سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 3 بهمن 1398
    29 جمادى الأولى 1441
      Thursday 23 Jan 2020
        «تا زمانی که حتی یک کودک ناخرسند روی زمین وجود دارد، هیچ کشف و پیشرفت جدی برای بشر وجود نخواهد داشت.» آلبرت انیشتن

        پنجشنبه ۳ بهمن

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        برگی از زندگی(خاطره تلخ وشیرین )
        ارسال شده توسط

        منوچهر فتیان پور (راد)

        در تاریخ : ۲ هفته پیش
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۵۸ | نظرات : ۲

        سال 1348مادرم گفت ثبت نام مدارس شروع شده، باید بریم ثبت نام بشی بری درس بخونی  ، دستمو گرفت تودستش منو بُرد،که ثبت نام کنه دبستان سپه برا کلاس اول ،مدیردبستان یک آقای بود بنام محمدعلی یزدان پناه رفتیم تو دفترش مادرم گفت سلام آقا آمدم پسرم ثبت نام کنم برا کلاس اول  بکی مدارک بدم مدیرگفت مدارک بده ،بفرمائید بنشینید، تاکارهای ثبت نام انجام بگیره ،مراحل ثبت نام که انجام گرفت ،اصل مدارک پس داد،یک هفته بعدش کلاسها شروع شداول هفته بود واولین روزتحصیلی مدیرهمه دانش آموزان بصف کشید معلم شماامروز نمی یاد یک سخنرانی مختصری کرد وبعد رفتیم سرکلاس درس ، معلم کلاس اول یک آقای بود بنام نبی زاده ،خیلی خوش تیپ با اخلاق بود،درس که می داد می گفت تکالیف تون باید با خودکار قرمز وآبی بنویسید تا بهتر یاد بگیرد هم بخونیدوهم بنویسید، اما یک روز اتفاقی معلم نیومد وبجاش ناظم دبستان آمد سرکلاس، گفت معلم شماامروز نمی یاد ،حالاهمه تکالیف شون بزارن جلوشون روی میز، تا نگاهشون کنم ،هرکی یک خط دورنگ ننوشته بود ناظم اونوتنبیه می کرد ،چون گفته شده بودفرضاًدرس سه بار باید نوشته بشه دوسه تا ازبچه ها درمرتبه سوم بدلایلی دو خط ویاسه خطی را یک رنگ (آبی )نوشته بودند،اون هاراآورد ،جلوی تابلوتخته سیاه  گفت ،بایددستهاتون بالا ویک پاتون بالا باشه تا آخر وقت ،اونی که تحمل نداشت وخسته می شدپاش می گذاشت روی زمین ،سخت کتک می خورد، با چوب می زدتا گریه می کرد ،این ناظم دبستان بعد آون روز شروع کرد، به تعریف وحاشیه رفتن که دریکی ازشهرهای ایران یک جایی هست ،افرادی که مشکل دارن ازلحاظ جسمی روانی می رن یک محلی هست توش آب گرم شور آب تنی می کنن تا خوب بشن، من هم یک سال رفتم اونجا وحالا بهتر شدم ،خلاصه زنگ دبستان خورد دبستان تعطیل شدرفتیم خونه  روز بعد یعنی چهارشنبه من رفتم ،دبستان دیدم ناظم داخل حیاط هست وهمه رفته بودند سرکلاس صدام زدو گفت:
        بیا اینجا پسر رفتم جلو گفتم بله آقا
        گفت این چه وضعی ؟
        گفته بله آقا
        گفت این چه کفشی که پوشیدی؟
        گفتم آقا کتونی آقا
        گفت خوب حالا برو دستاهات بشوربیا
        تابهت بگم
        هوا سرد شده بود دستهامو که شستم، بیشتر سرمارا حس می کردم
        رفتم پیشش، گفت دستتات بگیر جلوببینم
        یک چوب دستش بوداینقدر زدتودستام ، گریه کردم گفت نه زن آقا
        مگه چکارکردم که می زنی
        گفت هنوز هم می گه چکارکردم ،زبون درازی هم می کنه
        زدمت تا یادبگیری ،دیگه بااین کفش ها نیای مدرسه
         گفتم  ولی آقا من این کفشها را تازه مادرم گرفت برام
        گفت روزشنبه که آمدی بااین کفش ها نباید بیای مدرسه فهمیدی
        حالا برو سرکلاس رفتم کلاس
        آخرین زنگ کلاس طبق معمول هرهفته تغدیه می دادند
        پنچ کارتون بسکویت گرجی سهمیه هرنفربود کیفم داشتم، بسکویت هارا هم داشتم که باید با خودم می بردم خونه طوری که وقتی توی بغلم گرفتم تا زیرچونه م گرفته شده بود نمی تونستم  بیرمشون یکی ازکارتونها یک کم درش باز شده بود داشت از کارتون می ریخت روی زمین مدرسه نزدیک خونه مون بود توی مسیرخونه پله قرارداشت که باید ازمسیرپله ها عبور می کردم شناس برادر بزرگم ایستاده بود زیر پله ها تامنو دید آمدکمکم وسه کارتون ازم گرفت باهم رفتیم خونه جریان کتک خوردن به مادرم گفتم ،مادرم گفت ناراحت نباش فردامی برمت بازار برات می خرم می دونستم پول نداریم مادرم صدا زدم ننه ،چون قبلا توی آبادان زندگی می کردیم مردم آبادان بچه هاشون وقتی که می خوان مادرشون صدابزنن می گن ننه
        گریه می کردم می گفتم ننه چکار کنم برا روزشنبه،من چطوربرم مدرسه ،تنهامنبع درآمدمون تولید صنایع دستی بود(بافت طبق ،جارودستی ،صندوق چه )،دیدم چادرش زد سرش گفت بیا بریم با پای پیاده ازکوچه هاباهم رفتیم تارسیدم به یک منزلی که پرشده بوداز برگ درخت خرما بهش می گفتن (پیش)چند شاخه گرفتیم کشان کشان آوردیم تارسیدم خونه بعد شروع کرد به درست کردن یا همان بافتن طبق ،آماده که شدند ،باهم رفتیم آنها راداد به  زن همسایه که باز آنهم منبع کسب درآمدش با چندتادیگر ازهمسایه هاازهمین کاردرمی آمدبهش فروخت،پول گرفتیم وبعد رفتیم بازارکفش فروشها یک جفت کفش چرم گرفتم آمدیم خونه روزشنبه رفتم مدرسه دیگه ناظم ایرادی نگرفت این رفتار نادرست ناظم با دانش آموزان بوداما ازرفتار مدیراینو بگم مدیردبستان شخصیتی دوست داشتنی ودل رحیم بودازلحاظ وضع ظاهری شیکپوش تمیزوهمیشه با کت وشلوارقهوهای ویاسبزروشن باعنیک ری بن شیشه سبز روچشماش می زدتوی دبستان دیده می شدیکی ازعادتهای که داشت وقت اذان که می شد یه تعدادی از بچه های کلاس بخط می کرد می گفت آماده بشین باید برین نماز جماعت مسجد ،فاصله مسجدتادبستان تقریباًصدمتری می شد ،ایشون می گفت بچه هاباید بافرهنگ نماز آشنا بشین خدانمازخوانهارا دوست داره،امانتیجه این خاطره که پس ازگذشت سالها تلخی آن رفتار نادرست ناظم دبستان توذهن من هنوز باقی مانده فراموش نمی کنم قابل توضیح است ایشان چندین بار به محل کارم رجوع کرده وکارش و بنحواحسن با پاسخگویی درست ومنطقی واحترام تکریم انجام دادم وشیرینی خاطره آن ورفتار آن مدیرکه بچه هارا به نماز تشویق می کردکه درسالهای اول انقلاب به لقاالله پیوست   
        یادش گرامی وروحش شاد
         
         
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۹۶۲۷ در تاریخ ۲ هفته پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
        ۲ هفته پیش
        درود خندانک


        دفترچه‌ی خاطراتتون لبریز از خاطره‌های خوب باد خندانک
        خندانک
        منوچهر فتیان پور (راد)
        ۲ هفته پیش
        با سلام
        استاد بزرگوار
        شاعره زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
        خندانک سپاس ازحضورپرسبز مهرتان خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        تازه ترین نقدها

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0