سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 26 شهريور 1400
    10 صفر 1443
      Friday 17 Sep 2021

        بیشترین مخاطب

        کانال تلگرام شعرناب

        بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

        جمعه ۲۶ شهريور

        بيماري

        شعری از

        سلیمی

        از دفتر شعرناب نوع شعر غزل

        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۴ ۲۱:۰۲ شماره ثبت ۴۳۰۶۶
          بازدید : ۳۸۶   |    نظرات : ۳

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر سلیمی

        به عشقى مبتلا گشتم برون رفتن توانم نيست
        به دل محزونم و بر لب به جز آه و فغانم نيست
         
         
        چنان سوزد تنم كز نوبهاران و شبابِ خود
         
         
        شدم دلخسته و اكنون به دل هولِ خزانم نيست
         
         
        خزان دير است حال دل چنان زار و پريشان شد
         
         
        كه طاقت از كفم بيرون شد و حالِ بيانم نيست
         
         
        عجب اميدواريها به دل دادم منِ مجنون
         
         
        كه ليلىٰ گفتمى بي وقفه و ديگر توانم نيست
         
         
        چنان اين عشق نافرجام ايمانم ربود از من
         
         
        ز محراب عبادت خسته و حس اذانم نيست
         
         
        گهى در سجده و تكبير در ظاهر ولي باطن
         
         
        تماما وقف اين ليلىٰ و خوفِ اين و آنم نيست
         
         
        ربودى از من اين دل لاشه اى بى روح جا مانده
         
         
        گواراى همه موران دگر بر تن روانم نيست
         
         
        كجا دنبال خود مسحور و دربندم كِشي دنيا؟
         
         
        درنگى كن كه امّيد نجات از اين زيانم نيست
         
         
        گناه از حد گذشت و سايه اى چون مرگ بر دوشم
         
         
        مرا جرات مرورِ دفترِ عمر از اوانم نيست
         
         
        مثالِ زورقى بشكسته در طوفان شدم آخر
         
         
        كه اميدي به آرامش به دل تا بيكرانم نيست
         
         
        نميدانم چرا اين ظلمتِ شبهاىِ حيرانى
         
         
        به مانندِ گلوى مانده در او استخوانم نيست
         
         
        به ياد روزهاىِ بندگى بس ناله ها دارم
         
         
        ببخش اَر من زبان عذرخواهى در دهانم نيست
         
         
        بدادم دل بر اين دنيا زدم آتش به عُقبايم
         
         
        به جمع بندگانِ درگهت ديگر مكانم نيست
         
         
        نظر كن سائلِ پيشين خود را بر درِ لطفت
         
         
        رسان درمانِ اين دل را به تسكينى گمانم نيست
         
         
        سليمى
         
         
         
         
        ۳
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
        ارسال پیام خصوصی

        آخرین نقدهای شاعران سایت

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0