سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

پنجشنبه 14 فروردين 1404
    5 شوال 1446
      Thursday 3 Apr 2025

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        انسان راستگو برجسته ترین اثر خداوند است.الكساندر پوپ

        پنجشنبه ۱۴ فروردين

        و من افسانه می گویم و تو افسانه میخوانی

        شعری از

        محمد بابایی (نامی)

        از دفتر راهبه ی عاشق نوع شعر

        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱ شهريور ۱۳۹۰ ۰۸:۲۰ شماره ثبت ۴۷۴۲
          بازدید : ۷۴۱   |    نظرات : ۰

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر محمد بابایی (نامی)

        و من افسانه می گویم به تنهایی 

         

        کجا هستی ؟ کجا هستی بهاران آمد و افسانه ها نو شد

         

        نسیمی خوش وزیدن کرد

         

        و من تنهای تنهایم بهار آمد

         

        من از سردی گریزانم

         

        من از گرمی هراسانم

         

        ... و از آوای تلخ این غروب تیره میترسم

         

        ندای قلب من افسانه می گوید

         

        کجا هستی؟ کجا هستی؟ تو ای تنها امید من

         

        بهاران آمد و صحرا به گلهای خود بالد

         

        ... و من از دوری و هجر گل امید خود نالم

         

        من از وحشی گریزانم

         

        من از تلخی هراسانم

         

        ... و از خار و خس بیگانه می ترسم

         

        صدایم کن     صدایم کن    ندای قلب من گوید

         

        بیا . . . خوبم . . . ای نهال هستی

         

        که در من جای تو خالی و جز تو جای دیگر نیست

         

        و تو افسانه میگوئی !  ندای قلب من گوید

         

        حقیقت دارد این فریاد و آن بیداد؟

         

        تو میگوئی که . . . سخت تنها است و تو تنها امید او

         

        حقیقت دارد این فریاد و آن بیداد؟

         

        تو میگوئی که . . . سخت مجنون است و تو لیلای مجنونش

         

        ندای قلب تو افسانه میگوید؟    ندای قلب من گوید

         

        حقیقت دارد این گفتار؟

         

        تو میگوئی که تنها گل امید من هستی؟

         

        و قلب من بود جائی برای رشد و روئیدن

         

        حقیقت دارد این فریاد و آن بیداد ؟ تو میگوئی؟

         

        ندای قلب من گوید

         

        کجا هستی ؟ کجا هستی؟

         

        و من افسانه میگویم و تو افسانه میخوانی . . .

         

         

        ۰
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        مهدی سمیاری

        یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم ووو از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم ووو یک روز می آیی و من نه عقل دارم نه جنون ووو نه شک به چیزی نه یقین مست و خمارت نیستم ووو شب زنده داری میکنی تا صبح زاری میکنی ووو تو بی قراری میکنی من بی قرارت نیستم ووو پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد ووو گل می دهی نو میشوی من در بهارت نیستم ووو زنگارها را شسته ام دور از کدورتهای دور ووو آیینه ای رو به تو ام اما کنارت نیستم ووو دور دلم دیوار نیست انکار من دشوار نیست ووو اصلا منی در کار نیست امنم حصارت نیستم
        شاهزاده خانوم

        دلت گرفته از این دنیا ااا دلت گرفته برای خودت گاهی
        مهدی سمیاری

        معشوقه ی ما بود دل آرام جهان شد
        شاهزاده خانوم

        توی زنجیر هم نمی خواهم ااا پیش ِ آدم فروش گریه کنیم ااا بغلم کن شقایق غمگین ااا تا که با داریوش گریه کنیم
        یدالله عوضپور آصف

        انقلاب دوچشم تو در راه ست هرکه باشد مخالفش فانی ست اضطراب آورست این جنبش موجهایش بلند و طوفانی ست

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1