سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 8 مرداد 1400
  • روز بزرگداشت شيخ شهاب الدين سهروردي، شيخ اشراق
22 ذو الحجة 1442
    Friday 30 Jul 2021

      بیشترین مخاطب

      کانال تلگرام شعرناب

      آنكه میتواند، انجام می‌دهد، آنكه نمی‌تواند انتقاد می كند. «جرج برنارد شاو»

      جمعه ۸ مرداد

      تلمذ این شاگرد سراپا تقصیر در محضر اساتید، و مجادله شعرا بر سر شعر حافظ اگر آن ترک شیرازی . . . .

      شعری از

      رامین خزایی

      از دفتر غزلیات نوع شعر غزل

      ارسال شده در تاریخ ۱۱ روز پیش شماره ثبت ۱۰۱۰۵۵
        بازدید : ۳۱   |    نظرات : ۱۲

      رنگ شــعــر
      رنگ زمینه

      تلمذ این شاگرد سراپا تقصیر در محضر اساتید، و مجادله شعرا بر سر شعر حافظ اگر آن ترک شیرازی . . . .
       
      حافظ :
      اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
      به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
       
       
      تلمذ و پاسخ دوستانه ی من به این مجادله:
       
      "اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را"
      "به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را"؟!!!
      "هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد"
      به حرفت صائبم جانا که گفتی دست و پاها را
      "نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را"
      "و یا استاد تبریزی تمام روح و اجزا را"
      اگر حافظ که می بخشد ز مستی، الکلش ناب استُ
      و، گر میری ببخشاید عَلَم کوردی گروسی را
      نه چون بازیچه ی رندی که شاید هم نبخشاید 
      و چون دکتر که همچون او، تمام روح و معنا را
      و همچون فاضلی رعنا، که یاوه چرت گوید یا
      همان دم بچه میمونی که می بخشد غذاها را
      سخاوت هم حدودی دارد ای جانا چه می گوید
      که می بخشم به یک خالش امریکا و اروپا را
      عجب آشفته بازاری، خریداران به مستی با
      فروشش آن گشادستی که ارزان داده کالا را
      اگر آن مهوش فومن که هر شب دست یازی می
      کند بر من، بداند من نه املاکم نه عیارا
      منم مفلس ترین مضطر چه دارم من از این عالم
      که بخشم خال زیبا یا همان دنیا و عقبا را
      خزائی یک هنر دارد که آن هم از پریچهرش
      و هر شب بی تکلف حل کنم من این معما را
       
       
      با احترام
      تقدیم به نگاه پرمهرتان
      رامین خزائی
       
       
       
       
      و اما به رسم ادب و امانتداری، عین این مشاعره، و یا بهتر بگویم، مشاجره را در اینجا تقدیم حضورتان می کنم
       
       
      حافظ :
      اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
      به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

      صائب در جواب حافظ :
      هر آن کس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
      نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
      اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
      به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

      شهریار در جواب هر دو :
      هر آن کس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
      نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
      سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
      نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را
      اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
      به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
       
      امیر نظام گروسی در جواب حافظ :
      اگر آن کرد گروسی بدست آرد دل ما را
      بدو بخشم تن و جان و سرو پا را
      جوانمردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی
      نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را
       
      دکتر انوشه در جواب امیر نظام گروسی :
      اگر آن مهرخ تهران بدست ارد دل ما را
      به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را
      سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
      نه بر آن مه لقای ما که شور افکنده دنیا را
       
      رند تبریزی در پاسخ حافظ و صائب و شهریار :
      اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
      بهایش هم بباید او ببخشد کل دنیا را
       مگر من مغز خر خوردم در این آشفته بازاری
       که او دل را بدست آرد، ببخشم من بخارا را
       نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
       نه من آن شهریارانم ببخشم روح و اجزا را
       که این دل در وجود ما خدا دارد که می ارزد
       هزاران ترک شیراز و هزاران عشق زیبا را
       ولی گر ترک شیرازی دهد دل را بدست ما
       در آن دم نیز شاید ما ببخشیمش بخارا را
       
      فضلعی در جواب حافظ و انوشه و شهریار :
      اگر این مهرخ شهلا بدست آرد دل مارا
      زیادت باشد اورا گر ببخشم مال دنیا را
      به راه دین میبخشند سر و دست و دل و پا را
      نه برگور و نه بر آدم گری بخشند اینها را
      مگر ملحد شدی شاعر كه روح و معنیش بخشی
      نباشد ارزش یك فرد زیبا ، روح و معنا را
      امام عصری و حاضر چنین بیهوده میگویی
      كه روح معنیش بخشی ، یكی مه روی شهلا را
      وگر لایق بود اینها به خاك پای او بخشم
      كه نالایق بود دست و سر و هم روح ومعنا را
      مگر یك مهرخ خاكی به معنا چیز میبخشد
      وگر روح ارزشش این گونه باشد عرش اعلا را
      به یك مه روی تهرانی مگر معناش میبخشند
      ندانی این معما را به یاوه چرت میگویی
       
      حاج سید جوادی در جواب انوشه :
      اگر میر کمانداران به دست آرد دل مارا
      به ابروی خمش بخشم هزاران شعر زیبا را
      تمام روح و معنا را به دست یار می بینم
      چرا بخشم بر او چیزی که باید او دهد ما را
      الا ای حاتم طائی ز جیب غیب می بخشی ؟
      نباشد ارزش یك بچه میمون روح و معنا را
       
      آصف در جواب حافظ و گروسی و انوشه :
      اگر آن مهرخ خوافی بدست آرد دل مارا
      نثار مقدمش سازم شهنشاهی عالم را
      اگر حافظ بدو بخشد سمرقند و بخارا را
      و یا آن کرد گروسی تن و جان و سر و پا را
      دم از قیمت زنند آخر برای درّ بی همتا
      وگر با فخر می بخشد انوشه روح و معنا را
      ولی آصف که می گوید شهنشاهی عالم را
      بدو بخشد تن و معنا ، بهشت و عرش اعلا را
       
      فصیحی لنگرودی :
      "اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را"
      نبخشم بهر خالی یک وجب از خاک ایران را
      ببخشید آنچه میخواهید ، از سر تا به پا ، اما
      نبخشید از سر وادادگی ملک شهیدان را
       
      ناتولی درخشان :
      اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
      چه جای بخششی دیگر سر و روح و بخارا را
      کسی را چیز میبخشند که در وی حاجتی باشد
      نه بهر ترک شیرازی که خود بخشیده جانها را
       
      عماد:
      اگر آن سرو اهوازی به دست آرد دل مارا
      به ابروی کجش بخشم چهارشیر ، و ملی را
      سخا و جود آن باشد که از شهرش بدو بخشی
      نه چون حافظ که میبخشد به شیرازی بخارا را
       
      یاری :
      اگــر آن تـــرک شیــرازی بدست آرد دل ما را
      چنــــــان بوسم به دل او را ، كه بوسد او دل ما را
      نه چون حــــافظ دهم او را سمرقند و بخـــارا را
      نه چون صائب دهم او را ســر و دست و تن و پا را
      نه چون استاد مي بخشم به او، مـــن روح و اجزا را
      نه چون ياري بسايم من ، ز آن عــــــزت كف پا را
      سمـــرقند و بخــــارا را ازآن شاه مي دانـنــــد
      كجا آري تو اي حافظ برايش اين هــدايـــــا را
      سرو دست و تن و پا را خداي دل نمي خواهـــد
      نخواهد ترك من صائب ، تو را با سودُ اينـهـــــا را
      و تـو اي شهريــــار ما ،همي شوري ســـر صائـب
      ندانستي كه از رب الكريم است روح و اجــــزا را
      تو اي يــــاري اگر محو جمال يــــار مي بودي
      بساييدي ز جــانت از برايش آن دل خــــــــارا
       
      محبی از زبان حافظ :
      منــم حـــافظ که اشعارم پریشان کــرده فــردا را
      بـه یــادم بــرده ایـن عـــالم تمـــام فکــر دنیا را
      اگـر بـر تـرک شیـــرازی سراییــدم چنیـن اشعـار
      نمیـدانـــی کـه یــاد او هنـــوزم بـــرده دلهـــا را
      چنیــن یــار گــران قدری ندیــدم در پــس عــالم
      که صائب در جواب من دهد دست و تن و پا را
      اگــر پاســخ ندادم مــن به صائب در چنین روزی
      نمی خواهم غمش بینم که گیرد دامـن مـا را
      اگــر گـــویـــم دهــم بــر او سمـرقــند و بخــارا را
      هــم اکنـــون بـاز میگویــم دهم من کل دنیا را
      اگــرعشقی چنین خواهی بگو راز خودت با رب
      کـه بـر عشــاق میبخشد تمــام روح و معـنا را
      نصیحت می کنم بر تو که داری ایـن چنین دلبـر
      به هـر قیمت به دست آور اگـر خواهی ثریـا را
      کنم یادی ز این یوسف که داده وقت خود بر من
      ندایش را به رب گوییــم کـه میخواهد زلیخا را
       
      م. پگاه:
      چنان بخشیده حافظ جان، سمرقند و بخارا را
      که نتوانسته تا اکنون، کسی پس گیرد آن‌ها را
      از آن پس برسر پاسخ به این ولخرجی حافظ
      میان شاعران بنگر، فغان و جیغ و دعوا را
      وجودِ او معمایی ست پر افسانه و افسون
      ببین خود با چنین بخشش، معما در معما را
      بیا حافظ که پنهانی، من و تو دور ازاین غوغا
      به خلوت با هم اندازیم این دل‌های شیدا را
      رها کن ترکِ شیرازی! بیا و دختر لر بین
      که بریک طره‌ی مویش، ببخشی هردو دنیا را
      فزون برچشم و بر ابرو، فزون بر قامت و گیسو
      نگر بر دلبر جادو، که تا ته خوانده دریا را
      شنیدم خواجه‌ی شیراز، میان جمع میفرمود:
      « " پگاه" است آنکه پس گیرد، سمرقند و بخارا را !»
      بدین فرمایش نیکو که حافظ کرد می‌دانم ،
      مگر دیگر به آسانی کسی ول می‌کند ما را؟!
       
      عبادزاده شاعر طنز سرا :
      اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
      خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
      نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
      مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
      و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
      که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
      نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
      فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را...!
       
      گمنام در جواب به حافظ و رند تبریزی و صائب :
      عجب آشفته بازاری ، خریداران دانا را
      همه ترکان تبریزی ، بت زیبای رعنا را
      گشاد دست صائب بین ، پشیمان می شود منشین
      خریداری چنین هرگز ، چه ارزان داده اعضا را
      سر ودست بلورین را ، تن رعنای سیمین را
      که بر کارش نمی آید ، بجایش دست و هم پا را
      بیبن این را به آخر شد ، عنایاتش چه وافر شد
      نه تنها جمله اجزا را ، چو مردان روح والا را
      از این بهتر چه می خواهی ، زیانت می رسد باری
      بیا ای ترک شیرازی ، ببر این مرده کالا را
      بیا دلدار شیرازی ، ببین رند از سر مستی
      چه می گوید نمی دانم ، مگر گم عقل برنا را
      شماتت بر خریداران ، چو سنگ از آسمان باران
      چرا اینگونه گفتن ها ، چنین عرضه تقاضا را
      برابر می کند دل را ، که برتر می کند دل را
      زعشق ترک شیرازی ، همو بخشد همان ها را
      سر آخر چه می نازد ، به شهر خواجه می تازد
      سخاوت می کند او هم ، سمرقند و بخارا را
      بدور از قیل و این غوغا ، سر خود (بی نشان) بالا
      دعا کردم یکایک را ، تو هم (انّا فتحنا) را
       
      گمنام دیگر :
      اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
      بگویش باز پس آرد دل بی چاره ی ما را
      مگر طاقت و یا ظرفیتش چون است یارم را
      که هر کس میرسد ره ره بدستش می دهد دل را
      آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
      به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
      سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم
      زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را
      گر عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را
      چه خوشترمیتوان باشد؟؟ زآن کشک و دو من قارا
       
      گمنام دیگر:
      اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
      به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را
      مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟
      که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را
      کسی که دل بدست آرد ، که محتاج بدنها نیست
      که صائب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را
       
      گمنام دیگر :
      به پیش ترک شیرازی مگر کی ارزشی دارد
      اگر بخشم ز دار خود تمام روح و اجزا را
      خوشا آن کس که می بخشد ز دار و از ندار خویش
      بسان شیخ شیرازی که بخشیده است آنها را
      اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
      به خال هندویش بخشم تمام ملک دنیا را
       
      گمنام دیگر :
      هر انکس چیز می بخشد، ز درک خویش می بخشد
       یکی جان و یکی روح و دیگر هیج می بخشد
      یکی از بخشش عریان است و ان دیگر به عصیان است
      و هرکس از برای دل دوصد بس بیش می بخشد
      اگر ان ترک شیرازی، دلی را دست اوردی
      تو عنوان دان که او هم نیز، یکی ناچیز می بخشد
       
      گمنام دیگر :
      هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
      یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
      کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
      نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را
       
      گمنام دیگر :
      اگر یار بلند بالا بخواهد خاطر مارا
      بر این لطفش ببخشایم تمام جمله اعضا را
      هر آن کس چیزمی بخشد ز مال خویش می بخشد
      هر آن کس چیزمی بخشد ز ملک خویش می بخشد
      نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
       
      گمنام دیگر :
      کلام و درد حافظ سخاوت یا خساست نیست
      نخواندی بیت دیگر را که فرموده شمایان را
      "ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
      به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را"
       
      یک شاعر یا شاعره اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
      فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را
      من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم
      نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را
       
      گمنام  دیگر :
      اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
      به خورشید و فلک سایم از این عزت کف پا را
      روان و روح و جان ما همه از دولت شاه است
      من مفلس کی‌ام چیزی ببخشم خال زیبا را
      اگر استاد ما محو جمال یار می‌بودی
      از آن خود نمی‌خواندی تمام روح و اجزا را
       
      گمنام دیگر :
      هر آن کس چیز می بخشد به لطف خویش می بخشد
      یکی جان و یکی روحش یکی دیگر بخارا را
      یکی شاید ندارد چیزی وهیچ اش نمی بخشد
      یکی چون من نه می بخشد نه می خواهد که بخشیدن
      اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
      به خال هندو اش این من نه خواهم خواست بخشیدن
       
      هوشنگ :
      الا ای مدعی عشق سمرقندوبخارا را
      سرو دست و تن پارا و هم آن روح ومعنا را
      بهایش را ستانیدن نباشد شرط دلداری
      ببخشا بارضای دل نه با شرط و اگر اما!
      ودرثانی تمام این سخاوتها که میبخشی
      فروغی از رخ یار است نباشد ذره ای مارا!
      برای یار شیرینم نیابم تحفه ای لایق
      چه آرد او چه نارد او بدستش این دل مارا! 
       
      امین:
      سمرقند و بخارا را ، سر و دست و تن و پا را
      تمام روح و اجزا را ، تمام روح و معنا را
      هزاران شعر زیبا را ، شهنشاهی عالم را
      بهشت و عرش اعلی را ، سریر روح معنا را
      نه ایران را ، نه ایمان را ، نه حتی کل دنیار را
      هزاران عشق زیبا را ، زهی ملک سلیمان را
      نه ثروت را ، نه مکنت را ، نه شوکت را ، نه صولت را
      نه اینان را ، نه آنان را ، نه حتی کل دریا را
      نمی بخشم به جانانم ، بدان خالق همی بخشم
      که بخشیده به من ، آن ترک یار مهربانم را
      آگر آن ترک جانانم بدست آرد دل ما را
      به محض بودنم بخشیده او یک روح و یک جان را
      نباشد هیچ لا یق تا که بخشم من نگارم را
      به محض بودنش بخشم ، تمام بود و هستم را
       
      على گودرزى:
      هر آن کس چیز میبخشد به دور از لاف میبخشد
      نه چون این شاعرانِ گل که به اسراف میبخشند
      اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا
      به خال هندویش بخشم همین اشعار زیبا را
      نه من حافظ شوم تا که چنان محسورِ چشمِ یار
      که با اغراق بیش از حد ببخشم مال دنیا را
      برای عاشقی باید تنی سالم دلی شیدا
      که با هر یک به طور خاص بسازم حال و فردا را
      که دست و پا و جان و تن کند شیرین وصال یار
      نه مثل صائب ان شاعر دهم دست و دهم پا را
      دچار عاشقى گردی بباشد لازمه ، روحت
      درون روحِ تو بیند نُقوش عشق و رویا را
      نمیدانم چطور باید ببخشم روح شیدارا
      بدون روح بی جان است تن و جسم و همه اجزا
      تو اى استاد شهریار ببخشم گر چنین گفتم
      کمی اغراق میباشد درون مصرعی شیوا
      ولی با اندکى واژه که از روح و تن و جان است
      به خال هندویش بخشم همین اشعار زیبا را
      کمی ذهنم شده مشوش کنید یارى مرا دوستان
      اگر آن ترک شیرازی ؟؟ به دست آرد دل مارا
      یعنی که او شده عاشق؟ چرا حافظ  دهد فتوا
      سمرقند و بخارا را تن و جانو ، و یا پارا
      و حتى روح و اجزا را و یا اشعار زیبا را
      بباید ترک شیرازی دهد اینها به ما یارا
      ولی حافظ چه زیرک بود خدا او را بیامرزد
      که از آینده میگوید همین احوال حالا را
      که این ترکان شیرازی و یا هر دلبر خاصى
      دگر نه روح میخواهند نه دست و پا و اجزا را
      بخواهد ترک شیرازی و دولتها دهند رخصت
      به خال هندویش بخشم امریکا و اروپا را
      ندادند هم ، مشو غمگین توای ان ترک شیرازی
      به خال هندویت بخشم همین اشعار زیبا را
       
       
       
       
      تلمذ و پاسخ دوستانه ی من به این مجادله:
      "اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را"
      "به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را"؟!!!
      "هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد"
      به حرفت صائبم جانا که گفتی دست و پاها را
      "نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را"
      "و یا استاد تبریزی تمام روح و اجزا را"
      اگر حافظ که می بخشد ز مستی، الکلش ناب استُ
      و، گر میری ببخشاید عَلَم کوردی گروسی را
      نه چون بازیچه ی رندی که شاید هم نبخشاید 
      و چون دکتر که همچون او، تمام روح و معنا را
      و همچون فاضلی رعنا، که یاوه چرت گوید یا
      همان دم بچه میمونی که می بخشد غذاها را
      سخاوت هم حدودی دارد ای جانا چه می گوید
      که می بخشم به یک خالش امریکا و اروپا را
      عجب آشفته بازاری، خریداران به مستی با
      فروشش آن گشادستی که ارزان داده کالا را
      اگر آن مهوش فومن که هر شب دست یازی می
      کند بر من، بداند من نه املاکم نه عیارا
      منم مفلس ترین مضطر چه دارم من از این عالم
      که بخشم خال زیبا یا همان دنیا و عقبا را
      خزائی یک هنر دارد که آن هم از پریچهرش
      و هر شب بی تکلف حل کنم من این معما را
      رامین خزائی
       
      ۰
      اشتراک گذاری این شعر

      نقدها و نظرات
      عباسعلی استکی(چشمه)
      ۱۰ روز پیش
      درود بزرگوار
      کار زیبا و پسندیده ای است
      یاد حضرت حافظ را گرامی داشتید
      موفق باشید خندانک
      رامین خزایی
      رامین خزایی
      ۵ روز پیش
      درود بر شما ♥
      ارسال پاسخ
      سجاد جم
      سجاد جم
      دیروز
      خندانک
      ارسال پاسخ
      حمید ملک رییسی( بُندِهی)
      ۱۰ روز پیش
      درود برشما زیباست و اینکه رسم امانت داری را به جای آورده اید خود نشان از حوصله وعلاقه وافر شما نسبت به شعر را نشان میدهد مفق باشید بازهم درود بر شما
      رامین خزایی
      رامین خزایی
      ۵ روز پیش
      درود بر شما ♥
      ارسال پاسخ
      سجاد جم
      سجاد جم
      دیروز
      خندانک
      ارسال پاسخ
      طوبی آهنگران
      ۱۰ روز پیش
      سلام بزرگوار بسیارجالب
      بیان مطالب
      ادبی فرستادی
      احسنت بر شما
      رامین خزایی
      رامین خزایی
      ۵ روز پیش
      درود بر شما ♥
      ارسال پاسخ
      سجاد جم
      سجاد جم
      دیروز
      خندانک
      ارسال پاسخ
      سجاد جم
      دیروز
      درود ها زیبا بود ولی والا کمتر کسی پیدا میشود این همه متن عظیم را بخواند. کمی لطفا کوتاه تر باشد زیباست. خندانک
      رامین خزایی
      درود بر دوست خوب و عزیز دل. خط خطی بنده ی کمترین، همان یازده بیت اول است و از همان یازده بیت هم بخشی هم که برگرفته از اشعار بزرگان بود، با علامت "" مشخص کردم که معلوم شود که مثلاً این مصرع مال من نیست. اما بقیه ی این متن طولانی را صرفاً برای اینکه رسم امانتداری را بجا آورده باشم در ادامه آوردم که خدای ناکرده حمل بر اسائه ی ادب نشود و من هم امانتداری کرده باشم. در هر صورت از بذل عنایت و توجه شما دوست فرهیخته بینهایت مسرور و سپاسگزارم
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


      (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
      ارسال پیام خصوصی

      آخرین نقدهای شاعران سایت

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0