سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 19 آذر 1401
  • تشكيل شوراي عالي انقلاب فرهنگي به فرمان حضرت امام خميني -ره-، 1363 هـ ش
18 جمادى الأولى 1444
    Saturday 10 Dec 2022

      بیشترین مخاطب

      کانال تلگرام شعرناب

      بنویس تا زنده بمانی ،هر که نوشت پادشاه می شود. فکری احمدی زاده(ملحق)

      شنبه ۱۹ آذر

      اشعاری در قالب های متفاوت

      شعری از

      الهام ملک محمدی

      از دفتر دفتر یادداشت نوع شعر غزل

      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۱ ۰۸:۰۸ شماره ثبت ۱۱۴۲۸۵
        بازدید : ۱۷۵   |    نظرات : ۲۰

      رنگ شــعــر
      رنگ زمینه
      دفاتر شعر الهام ملک محمدی
      آخرین اشعار ناب الهام ملک محمدی

      دل آشوب نیستم سرم درد می کند 
      سرم ..، خوب نیستم سرم درد می کند
      نه صبر و نه معجزه نه ایمان نه کفر هیچ
      من ایوب نیستم سرم درد می کند 
      قضا را برای من چه بد خط نوشته اند 
      بد اسلوب نیستم سرم درد می کند 
      تنی سبز هستم و سرم را بریده اند                 
      فقط چوب نیستم سرم درد می کند 
      از افکار فکر من پر و خون دماغ شد
      نه مطلوب نیستم سرم درد می کند 
      دچار خماری و گرفتار اعتیاد 
      به مشروب نیستم سرم درد می کند 
       
      23 مرداد 1401
       
      ...........................................
       
      غیر از غم تو هیچ غمی غم نمی شود 
      جز در مقابلت کمرم خم نمی شود 
       
      گفتم که با ندیدنت از یاد می برم                   
      دردی ست در دلم که از آن کم نمی شود
       
      دل تنگم و نه تاب و قرار و نه صبر هست
      این درد جا به پهنه ی عالم نمی شود
       
      عمرم چگونه رفت !؟ نفهمیدم آخرش 
      سر شد فقط ... بدون تو یک دم نمی شود
       
      حالم بد است ، باشی اگر .. خوب می شوم 
      آه ای تو آنکه هر چی بخواهم نمی شود ...
       
      *حوا نباشد آدم ام آدم نمی شود
      24 شهریور 1401
      چند روز پس از سرودن متوجه شباهت بیت دوم با این بیت از شیخ اجل شدم :
      گفتم دری ز خلق ببندم به روی خویش 
      دردی ست در دلم که ز دیوار بگذرد 
      به توارد معترفم
      ...........................................
       
      گنجشک بازیگوش من 
      چه بر تو گذشت آنگاه که در اوج پروازت 
      به ناگه دیدی سایه ی عقاب 
      از فراز بر تو افتاده ... 
      آه که 
      طنین اندوه ناک بال هایت مرثیه ای تکراری در گوش آسمان است ...
      گوییا سرنوشتت را به بادها سپردی
      بال هایت را به آسمان و پرهایت را به خاک 
      و من نمیدانم پروازت را کجا جست و جو کنم به جز در یاد 
      نیستی ولی آنچه را با وجودت به وجود آورده ای را 
      نمی توان با خودت به فنا سپرد 
      ولیکن با من می شود 
      پرواز کن تا برای شب های پس از تو روزنی باشد که مرا به صبح برساند 
      و در خاطر پروازت ابدی ست ...
       
      8 تیرماه 1401
       
      ...........................................
       
      خانه ی من روشن و پر نور و درخشان 
      جلوه ی کویی که به غم شهره ی شهر 
      خانه ام آن روز بنا شد که زمین بایر و خالی ، خبر از آبادی و مردم سر این کوی نبود 
      چشم کسان خیره به این گوهر یکتا که به انگشتر بی ارج بها داد 
      خانه ی همسایه صفایی و هوایی به خودش هیچ ندید
      از در دلسوزی مان ژنده ی بیگانه درون آمد و 
      چشمی که به تاریکی و نا داری خود داشته خو را بگشود لمع تمنا و طمع چون جهش برق که تاریکی شب را بشکافد ز دو  چشمش زده بر خانه و اهلش
      خشت به خشت ،
      نور به نور ،
      بند به بند ...                                
      هر چه نداشت                                                                
      من همه را داشتم و او بربود ...
      خانه اش آباد شد و
       خانه ی من غرق خزان ست و شب اکنون ...
       کاش که بیدار شوم ، کاش در این خواب نمیرم
       
       
      پیک سحر مانده کجا فصل ثمر مانده کجا ؟
        ما همه در کار دعا  اینک اثر مانده کجا ؟ 
       
      رنگ به رخ جام به کف خنده به لب ، یخ زده ایم 
        سوز خزان به استخوان برق شرر مانده کجا؟                 
        
      شور به پا ؟ عشق به جا ؟ ما که ندیدیم کجا ؟ 
        پشت در خانه ی ما ؟ قامت در مانده کجا ؟
       
      چیست که بارید !؟ به هر جای سرا می نگرم               
      بال به خون نشسته ای ... شهپر پر مانده کجا ؟ 
       
      در به در کوچ و .. پرستو به بهاری نرسید ... 
      راست بگویید .. وطن مانده اگر ، مانده کجا ؟   
                   
      سد شده گان در خودمان جای گذر مانده کجا ؟
      راه کجا ؟ تا به کجا ؟ پای سفر مانده کجا ؟
       
      *همسایه همان همسایه ی نیماست 
      یک تک بیت :
      آبادی دریا برای جای دیگر بود
      در خانه ی من ابرهایش سخت می بارند
      ...........................................
       
      این وطن در خود غریب است 
      بی سقف بی کس ، سوخته هم با شکوه است            
      بالش به دنیا سایه می زد تخت جمشید
      خون جهان داران به رگ های زمین ریخت 
      شب مانده اما باز هم تابیده خورشید 
       
      می دید مرگ ساکنینش را به چشمش
      این طاق بی کسری هم از پا .. نه نیفتاد 
      بازنده ویران خسته اما ایستاده 
      مخروبه ها جا مانده از دورانی آباد
       
      خون می رود بی وقفه .. از زخمی قدیمی      
      خون می چکد یکسر هنوز از تیغ چنگیز 
      وقتی که حتی بر گلویش پا فشردند               
      ایران نیمه جان به خود می گفت برخیز
       
      بی یاور افتادم میان لاشخور ها            
      هر چند زخمی بی رمق باید که برخواست 
      آتش زدم خود را که دیگر چاره ای نیست
      ققنوسی از خاکسترم شاید که برخواست ..
       
      11 مرداد 1401
      ...........................................
       
      خسته ام حوصله ی حرف ندارم 
      شانه ات را بده یکریز ببارم
      باش تا سرد کنم داغ دلم را 
      باد بسیار بپاش آب گلم را
      حرف بسیار و زبان در دهنم نیست 
      در خودم حبس شدم پیرهنم نیست
      و تنم خانه ی غم های تو بوده 
      و رهایی پل فردای تو بوده
      همه جا سایه ی شب وحشت صبح است ..
      شب نشین صبح به یک خاطره پیوست 
      دوری ات مثل خودت خاطره انگیز ...
      عشق زیباست به اندازه ی پاییز ...
       
      3 تیر 1401
      ...........................................
       
      خو ناکرده  به 
      قفس
       تنهایی 
       خویشم
                                                                                                            بال هایم توان جور تن کشیدن را ندارد ...         
       
      آواز سکوتم به فضا طنین افکنده
                        
      و آسمان تو                                                      
      سهم پرواز کلاغان است                   
       
      شامگاه 7 مهر  140
       
      ...........................................
       
      در برکه اگر صورت ماهی نکشید 
      یا ماه برای دل چاهی نکشید 
      مرداب شده رود به دریا نرسید 
      تقدیر خودم سمت تو راهی نکشید
       
      15 مهر 1401
       
      .................................................................
       
      بغض کرده ام 
      شده ام مثل آهویی که صیاد تیر بر گلویش زده
      ولی هنوز زنده است ...
       
      ...........................................
       
      چشم هایم تشنه اند ای دوست باران می دهی 
      دست ریشه ام در آبی نیست طوفان می دهی 
       
      برگ ها را سبز و نوبر داده بودم دست رود 
      رود های خشک را یاری به طغیان می دهی 
       
      آب دریا هم شود پایم دلم را سوخته ...
      تک درخت خشکم آتش در گریبان می دهی
       
       بوم بر مخروبه های آسمانم خوش نشست 
      این شکسته بال و پر را سقف ویران می دهی 
       
      آرزویم در سراب دور هم نزدیک نیست 
      محض بی حاصل دویدن ها بیابان می دهی 
       
       عشق صد چنگیز بی رحم و گریز از آن محال       
      تو مرا یک دل به مظلومی ایران می دهی 
       
      بی گل و ریحان چه معنی می دهد فصل بهار
      من بهار آوردم از لطفت گلستان می دهی
       
      مرداد 1400
      ۳
      اشتراک گذاری این شعر

      نقدها و نظرات
      عباسعلی استکی(چشمه)
      چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۱ ۱۱:۵۶
      درود بزرگوار خندانک
      الهام ملک محمدی
      الهام ملک محمدی
      چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۱ ۱۶:۵۹
      درود
      ارسال پاسخ
      حسین احسانی فر(منتظر لنگرودی)
      چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۱ ۱۹:۴۴
      سلام و عرض ادب خانم محمدی بزرگوار
      به شعر ناب خوش آمدید
      زیبا سرودید.
      اگر اشعار را یک به یک ارسال فرمایید با تمرکز بیشتری خوانده می شود.
      الهام ملک محمدی
      الهام ملک محمدی
      چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۱ ۲۰:۰۵
      درود گرامی متشکرم و کاملا درست میفرمایید و قبول دارم منتها حضور همیشگی نخواهم داشت در سایت و هر گاه بیام اینطوری جبران خواهم کرد
      ارسال پاسخ
      احسان فلاح رمضانی
      چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۱ ۰۹:۳۸
      چند روز پس از سرودن متوجه شباهت بیت دوم با این بیت از شیخ اجل شدم :
      گفتم دری ز خلق ببندم به روی خویش
      دردی ست در دلم که ز دیوار بگذرد
      به توارد معترفم خندانک خندانک

      درودها بر شما بانوی ادیب.منهم به توارد و همانندی عقیده دارم که گاهی اتفاق میفته.

      همگی اشعار زیبا و خواندنی بودن خندانک خندانک خندانک
      موفق باشید خندانک
      الهام ملک محمدی
      الهام ملک محمدی
      چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۱ ۱۶:۵۷
      درود متشکرم 🍀
      ارسال پاسخ
      محمد فاضلی نژاد
      چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۱ ۱۱:۰۸
      درود به شما خانم ملک محمدی
      قلم زیبایی دارید
      برقرار باشید و نویسا به مهر خندانک خندانک خندانک
      الهام ملک محمدی
      الهام ملک محمدی
      چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۱ ۱۶:۵۸
      درود لطف دارید متشکرم
      ارسال پاسخ
      فهیمه روشن ضمیر
      چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۱ ۱۱:۱۳
      بالاتر از سیاهی رنگ هایی هست
      شاعر جماعت رنگ‌ها را خوب میفهمد
      بازیچه ی دوران شدن کار خداوند است
      این درد ها را حضرت ایوب میداند

      قلمتان بر صفحه روزگار سبز شاعر گرامی
      الهام ملک محمدی
      الهام ملک محمدی
      چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۱ ۱۶:۵۹
      متشکرم مهربانو اما لااقل ایوب جوانی اش رو پس گرفت ...
      ارسال پاسخ
      مهدی محمدی
      چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۱ ۱۱:۵۱
      تک درخت خشکم آتش در گریبان می دهی

      درود اشعار زیبایی خواندم از قلمتان
      الهام ملک محمدی
      الهام ملک محمدی
      چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۱ ۱۶:۵۹
      درود متشکرم
      ارسال پاسخ
      طلعت خياط پيشه (طلاي كرماني)
      چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۱ ۱۹:۱۷
      از سروده هایتان ممنونم
      زیبا سروده اید و خواندنی
      خندانک خندانک خندانک
      الهام ملک محمدی
      الهام ملک محمدی
      چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۱ ۲۰:۰۳
      درود نوش نگاه تان
      ارسال پاسخ
      محمد رضا خوشرو (مریخ)
      چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۱ ۲۳:۳۸
      درود بزرگوار من روز اولی که اومدم توی سایت بلد نبودم جواب کامنت ها رو بدم .
      یک بانوی شاعری در صفحه ی خودم راهنماییم کرد .
      (شما اصلاحیه میزنید) البته کار شاقی نیست اصلاحیه زدن . منظورم اینکه به کار سایت واردید .
      در هر صورت خوش آمد و شعر قشنگی بود .
      خندانک
      الهام ملک محمدی
      الهام ملک محمدی
      پنجشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۱ ۰۱:۲۲
      درود متشکرم
      ارسال پاسخ
      مجتبی شفیعی (شاهرخ)
      جمعه ۲۹ مهر ۱۴۰۱ ۰۹:۰۶
      تمامی اشعار زیبا بود
      افرین
      الهام ملک محمدی
      الهام ملک محمدی
      جمعه ۲۹ مهر ۱۴۰۱ ۱۰:۴۴
      درود متشکرم گرامی
      ارسال پاسخ
      علی مزینانی عسکری
      جمعه ۲۹ مهر ۱۴۰۱ ۱۰:۴۶
      حالم بد است ، باشی اگر .. خوب می شوم
      آه ای تو آنکه هر چی بخواهم نمی شود ...
      درود بر شماو دستمریزاد
      اشعار زیبا و دلنشینی است و ای کاش هر کدام در پستی جداگانه منتشر می شد
      خندانک خندانک خندانک
      الهام ملک محمدی
      الهام ملک محمدی
      جمعه ۲۹ مهر ۱۴۰۱ ۱۳:۰۲
      درود گرامی متشکرم لطف دارید راستش کمتر میتونم در سایت حاضر بشم و به این خاطر گفتم چند شعر با هم باشن تا صفحه ی اصلی هم از مطالب متعدد فقط یک نفر پر نشه ... اما حتما در آینده کمتر خواهند بود در حد دو یا سه ممنونم از حسن توجه تون
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


      (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
      ارسال پیام خصوصی

      نقد و آموزش

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0