشد .
         
        من درهر ثانیه ، هزاران اپسیلون به مردابِ
         
        خزه ها فرو می روم و ترکه ای برای
         
        دست آویزم نیست .
         
        شاید امشب حضرت کمیل بتواند
         
        برایم دعایی بپیچد
         
        که مدام وردِ لبهای تفدیده ی کویری ام باشد .
         
        تنها جایی که حاضرم کف دستان تاولم را
         
        به نمایش بگذارم
         
        پیش مُلّای کف بین گوساله پرستی ست
         
        که از حاشیه ی کوه طور
         
        از بند موسی گریخته است .
         
        نتیجه تصویری برای جادو سیاه
         
        باقر رمزی باصر
        ۳
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        ۴ روز پیش
        درود جناب باصر
        بسیار زیبا و مبین مشکلات جامعه بود خندانک
        بهنود کیمیائی
        ۴ روز پیش
        هزاران درود بر شما شاعر گرامی عالی بود
        طوبی آهنگران
        ۴ روز پیش
        سلام و دورود فراوان به هنر
        نمایی شما
        گذشته از شعر که بسیار زیبا است
        تابلو هم خودش داستانی می گوید
        شعله(م جلیلی)
        ۴ روز پیش
        اﻭ ” ﻣــﺮﺩ ” ﺍﺳﺖ
        خوابش از تو کوتاهتر و خواب ابدیش از تو طولانی….
        آسایش برایش مفهومش آسایش توست پس صبح تا شب درپی آسایشی است که سهمش را ازعشق تو میجوید…اگر آنرا دریابی!!
        ﺩستهایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ…
        تاحال به دستهایش نگاه کرده ای ؟ هیچگاه بدون خراش و زخم دیده ای؟
        ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ…
        ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود…
        ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤــﺎﻥ ﺩستهای ﺯﺑﺮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ…
        و ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺻﺎﻑ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ می بوسد ﻭ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﺸﻮﻯ…
        به او سخت نگیر..!
        او را خراب نکن..!
        ﺍﻭ ﺭﺍ “ﻧﺎﻣــــﺮﺩ” ﻧﺨﻮﺍﻥ..!
        ﺁﻧﻘﺪﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازه گیری نکن..!
        کمی بوی تنش عرق آلود است طبیعتش اینست ؛حواسش به بو نیست؛ فکر نان شب است….
        ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧــــﺦ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ…
        انتظار یک فنجان چای تلخ توقع زیادی نیست!!!
        از هر مرد ونامردی هرچه شنیده و دیده در صندوقچه قلبش پنهان کرده و آمده .اگر کم حرف میزند نمیخواهد کام تورا تلخ کند.
        ﻓﻘــــﻂ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ…
        آن مردی که صحبتش را میکنم، خیلی تنهاتر از زن است..!
        ﻻﮎ ﺑﻪ ﻧﺎخنهایش ﻧﻤﯿﺰند ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﺶ یک ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ، ﺩست هایش را ﺑﺎﺯ کند، ﻧﺎخنهایش را ﻧﮕﺎﻩ کند ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺷﺶ ﺑﯿﺎید..!
        ﻣﺮﺩ نمیتواند ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ، به دوستش زنگ بزند، یک دل سیر گریه کند و سبک شود..!
        ﻣﺮﺩ، ﺩﺭﺩﻫﺎیش را ﺍﺷﮏ نمی کند، فرو می ریزد در قلبی که به وسعت دریاست…
        آری یک مرد همیشه تنهاست چراکه سنگ صبور همه است و خودشانه ای ندارد که سرش را روی آن بگذارد…
        یک ﻭقت هایی،
        یک ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ،
        ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ:
        “میم” مثل ” مرد “
        شعله(م جلیلی)
        ۴ روز پیش
        درود استادباصر گرانقدر
        زیبا نگاشتید
        خندانک خندانک خندانک
        سهیل خواجوند مانی
        ۳ روز پیش
        درود استاد یاسر
        زیبا سرودید
        زنده باشید
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        مجتبی شهنی
        ۳ روز پیش
        درود فراوان
        بر شما
        بسیار بسیار
        عاااااالی

        قلمتان توانا خندانک
        مجتبی شهنی
        ۳ روز پیش
        خندانک خندانک خندانک
        رسول رفیقی
        ۲ روز پیش
        ⚘⚘🌷
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
        ارسال پیام خصوصی

        نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0