سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 7 اسفند 1399
    14 رجب 1442
      Thursday 25 Feb 2021

        پر نشاط ترین اشعار

        ذهن شما مانند کارخانه است. افکار شما مدیر تولید آن و نظرات دیگران مواد خام این کارخانه می باشد. پرمودا باترا

        پنجشنبه ۷ اسفند

        پازل

        شعری از

        بهمن بیدقی

        از دفتر شعرناب نوع شعر آزاد

        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۹ ۰۹:۲۰ شماره ثبت ۹۴۲۱۶
          بازدید : ۵۹   |    نظرات : ۷

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر بهمن بیدقی

        پازل
         
        مدتیست که ازخودم دورشدم
        این دوری ،
        متقارن است با
        آن زمانی که تصورکردم
        صاحبِ زور شدم
        وقتی حس میکنم که ،
        هیچ هیچم ، خوبم
        آن زمان است که احساس میکنم
        صاحبِ نورشدم
        ولی حالا، چه احوال بدی ست
        به همه نیش میزنم
        انگار، که زنبور شدم
        مثل آن قومِ ندید بَدید که ،
        بعد ازعمری ، درحصارِ حجره ها
        صاحبِ پول شدند
        همانهایی که ظرفیت نداشتند، حتی قدر سوزنی
        برای دیدنِ یکعالمه پول ، هول شدند
        دیدی که چگونه، ازدیدن دنیای دگر، کورشدند ؟
        انگار، یکعالمه ماهی و، خرچنگ بودند
        همگی هم گرسنه
        که به هولِ کِرمها
        اسیرِ تور شدند
        آنها باخود، فکر میکردند ،
        خیلی زرنگ اند
        ولی دنیا زرنگ ترست ز آنها
        می بینند که بزودی ،
        اسیر ساطورشدند
        یادش بخیر آن روزگارانِ خوب
        هرصبحی که از خواب ،
        برمیخاستم میدیدم ، که چگونه
        بیشتر از روزِ ماقبل
        صاحبِ جود شدم
        قبل ازاینکه مثل امروز، ببینم که چقدر،
        اسیر دیوِ بخلی ، ناجور شدم
        من چگونه روزبروز
        بمرور و به تأنی
        صاحبِ اینهمه پستی ،
        اینهمه جُور شدم ؟
        آخر سرکردن با اینهمه ،
        ظلم و ستم سخت است
        به حماقت های خود
        به چه سختیِ عذابی ،
        مجبور شدم
        دیگر مثل یک پازل
        با جمله ی آن ستمگرانِ عیاش
        که حرفهای خوبشان
        فقط مربوط به دیگرانست و، نه خود
        همنفس و جور شدم
        یادش بخیر آن روزگارانِ خوب
        چه صبح های خوبی، چه سحرهای طلایی
        باعبادتی مستانه مسرور شدم
        آنزمان بود که حس میکردم ،
        با فرشتگانِ آسمانیِ خوب
        محشور شدم
        چقدر با سیل دعا
        روح و تنم
        مملو از شور شدند
        شک ندارم که به دریای عبادت و،
        اعمالی خوب
        آندو آنزمان بود ، که براستی
        منصورشدند
        ولی حالا چه ؟
        افسوس که روح و تنم
        با کنار گذاشتنِ رذیلانه ی ،
        آنهمه نیک خاطره ها
        تبدیل به چه موجود بدی شدند
        یه جورایی دوتایی
        تبدیل به ، یول شدند
        چرک دستی شدند همچون ،
        اسکناس های فریبکار
        از قبیله ی پول شدند
        به فریب همه آنها بود که ،
        ز انسانیت خویش، جملگی دور شدند
        کلی بی شورشند
        ای وای ببخشید عین اش افتاد  
        خودتان عین اش را بگذارید بعد از شینِ شور
        سر که می جنبانم می بینم ،
        از شعر خودم دور شدم
        آن قوم که زمانی ملبس ،
        به لباسی سنگین بودند
        روحی از بی شرمی ،
        ازشیطان گرفتند که انگار
        همه تزویرهایشان رسوا شد ،
        پته شان روی زمین ریخت وسپس ،
        تا بجنبند به خود، دیدند ،
        مثل آن قصه ی آن لباس و شاه کودن
        لخت وعور شدند
        بعدهم یه جورایی ، مثل بلعم باعور شدند
        همه اینها همه ازهول حلیم بود ،
        که افتادند در دیگی بزرگ
        نتوانستند جلوی شکم صابمرده شان را بگیرند
        و دراین مسیرهمچون ،
        واژه ی فی الفور شدند
        بعد هم شبیه به، قورباغه ای با دو زیستِ ناهمگون
        یکی اظهار ارادت به دنیا،
        یکی اظهار ارادت به جهانی دیگر
        آماده ی قورقور ‌شدند
        اما ، همه ی امیدها ، به ما میگویند که بزودی
        آنهمه تزویر و ریا
        چشم برهم  بزنی ،
        جمعاً ، وارد گور شدند
        همانها که روزی آدم بودند
        حرص شان ، با ایشان کاری کرد
        که تبدیل به مُشتی ،
        موریانه و مور شدند
        اینها در اوهام سِیر میکنند انگار
        همه با اینهمه ظلم وستم ودزدی و یاوه
        فکرمی‌کنند آنها ،
        برای آزادیِ قوم انسانست که، مأمور شدند
        درخواب هم یکریز، می بینند  
        به اوج شهوتی ،
        صاحبِ صد حور شدند
        همان خوابش را ببینند
        این گفته ی حق را، آنهایی دگر میدانند که الآن
        صاحبانِ چوبهایی ،
        نیم سوز شدند
        همانها که بدجور،
        ناسور شدند 
         
        ولی با اینهمه احوال ، نخواهم گذاشت
        قهر روح و جسمم ،
        بیشتر ازسه روز کلاً ،
        به درازا بکشد
        چرا ؟
        چون بیشتر از سه روز قهر،
        گناه است گناه
        آندو را باهم آشتی میدهم
        می‌بینی که بزودی ،
        واردِ جهانی ، پُر از نور شدم
         
        درماجراهای پُرفراز و نشیبِ این شعرِ بلند
        اینکه می دیدی اینقدرساده ،
        ازفعل اول شخص مفرد
        به سوم شخص جمع
        میرفتم و بازمیگشتم
        یعنی این جهان ،
        یک جورچین است
        پازلی گسترده
        عُقلا میانِ آن جور شدند
         
        هرکس را دراین پازل رسالتی ست
        یک رسالتی ، مخصوص به خودش
        من نمیتوانم ، تو باشم و،
        تو هم ، همچون من
        همگی هم شُو من
        از سوپرمن بگیر تا ...
        اهریمن
        جورچینی هستیم که
        اگر خوب قرار نگیریم ، درکنارهم
        آسمانی هایی که ،
        به ما را مینگرند
        به ما میگویند :
        بازهم این دیوانه ها ،
        دچار اشتباهی ناجور شدند    
         
        بهمن بیدقی 99/10/16
        ۲
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        جمعه ۱۹ دی ۱۳۹۹ ۰۸:۳۸
        درود استاد عزیز
        بسیار زیبا و دلنشین بود
        آموزنده
        مبین مشکلات جامعه
        دستمریزاد خندانک
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        جمعه ۱۹ دی ۱۳۹۹ ۰۸:۵۷
        باسلام وعرض احترام استاد بزرگوار
        سپاس بی پایان از اینهمه محبتهای شما
        شاد باشید
        ارسال پاسخ
        بهرام معینی (داریان)
        پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹ ۰۹:۲۳
        درود فراوان ادیب فرزانه جناب بیدقی ادیب وارسته
        بسیار زیبا وپر محتوا واموزنده ومتفاوت
        دستمریزاد
        در پناه حق
        مستدام ومسرور
        در پناه حق 🌷🌷🌷
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹ ۰۹:۵۶
        باسلام وعرض احترام استاد بزرگوار
        سپاس بی پایان از اینهمه محبتهای شما
        ممنونم
        همیشه پرلبخند
        همیشه درپناه خداوند همه امیدها
        ارسال پاسخ
        محمد باقر انصاری دزفولی
        پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹ ۰۹:۲۹
        بداهه ای تقدیم شعر زیبای شما
        شور عرفان مى دهد
        هر واژه ای از شعرشما
        توصيف کرد عشق و خرد
        این استاد دانی ما
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹ ۰۹:۵۷
        باسلام وعرض احترام استاد بزرگوار
        سپاس بی پایان از اینهمه محبتهای شما
        ممنونم
        همیشه پرلبخند
        همیشه درپناه خداوند همه امیدها
        و تشکر از بداهه ی بسیار زیبایتان
        ارسال پاسخ
        مسيحا الهیاری
        شنبه ۲۰ دی ۱۳۹۹ ۱۱:۱۴
        تنگ شد دلم برای خودم
        یک نفر مرا به من بدهد.....م خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        ارسال پیام خصوصی

        نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0