پنجشنبه ۱۴ فروردين
کبوترچایی خاتون است
ارسال شده توسط نوید خوشنام در تاریخ : شنبه ۹ فروردين ۱۳۹۹ ۲۲:۳۳
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۹۶ | نظرات : ۰
|
|
حیرتزده با لباسِ چارخانه و گشادُتنگِ مورد علاقهام دوید بیرون و بالای ایوان کنارِ گلدان با چشمهای خیرهٔ گربهای درحالیکه موهای لَختش تکانتکان میخورد خودش را کاشت و بلند داد کشید: "تو دیوانه ای! من به یک دیوانه بلـه گفتهام. از همان اول باید حرف مادر و پدر و خواهر و دوست و آشنا و غریبه را گوش میکردم که میگفتند: "این مجنون، دیوانه است." لا درنگ گفتم: "چه خوب شد که آمدی بانو! داشتم شروعمیکردم صداتکنم بیایی کنارم بنشینی که توو این هوا با هم نشسته باشیم مثل یک زوج." گفت: "نه، مث که واقعا دیوانهای! والِـه شده ای. از چه؟ نمیدانم. شاید دوباره از بوی پائیز و نمِ هوا و رقص ماهیهای حوض؛ ها؟" ندیده گرفتم علت بودنش برای دیوانگی ام را. چشم دوختم به چشمهاش از دور. گفت: "هوا پاییز است مَرد. پاچه بالا زده ای و پا در آب فروکردهای که کجا را بگیری جز سرماخوردگی کلیههات؟ توله شاعرهات بابا میخواهند آقا." نارنجی شدم از خجالتی مطبوع. گفت: "نمیبینی کفترچایی هم دیگر از سرمای پائیزی نمیخواند؟" گفتم: "چاهی." گشادچشمانه گفت: "چه؟" گفتم: "کفتر چاهی! نه چایی خانم." مبهوت و گنگ و حیرت زده گفت: "شما شاعرها واقعا درک نمیکنید عقل را نه؟" گفتم: "نـه."
مبهوت و گنگ و حیرت زده بالای ایوان کنار گلدان درحالیکه موهای لَختش آرام لنگر انداخته بودند در عُمقِ عَمیقِ دریای کمرش، نگاهم میکرد. نگاهش که پلکخورد گفت: "دیوانهجان، همسرِ عزیز، آقا، پاچه دَریده بمعنای واقعیِ کلمه، آن روزِ اولها را یادت هست که گفتی از بچگی گنجشکها را خاتون صدا میکنی و من پـِقی خندیدم توی صورتت و بور شدی؟" گفتم: "اشتباه گفتی؛ کبوترچایی که خاتون بود اسمش، گنجشکها را بانو صدا میزدم." گفت: "کبوتر چاهی درست است خرس قطبی!" دوتایی فریادِ خنده شدیم. گفتم: "خوشمَصَب پاچه هات را بالا بزن بیا کنارِ من پا در حوض بنشینیم با هم مثل یک زوجِ واقعی." داد و فریاد را دوباره از سرِ خط شروع کرد. راضی شد بیاید. صدای شکافتن آب را شنیدم از آنطرفِ حوض. گفتم: "بیا نزدیکِ من پاهات به پام بخورد." گفت: "نه." خیرهسرانه گفتم: "ما مَحرم شدهایمها دخترجان!" گفت: "نمیآیم." گفتم: "باید مثل آن قدیمها التماست کنم برای لحظهای لمس کردنت؟" گفت: "چه لمسی؟ تاریخ را تحریف نکن التماسهات برای بوسه بود؛ بوسههای یواشکیات که تهِ پاسداران..." داد زدم: "خجالت بکش دختر! یادمنیاور جوانی هام را، جوان بودم، ناز میکشیدم برا همهات. الان برا خودم مردی شدهام، میایم غرقتمیکنم تو حوضِ ماهی." گفت: "حرف بهگوشم نمیرود، نازم را بکش آقا!" گفتم: "بیا نزدیک لج نکن دختر." سر چرخاند و گفت: "نــاز." گفتم: "تو بیـا نزدیک، بعد." سر برگرداند، گفت: "میکشی؟ بلدی؟" گفتم: "نازت از نزدیک کشیده میشود، دور جواب نمیدهد." چشمهاش رعد و برق خورد و گلِ لبخندش شکفت. کشانکشان از لـبِ حوض به کنارم وزید. نگاه دوخته بود توی عمقِ چشمهام دنبالِ چیزی میگشت. گفت: "خب؟" گفتم: "از شما خواستم بیایی کنارِ من بنشینی که گرمای بدنت سرمای حوض را مطبوع کند خانم! در هوای سرد هم که میچسبد گرمای لمس نگار. نه؟" چشمهاش با لبخندِ پشت صحنهای براق شد. خاتون، نمیفهمد که من میبینم و مینوشم برق چشمش را. پاش را محکم توو آب تکان داد انگار که بچه اسباب بازی بخواهد و پا بگوبد و نازدار گفت: "قبول نیست. خوب نمیکشی نازم را. ناسلامتی من معشوقهات هستم آقا. کلی عاشقم هستی." زمزمهکنان مثلا خواست خودش را بردارد و دور شود که تو سینهام گرفتمش با یک دست. ساکت شد. خاتون دوست داشت سکوت محضِ حوض و کبوترچاییها را با وزاندن پایش در آب بشکند که کسی صدای قلبم وقتی او را وسطِ سینه ام فشار میدهم کسی نشنود. دوست داشت علتِ خاص بودنِ همهء لحظههای زندگیم باشد. محو بودم به افقِ نزدیکِ دیوار. سر بالا کرد و نگاهش را باز فرو کرد لابلای ِریش و سیبیلم. گفت: "های! ببینم چشمهات را." سرم را پایین بردم. در چشمهای پر فتنهء مِشکیِ عمیقش که سایهٔ درخت میافتد، فقط میتوانم فعلِ محو شدن را صرف کنم. نرم سر پایین انداخت. آرام گفتم: "نـه. نشد!" گفت: "چی نشد باز آقا؟" گفتم: "برندار نگاهت را." گفت: "چرا؟" گفتم: "نگاهم که میکنی پلکنزن، شعرهام خراب میشوند خاتون. برقِ چشمهاش زیاد بودند. شیرینیِ گسِ لبهای درشتِ اَناریش همینطور. همه آنقدر زیاد بودند، آنقدر مطبوع، آنقدر رویایی، که در تختخوابِ تنهای پائیزم خواب را نتوانستم تحمل کنم. پریدم از رویا. چای دم کردم. راه افتادم بروم دنبالِ خاتون بگردم.
نوید خوشنام شنبه 14 شهریورِ 94
|
ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری :

|

|

|

|

|
این پست با شماره ۹۸۳۱ در تاریخ شنبه ۹ فروردين ۱۳۹۹ ۲۲:۳۳ در سایت شعر ناب ثبت گردید
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.