جمعه ۱۵ فروردين
بیم ! شعری از
از دفتر غربت موهوم نوع شعر
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۱ ۰۱:۱۶ شماره ثبت ۸۳۸۹
بازدید : ۸۱۴ | نظرات : ۰
|
|
سایه ام
سادگی می کند؛
اسرارم را
بر گوش همسایه ی ناساز؛
می آویزد تا
سرافکنده شوم!...
***
همسفر
و همبسترِ آرامش بودن...
آرزوی مباح من است که
خدا برایم نکاح نمی کند!
***
سیب سرخِ لب هایت را
در بازوانم می اندوزم؛
برای وقتی قلمم عصا،
و دست هایم تنگ
می شوند!
***
جوهر قلم
از نان شب واجب تر،
و حکومت بر دل ها
کار آسانی نیست!
بارها دلم، لرزید؛
امّا
قلم، از دستم نیافتاد!
***
هرگاه
می خواهم
به گل سرخ نگاه
کنم
گونه هایم را
در آینه ، گردن
می زنم!...
***
بادِ گلوی شان
- که به -
شعله ام، نمی رسد؛
کشککِ زانویم را،
می جوَند!
آموخته هایم را
به سخره می گیرند و
"فرقِ" شاگردم را
می شویند!
***
اندیشه من آبی ست...
نه آبی ی عاریتی
که دل دریا
به آن خوش است؛
رنگی ست بی ریا
که « نو نهالم » را
سیراب می کند!؟
***
نیاکانم اگر
به جای عیش و نوش
و گفتن از گیسِ بلند...
چشمِ خَمار؛
و لعلِ آویزانِ لب یار؛
از درد و دار، وَ ادبار
می گفتند؛
گرگ و میش امروز
با ناز و نعمت، در کنارِ هم
مست از شراب "زیتون"
خطبه ی عقد...
برای توله برّه ها
می خواندند!...
***
غم
در اعماق دلم
سنگ می تراشد؛
برای راهی که
از گونه های کاهی ام
به خط فقر...می رسد!
***
ذهنم که کور
- می شود -
چشم به آسمان
می دوزم، دل به دریا...
تا دسته دسته
واژه ی رنگین،
تقدیمِ روحِ گرسنه ی بشرّ، کنم!
***
آن کِه می گوید:
مرا در بند کنید؛
قصدش آزادی است!
***
علامتِ بی واسطه
گذرگاهی ست تا مرا
با - خود - آشنا کند!
و حرف - تا -
فاصله ی مه آلودِ " من " است
با خدا...!
***
- پژواره -
______
« انسان
ترديد دارد كه كدام يك ازروح يا جسم را برترشمارد؛ زاده شده تا بميرد، وتعقل ورزد تا اشتباه كند؛ در حالت ناداني و خردمندي چنان است كه گويي يا بسياركم می انديشد، ويا زياده از حّد... ؛ چنان آفريده شده كه نيمي ازوجود او برتواند خاست ونيمي تواند افتاد؛ سرور بزرگ همه چيز، ومع هذا طعمه ي همه چيزاست؛ يگانه داورحقيقت، وغرق درخطايي بي كران؛ افتخار و ملعبه و معماي جهان! »
|
|
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.