سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 3 آبان 1399
    8 ربيع الأول 1442
    • شهادت حضرت امام حسن عسكري عليه السلام، 260 هـ ق
    Saturday 24 Oct 2020
      بزرگ ترین شكوه و سربلندی ما نه در هرگز سقوط نكردن، بلكه در برخاستن پس از هر شكست است. رالف والدو امرسون

      شنبه ۳ آبان

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      کبوترچایی خاتون است
      ارسال شده توسط

      نوید خوشنام

      در تاریخ : شنبه ۹ فروردين ۱۳۹۹ ۲۲:۳۳
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۱۹ | نظرات : ۰

      حیرت‌زده با لباسِ چارخانه و‌ گشادُتنگِ مورد علاقه‌ام دوید بیرون و بالای ایوان کنارِ گلدان با چشمهای خیرهٔ گربه‌ای‌ درحالیکه‌ موهای لَختش تکان‌تکان میخورد خودش را کاشت و بلند داد کشید: "تو دیوانه ای! من به یک دیوانه بلـه گفته‌ام. از همان اول باید‌ حرف مادر و‌ پدر و ‌خواهر و دوست و آشنا و غریبه را گوش می­کردم که می­گفتند: "این مجنون، دیوانه است." لا درنگ گفتم: "چه خوب شد که آمدی بانو! داشتم شروع‌میکردم صدات‌کنم بیایی کنارم بنشینی که توو این هوا با هم ‌نشسته باشیم مثل یک زوج."  گفت: "نه، مث که واقعا دیوانه‌ای! والِـه شده ای. از چه؟ نمیدانم. شاید دوباره از بوی پائیز و نمِ هوا و رقص ماهی‌های حوض؛ ها؟" ندیده گرفتم علت بودنش برای دیوانگی ام را. چشم دوختم به چشم­هاش از دور. گفت: "هوا پاییز است مَرد. پاچه بالا زده ای و پا در آب فرو‌کرده‌ای که کجا را بگیری جز سرماخوردگی کلیه‌هات؟ توله شاعرهات بابا میخواهند آقا." نارنجی شدم از خجالتی مطبوع. گفت: "نمی­بینی کفترچایی هم دیگر از سرمای پائیزی نمی­خواند؟" گفتم: "چاهی." گشادچشمانه گفت: "چه؟" گفتم: "کفتر چاهی! نه چایی خانم." مبهوت و گنگ و حیرت زده گفت: "شما شاعرها واقعا درک نمی­کنید عقل را نه؟" گفتم: "نـه."
      مبهوت و گنگ و حیرت زده بالای ایوان کنار گلدان درحالیکه موهای لَختش آرام‌ لنگر انداخته بودند در عُمقِ عَمیقِ دریای کمرش، نگاهم میکرد. نگاهش که ‌پلک‌خورد گفت: "دیوانه‌جان، همسرِ عزیز، آقا، پاچه دَریده بمعنای واقعیِ کلمه، آن روزِ اول‌ها را یادت هست که گفتی از بچگی گنجشک‌ها را خاتون صدا می­کنی و‌ من پـِقی خندیدم توی صورتت و بور شدی؟" گفتم: "اشتباه گفتی؛ کبوترچایی که خاتون بود اسمش، گنجشک­ها را بانو صدا می­زدم." گفت: "کبوتر چاهی درست است خرس قطبی‌!" دوتایی فریادِ خنده شدیم. گفتم: "خوش­مَصَب پاچه هات را بالا بزن بیا کنارِ من پا در حوض بنشینیم با هم مثل یک زوجِ واقعی." داد و فریاد را دوباره از سرِ خط شروع کرد. راضی شد بیاید. صدای شکافتن آب را شنیدم از آنطرفِ حوض. گفتم: "بیا نزدیکِ من پاهات به پام بخورد." گفت: "نه." خیره‌سرانه گفتم: "ما مَحرم شده‌ایم‌ها دخترجان!" گفت: "نمی‌آیم." گفتم: "باید مثل آن قدیم‌ها التماست کنم برای لحظه‌ای لمس کردنت؟" گفت: "چه لمسی؟ تاریخ را تحریف نکن التماس­هات برای بوسه بود؛ بوسه‌های یواشکی‌ات که تهِ پاسداران..." داد زدم: "‌خجالت بکش دختر! یادم‌نیاور جوانی هام را، جوان بودم، ناز می­کشیدم برا همه‌ات. الان برا خودم مردی شده‌ام، میایم غرقت‌میکنم تو حوضِ ماهی." گفت: "حرف به‌گوشم نمی­رود، نازم را بکش آقا!" گفتم: "بیا نزدیک لج نکن دختر." سر چرخاند و گفت: "نــاز." گفتم: "تو بیـا نزدیک، بعد." سر برگرداند، گفت: "میکشی؟ بلدی؟" گفتم: "نازت از نزدیک کشیده میشود، دور جواب نمی­دهد." چشم­هاش رعد و برق خورد ‌و گلِ لبخندش شکفت. کشان‌کشان از لـبِ حوض به ‌کنارم‌ وزید. نگاه دوخته بود توی عمقِ چشم­هام دنبالِ چیزی می­گشت. گفت: "‌خب؟" گفتم: "از شما خواستم بیایی کنارِ من بنشینی که گرمای بدنت سرمای حوض را مطبوع‌ کند خانم! در هوای سرد هم که می­چسبد گرمای لمس نگار. نه؟" چشم­هاش با لبخندِ پشت صحنه‌ای براق شد. خاتون، نمیفهمد که من‌ می­بینم و می­نوشم برق چشمش را. پاش را محکم توو آب تکان داد انگار که بچه اسباب بازی بخواهد و پا بگوبد و نازدار گفت: "قبول نیست. خوب نمی­کشی نازم را. ناسلامتی من معشوقه‌ات هستم آقا. کلی عاشقم هستی." زمزمه‌کنان مثلا خواست خودش را بردارد و دور شود که تو سینه‌ام ‌گرفتمش با یک دست. ساکت شد. خاتون دوست داشت سکوت‌ محضِ حوض و کبوترچایی‌ها را با وزاندن پایش در آب بشکند که کسی صدای قلبم وقتی او را  وسطِ سینه ام فشار میدهم کسی نشنود. دوست داشت علتِ خاص بودن‌ِ همهء لحظه‌های زندگیم باشد. محو بودم به افقِ نزدیکِ دیوار. سر بالا کرد و نگاهش را باز فرو کرد لابلای ِریش و سیبیلم. گفت: "های! ببینم چشم­هات را." سرم را پایین‌ بردم. در چشم­های پر فتنهء مِشکیِ عمیقش که سایهٔ درخت می‌افتد، فقط می­توانم فعلِ محو شدن را صرف کنم. نرم سر پایین انداخت. آرام گفتم: "نـه. نشد!" گفت: "چی نشد باز آقا؟"  گفتم: "برندار نگاهت را." گفت: "چرا؟" گفتم: "نگاهم که ‌می­کنی پلک‌نزن، شعرهام‌ خراب می­شوند خاتون. برقِ‌ چشم‌هاش زیاد بودند. شیرینیِ گسِ لب‌های درشتِ اَناریش همینطور‌. همه آنقدر زیاد بودند، آنقدر مطبوع، آنقدر رویایی، که در تخت‌خوابِ تنهای پائیزم خواب را نتوانستم تحمل کنم. پریدم از رویا. چای دم کردم. راه افتادم بروم دنبالِ خاتون بگردم.
       
      نوید خوشنام شنبه 14 شهریورِ 94

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۹۸۳۱ در تاریخ شنبه ۹ فروردين ۱۳۹۹ ۲۲:۳۳ در سایت شعر ناب ثبت گردید
      ۲ شاعر این مطلب را خوانده اند

      علی حاجی حسینی

      ،

      نوید خوشنام

      نقدها و نظرات
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0