در ظهر نیمدار
دسته های غاز وحشی
از تازگی خزر
از بوی نرم پیراهنت
پر میکشند
عصر عطش شیر و قهوه به اسمانها میریزد
_شب شعر و شراب
سر رفته است_
... سبک چشم و بیدل
با شال ارغوانی محضـ
با اسب ابر و تحیر باران
به قلمرو قلب مهربان تو می ایمـ
غبار غم برمیچینم
_با گازران خانه های اربابی
، دستمالی در نور میشویم_
با بادهایی که گنج مهربانی تو را مینوازند
ماهی سرخ و طلایی من!
.
.
.
با عشق
در نوازش اواهای سبز درباری
روباه برفی تو ام
،،،
مخمور افتاب تو و
و جام کبود مردمکهایت
.
.
.
ای طعم گلهای مشرقی و نمک،
در اقلیم اغوش
این بهار
،
با تو
در تو
از تو
خواهم رویید...