سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَهَبْ لِي مُلْكًا لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي ۖ إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ عرض کرد: بار الها، به لطف و کرمت از خطای من در گذر و مرا ملک و سلطنتی عطا فرما که پس از من احدی را نسزد، که تو تنها بخشنده بی عوضی. 35 سوره ص

يکشنبه ۴ اسفند

کابوس وحشتناک

شعری از

بهمن بیدقی

از دفتر شعرناب نوع شعر آزاد

ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش شماره ثبت ۸۰۷۲۲
  بازدید : ۵۲   |    نظرات : ۸

رنگ شــعــر
رنگ زمینه
دفاتر شعر بهمن بیدقی

کابوس وحشتناک 
 
 خواب دیدم، یک عده امید ، با خنده و شور،
 به امید فردا ، برطیاره ای سوار شدند
 
 هریک، فکری به سرش بود، که فرداهای عمرم چه کنم؟
 همه شان به خاطراتِ خوششان غرق شدند
 
 یک نوزادی، به میانِ آغوش، مادرش راخواب دید وخندید،
 گفتم مادر، چون طفلکی جزمادرخود نمی شناخت ،
 تازه دو روز بود دوگل ، صاحب یک غنچه شدند
 چون خندید به خواب ،
 هرکه نگهش به کودک افتاد همه شان شاد شدند
 
 یک جوان خوش تیپ وقشنگ ، مو درست کرده و شاد،
 بشکنی زد، که ما هم رفتیم ، بسازیم زندگیِ فردا ،
 بعد ازیک عمری تلاش ،
 همکلاسی های کالجشان ، همگی به شور او مات شدند
 
 یکباره چرخید نگاه،
 گورستانی، درمقابلِ خود دیدم
 چند تا قبر، دهانشان بازشده بود
 انگار، قبری میخواست ، ببلعد مرا
 شاید که دهانشان به انتظاری موهوم، خمیازه کشید،
 مثل این بود که همه ی قبرها حوصله شان ،
 برای مصیبتی سخت وعظیم، کاملاً سررفته بود
 اگر اینگونه که من گفتم بود ،
 واقعاً که ، دلشان از سنگ بود
 جغد درآن شب، چه صدای بدی داشت ،
 دلهره بیداد میکرد، 
 دلم بدجوری، ازآنهمه شب ، وحشتزده بود
 
 دوباره ، چرخید نگاه
 دیگر آن طیاره را ندیدم روی آسمان ، آنجا نبود
 پس کجاست آنهمه امید و شعف ؟
 ناگهان دیدم گوشه ی زمینِ سردی، آتشی مهیب ،
 رفتم به درون آتش،
 تک تک امیدهای نازِمان، سوخته بود
 دهنم خشک شده بود
 قلبم انگار ، ضربان آخرش بود
 
 اولش من فکر کردم اجل معلقی آمده بود
 اما دیدند همه ... اصلاً اینگونه نبود ...
 
 دیگه حرفی ندارم بزنم،
 جوهرخودکارم ، روی شعرم هُرّی ریخت
 اوهم مثل من ، انگار امان گریه اش بریده بود
 
 مرا ببخشید، باید برم به حال خود گریه کنم
 چون درون کابوس، کاری ازمن ، دگرساخته نبود
 
 وقتی ازخواب پریدم بالشم ز اشک ، خیسِ خیس بود
 لامپ را روشن کردم زل زدم به سیل اشک
 پیش خودم می گفتم :
 آنچه من دیدم اگر واقعی بود، یک فاجعه بود
 
 چند لحظه ی بعد، دلهره بیداد میکرد
 دل حساس من ، چه بیقراری میکرد
 ساعتی بعد شهرم، صحبت از فاجعه بود
 دیدم آن حس ششم بود به خواب
 واقعاً واقعی بود
 دیگر جز دیده ی من ،
 دل حساسم هم ، پرخون بود
 
 بهمن بیدقی 98/10/28
۴
اشتراک گذاری این شعر

نقدها و نظرات
عباسعلی استکی(چشمه)
حدود ۱ ماه پیش
جالب و زیباست خندانک خندانک
بهمن بیدقی
بهمن بیدقی
حدود ۱ ماه پیش
باسلام وعرض ارادت
ممنونم از نگاه پرمهرتان
سپاس
ارسال پاسخ
محمد باقر انصاری دزفولی
حدود ۱ ماه پیش
بسیار عالی وپرمعنی خواندم
هزاران درود برشما
همه جا بانگ غم و ماتم و اندوه به گوش
می‎رسد ناله به عرش و فلک از اشک تری
خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
بهمن بیدقی
بهمن بیدقی
حدود ۱ ماه پیش
با سلام وعرض ادب
ممنون از نگاه پر محبتتان. سپاس
وممنونم از مرقوم فرمودن شعر زیبایی که سرودید، بسیار عالیست
هنوز دلها از کوچ مسافرین عزیزی که غریبانه پرواز نمودند سوگوارست
ارواح والایشان همیشه شاد.
ارسال پاسخ
سارا شیخ محمدی(سیندخت)
حدود ۱ ماه پیش
درود
زیباست خندانک
خندانک خندانک خندانک خندانک
بهمن بیدقی
بهمن بیدقی
حدود ۱ ماه پیش
باسلام و عرض ادب
سپاسگزارم از نگاه پر مهر و محبت شما
ارسال پاسخ
ابوالحسن انصاری (الف رها)
حدود ۱ ماه پیش
درود بر شما خندانک خندانک خندانک
بهمن بیدقی
بهمن بیدقی
حدود ۱ ماه پیش
باسلام وعرض ادب
ممنونم ار نگاه پرمهرتان
ارسال پاسخ
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


ارسال پیام خصوصی

آموزش و نقد کامل شعر یا اثر

نظرات

مشاعره

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0