سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 1 شهريور 1398
  • روز پزشك - روز بزرگداشت ابوعلي سينا
23 ذو الحجة 1440
    Friday 23 Aug 2019
      هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

      جمعه ۱ شهريور

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      همسایه ی مرموز ما
      ارسال شده توسط

      سیده منیژه عنایتی

      در تاریخ : جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸ ۱۱:۵۲
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۳۰ | نظرات : ۷

      نمیدونم چراجدیدا اسم این همسایه روبروی خونمون اختر، ورد زبون اهالی منزل شده
      بابام که این أفی رو هرروز صبح تا خوده شب میکوبه توسرم
      مامانم که فقط صبح ها ، یادش میاد اونا رو مثه میخ فولادی بکوبه توی مخم (پرستو؟خواب به خواب بری ایشاله یعنی از اختر کمتری!!!ببین کله ی سحری أفی و منوچ رو آورده توحیاط جعبه خالی کنن ،ماشاله شون باشه مثه کلاغ قارقار میکنن اونوقت دختر ما میخ شده به رخت خوابش و جیک جیک هم ازش بیرون نمیاد
      پاشو دختر پاشووو )
      داداشم. فریبرز هم یه مدل دیگه اونا رو توی مخ وامونده ام طواف میده (پرستو خداوکیلی چه وضع لباس شستنه چرک مرده س،شده شبیه لباس کارِ منوچ خانِ، نیگاش کن اتو زدنش رو نگاه یقه هاش حتی تا نمیخوره ...
      ای دربه در شه این اختر و اهالی خونه ش ...خون به دل من کردن والا
      خانواده من یه نهاد راه انداختن که مامان مدیریتش رو به عهده گرفته (نهاد تضعیف روحیه ی مینوخانم و اهالی منزل به جز پرستو)
      خداییش این وضعه !!کاش فارغ التحصیل نمیشدم حالا خیرسرم شدم حداقل بیکار نبودم
      فقط من بیکار نیستما ،این فریبرز ماهم یه موتور قراضه داره که میره کل محل رو متر میکنه و غروب به غروب محاسباتش رو تحویل شهرداری هم نده تحویل بابام میده
      خونه ی ما آپارتمانیه ،ما طبقه ی اولیم و دوطبقه دیگه ساخته نشده گذاشتیم نوادگان فریبرز بسازنش ، ازوقتی من دنیا اومدم تا الان توی همین طبقه اول موندیم و تکون نخوردیم ،یه حیاط کوچیک هم داریم که فقط میتونیم بفهمیم الان روزه یا شبه همین ...
      اما بیرون خونه......
      ، ما توکوچه ی فرهنگ هشتم سکونت داریم یه کوچه ی طویل که هشت تا خونه توشه با یه سوپری و سه چهار تا دهنه مغازه که بسته س
      کوچه نیست که ،زمین پرش با مانعه ،هرجاش یه تپه چاله ای داره وسطش هم یه جوب آبراه مانند داره که محل سیاحت آقا منوچه ،وقتی بیکاره یا از دست اختر کفری میشه میاد لب جوب و کنارش میشینه و ته سیگارش رو توش خالی میکنه ،فکر کنم با چشمه ی روستاشون اشتباه گرفته .
      اختراینا سه ماهه اومدن توی این کوچه و درست روبروی خونه ی ما مستاجر شدن .میگن اهل روستای دورن
      حالا هرچی ، از هربوق آبادی باشن نباید سوهان روح من میشدن خب...
      روستایی اصل اصلن ها ،مِد این بوق آبادن...
      حتی بلد نیستن ادای شهری هارو در بیارن ..فکر کنم خیلی با اصالتن که هنوز لباس چروکی براشون مُده لباساشون انگاری از دهن کروکدیل در اومده
      این اختر که بلد نیست یه مدل دیگه به موهاش بده ،انگار با خط کش سانت زده از وسط فرق باز کرده ، میگم از وسط یعنی خیلی خیلی وسط ها ... حتی یه میلیمتر هم اینور و اونور نزده 
      بعدهم نمیدونم چرا موهاش تخت و مشکی و براقه !شاید جای شامپو چسب چوب و جوهر مشکی و پِی گوسفند رو قاطی میکنه میماله به موهاش ☺
      اوف مدل موی أفی منو کشته ، گرد وقلمبه جمع میکنه روتاجی سرش ـاونقدر مضحکن که جای جُک سال شدن برام
      آخ آخ نگم ازمنوچ خان ،اصلا الگوی زیبایی و تیپ کوچه ی ماست ،تیشرت همیشه تنشه اونم رنگ های روشن که همیشه چرک مرده س و به سختی میشه رنگ اصلیش روفهمید
      یه شلوار میپوشه که روش پراز جیبهای ریزو درشته و تا روی شکم نداشته ش بالا میبره و رو کمرش همیشه فانوسقه میبنده از همه جیباش همیشه یه چیزایی درمیاره ازجمله پاکت سیگار و فندک ..
      سیاحت کردن لب جوب هم کار هرروزشه ،البته بگم ها خیلی ادم متنوعی هستش ،از بس باکلاسه بایه تیپ تکراری نمیگرده .بیشتر اوقات شلوار خمره ای پاشه که شبیه دلقک میشه
      میگم با اصالتن بیخود که نیست
      من میگم کف پاشون صاف نمیشه ؟تاول نمیزنه ؟؟
      همیشه مادرودختر دمپایی لاستیکی پاشونه ،یه جوری توحیاط صدای لخ لخ دمپایی شون میپیچه که انگار ارتش سرخ جماهیر شوروی وارد حیاط و کوچه شدن
      ازاهالی کوچه ی بافرهنگمون یه خانم محرابی داریم که آمارو سرشماری کوچه رو شهرداری داده دست ایشون ،امار نگیره کهیر میزنه ...البته امارگیری کل شهررو داده دستشون ها ایشون قبول نکردن
      تموم آمارهای این اختراینا رو درآورده .میگه أفی که اسمش افسانه س شوهرو بچه داره چن شب پیش یه آقا و بچه واردخونشون شدن ،ما که ندیدیم والا ...
      تازه میگفت اختریه جوری میگه دخترم چن سال پیش دیپلم خیاطی گرفته که انگار پروفسورای سوزن نخ کردن رو داره ...ولمون کن بابا ،اگه خیاطه چرا دکمه های پیرهن مامانش صدرنگه !خب مثه بچه آدم برو شش هفتا دکمه همرنگ و یه دست بخر واسه پیرهن مامان بدبختت ..خوشحاله دختر بزرگ کرده ...
      تازه فکر میکنم چپول هم هست ،هروقت چش توچش شدیم و بهش سلام کردم فکر میکردم داره پشت سرم رونگاه میکنه
      من نمیفهمم چرا این سه نفر شدن آجیل مشکل گشا که سر هر مشکل وبحثی اینقدر اسمشون تو خونه هی تکرار میشه
      شاید بخاطر هنر واستعداد عجیب اونهاست ، آخه از دست اینا یه بندو بساطی توکوچه برپاست ,صبح به صبح یه وانت بار میاد دم در خونشون و یه عالمه جعبه پراز گوجه فرنگی خالی میکنه ،اونوقت دوتا مرد هیکلی که فکرکنم ازایل وطایفه خودشون باشن جعبه هارو آسه آسه میبرن توی خونه ، تا اون زمان که کل بار خالی شه جز صدای تخلیه جعبه ها به گوش نمیرسه بعدِ اینکه رفتن، صدای جیغ جیغ و به قول مامان قارقارشون کل کوچه رو میگیره
      (منوچ بیا ول کن اون بی صاب شده تلویزیون رو بیا گوجه ها رسید ..أفی قربونت بره مادر ضد آفتاب بزن کلی تو حیاط کار داریم صورت ماهت لک نشه زود بیاید گوجه ها میگنده  )
      ووی ووی اون به أفی گفت صورت ماهت ؟؟اخه دخترت که قیافه ش شبیه واشر سرسیلندر وانت پیکانه با اون فوکول های مضحکش ...اخه اختر صورت ماه گفتن رو از کجات آوردی !!!
      دیگه بساطی داریم دیگه ،تا خوده غروب درحال جیغ وداد و پخت وپز رب گوجه و توشیشه ریختن ربهای روز قبل و زدن مارک روی تک تک اونها هستن
      شب هم یه نیسان میاد و تموم شیشه های مارکدار رو جعبه میکنه وبعدش بارگیری میکنن
      البته جالبه کلاس کارشون هم بالاس مارکای متفاوت میزنن فکر کنم مارک آبی رنگه از گوجه گندیده ها تولید میشه اون مارک قرمزا از گوجه های اصل بوق آباد ...
      حاصل تلاش این خانواده هنرمند کلی سروصدا و کلی تفاله گوجه و کلی جعبه وشیشه ربی شکسته و کلی رنگ قرمز و تخم گوجه ولو شده توی حیاط و کوچه س و بوی معطر گوجه لهیده ...
      خوبه خونشون بزرگه و فضای کافی برای این هنرنمایی داشتن...تقریبا این خونه هشت سالی متروکه بوده یه خونه ی قدیمی تودر تو که پیرزنی به اسم ننه طاهره توش زندگی میکرده وقتی مُرد خونه افتاد دست بچه هاش ...
      فکرکنم سه تا پسر داشت دوتاش جزیره قشم زندگی میکنن و یکیش خارج کشور ..زیاد ازشون یادم نیست
      چطوریا شد که بعد مدتها این بوق آبادی ها مستاجر این خونه شدن نمیدونم !
      به هرحال ازحق نگذریم یه چیزمثبت دارن که قابل ستایشه اونم اینه که کوچه ی فرهنگ هشت از اون حالت سایلنت در اومده و بساط شادی منو فراهم کرده
      ماه اولی که اومدن اقای سعیدی سوپری سرکوچمون و ممد آقا قصاب همسایه ته کوچمون و چند تا از بزرگواران کوچه ی بغلی یه گروهکی تشکیل داده بودند برای تبعید و انهدام این همسایه پرسروصدا ،که کمی به موفقیت نزدیک شده بودند و یه مدتی این همسایه عزیزما ساکت شده بود ،نه رفت و امدی نه سروصدایی
      ولی بعد از چنروز باز همون آش و همون کاسه 
      جالب این بود که حتی ازاون تنش قبلی کمترهم شده بود و همه چیز عادی جلوه میکرد
       
      بابای بنده که فرد بی طرف کوچه بود و عضو گروهک انتحاری نشدهم تعجب کرده بود وبه مامان میگفت :خانم برو از خانم محرابی بپرس چیشده دیگه کسی اعتراض نمیکنه ..مامانم پشت چشمی نازک میکرد و میگفت :واه به من چه مگه فضولم ،همه راضی منم راضی ،چیکار به مردم داری....
       
      این اوضاع قاراشمیش ادامه داشت تااینکه یه روز فریبرز باذوق خودشو پرت کرد توحیاط و فریاد که :بالاخره کارپیدا کردم ،
       
      منم که اولین نفر حاضر درحیاط بودم با لبخندکجکی گفتم :بالاخره متراژ خیابونا باموتور جواب داد ،دیگه وقت زن گرفتنته
       
      ازحرفم ذوق مرگ شد :آره دیگه برید پیِ یه دختر ناز و باکلاس و پولدار و ....
       
      پریدم وسط حرفش و باعشوه خرکی گفتم :چه پراشتها ،آخه زولبیا ،دخترحاضر بود تو غایب بودی ،منتظر تو بودیم أفی جون که هست دیگه چرا بگردیم
       
      اونم از تک وتا نیفتاد و گفت :ایووول فکرکنم دویست سال عمر کنم .رب محلی شیرو ماست محلی ...هووو چه تجارتی راه بندازم
      ازحرفاش لبخند پیروزمندانه ام که ناشی از ضایع کردنش بود رولبم ماسید ...
      داداش ماهم دیوونه س ها ....😐😐
      دوروز بعدش مامان مراسم داشت همه ساله یه آش نذری و ختم انعام راه مینداخت ..دوستم ارغوان هم اومده بود برای کمک خونمون ...و اختراینا هم شده بودن سوژه ی خنده ی این دوست ما ...
      دیگه سرکاررفتن فریبرز هم به نفع من شد که راحت تر کوچه رو میپاییدم و درخونه هم گهگاهی باز بود و راحت میشد اونا رو دید زد و یا اونقدر سروصداشون زیاد بود همه چی رو میشد شنید ...
      مامان گیر سه پیچ داده بود که برم سوپری رشته های سفارش داده رو بیارم
      رو به ارغوان گفتم :أری میای بریم ؟
      چشاش شد اندازه دوتا گوجه فرنگی و داد زد:أرررررری!!!! اری دیگه چیه
      پقی زدم زیر خنده ...آخ اختر به زمین گرم دشت لوت بخوری که همش اسمها رو مخفف میگی منم یاد گرفتم ...
      دیگه من و أری دم مغازه درحال فضول بازی بودیم و اقا سعیدی سوپری هم درحال شمارش رشته ها بود با  حرفش رومو به طرفش برگردوندم:استغفرالله همسایه ازاری تا کی !بابات چرا حرفی نمیزنه؟محله روبه گند کشیدن
      بیا اینم سفارشاتت .راستی میگن پسر ننه طاهره ، برزو از قشم اومده مهمونی خونه ی این همسایتون
      باتعجب گفتم :واقعااا؟؟
      اره دیگه دختر !انگاری خودش به اونا اجاره داده خونه رو ،خدا شانس بده
      من و اری با تعجب به ماشین باکلاس برزو نگاه میکردیم که داشت وارد کوچه میشد ...
      این قضیه وقتی تغییر کرد که .چنروز بعد-----صدای درزدن پی درپی فریبرز منو سمت درکشوند سراسیمه واردخونه شد 
      کل تنش رب گوجه ای شده بود و شلوار زانوش ساب رفته بود و از زانوش خون میچکید
      باباخونه نبود و من ومامان سمتش دویدیم. انگاری هول کرده بود و رنگش پریده بود حالا هرچی میپرسیدیم چته خفه خون گرفته بود
      مامان یه دفعه جوگیر شد ،چادر سرش کرد و گوشه ش رو به دندون گرفت تا بره با اختراینا دعوا که جمع کنن این بندو بساط رو که فریبرز مانعش شد و گفت :تقصیر خودم بود با موتور زدم به جعبه ربی هاشون
      مامان با تعجب ایستاد و تموم لطافت مادرانه ش رو تو صداش جمع کردو گفت :ای در به در بشی بچه،مگه کور بودی ؟؟چش داری اندازه جغد .حواست کجاست میدونی الان رب گوجه شیشه ای چنده ؟ای خدا نیان دم خونمون دعوا
      مامان دیگه بیخیال شد و بدو سمت اتاقش رفت
      فِری هم لباساشو عوض کرد و تو اتاقش قایم شد
      و این داستان خیلی بودار شد که فِری هنوز سرکار نرفته هی مرخصی ساعتی میگرفت و باز با موتور محله و کوچه رو میپایید و ساعتها جلو در می ایستاد و از سوراخ طناب در،خونه روبرو  رو دید میزد
      روبروش ایستادم و گفتم :فِری خداییش أفی رومیخوای؟ خب راحت و ساده بگو این گیج بازی ها چیه ..خب تو دانشگاه و تو خیابون با تنه زدن و ریختن جزوه عاشق میشن توام با ریختن رب عاشق شدی دیگه ..أفی ده سالی اگه ازت بزرگتر باشه که اونم مهم نیست
      با دمپایی زد تو صورتم که خفه شم 😐😐
      فریبرز فضول بازی هاش تبدیل شد به کاراگاه بازی ،یه طوری که دوستاش هم وارد این کاراگاه بازیش شدن
      این رفیق فری ،کوروش یه جوری شلنگ و تخته مینداخت و مثه ببر بنگال کمین میکرد انگار نینجاهای  سیاهه ...دلم براش کباب شد میخواستم تفنگ پلاستیکی کودکی فریبرز رو بدم بهش تا فازش کامل بشه 😐
      روزهای بعد هم بابا مشکوک بازی در میاورد ِیواشکی میرفتن یواشکی می اومدن
      یه وقتایی منو به پا میزاشتن
      کم کم کل کوچه تو خونه ی ما جمع شدن و دوباره یه گروهک تو خونه ی ما و اونم تو اتاق فِری(فریبرز) به وجود اومد که ممد اقا قصاب و اقا سعیدی سوپری هم توش حضور داشتند .فضا کاملا انقلابی شده بود برای اینا هم اعلامیه ای چیزی درست میکردم میدادم دستشون فاز اونا هم کامل میشد بد نبودا 
      خانم محرابی و مامان مینو هم یه گروهک دونفره تشکیل دادن البته ....
      و چنروز بعد هم منو از پاییدن بازنشسته کردن با بیمه تکمیلی با تور شش روزه به دور محل 😐
       
      کم کم این گروهک ضد همسایه با رهبری فریبرز ، رهبر آزادی خواه کوچه هشت موفق شدند همسایه ی روبرویی مرموز مارو کشف و ضبط کنند
      و آخرین سلاحی که ازاین حزب دیدم چاقوی آشپزخونه ی مامان بود که چهار چرخ نیسان رو پاره پوره کردن تا از محل دور نشن و با صدای آژیر پلیس کودتا آغاز شد
      این آقا فریبرز ما به طور ناگهانی با جعبه ربی هایی که دم خونه اختر اینا تو جعبه ردیف شده و اماده بارگیری بود تصادف میکنه و به جای اینکه با اعتراض همسایه روبرو بشه بر عکس ،اونا سریع بلندش میکنن و چن نفری همه شیشه هارو جمع میکنن و اون مکان رو تمیز میکنن
      برحسب اتفاق یکی از شیشه ها درست کنار در خونمون و زیر لاستیک موتورفریبرز جا می مونه و له میشه و فری ناگهان متوجه بسته کوچک پلاستیکی وسط شیشه رب میشه
      و بعله همه میفهمن که مواد مخدر لای اون رب ها جاساز میکردن
      چش ننه طاهره تو قبر روشن ، اینکه برزو پسرش یه باند قاچاق تشکیل داده بود و در همه شهرها پخشش میکرد و از محصولات ساده مثه رب و ادمای ساده روستایی مثه اختر و أفی و منوچ با قول پول قلمبه استفاده میکرد برای پیش بردن کاراش
      و دلیل منتفی شدن اون اعتراض اولیه این بود که برزو برای خوابیدن اعتراض یه کمک تپلی به صندوق کمک های مردمی محل کرد
      مردم محل ماهم گشنه ،....
      خداییش تنها کسی که ضرر دید من بودم هم بساط شادی م جمع شد هم از طرف خانواده کلی تضعیف روحیه شده بودم ..من دیگه اون ادم سابق نمیشم 😖
      همسایه ی مرموز ما از کوچه فرهنگ رفتن و کوچه دوباره به حالت سایلنت فرو رفت

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۹۳۱۰ در تاریخ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸ ۱۱:۵۲ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      رضا سلطان
      شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۸ ۰۰:۱۳
      سلام و درود
      طنز کارتونو دوست داشتم مخصوصا پرستو خواب به خواب بری رو خندانک
      موفق باشید
      سیده منیژه عنایتی
      سیده منیژه عنایتی
      سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۸ ۰۱:۵۸
      ممنونم اقا رضا لطف کردید که خوندید و خوشتون اومده ...ممنون از توجهتون و نظرتون
      شما هم موفق باشید
      ارسال پاسخ
      مجتبی شفیعی (شاهرخ)
      دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۸ ۱۵:۱۸
      سلام
      گسترش داستانتان توسط شما خیلی خوب بود و به نظرم کمی طولانی ....شاید من به عنوان خواننده یک ذره حوصله ام سر رفت...اما انتهایش کمی عادی تمام شد ....بیشتر پردازش متن داشت تا انتهایی جذاب.
      ولی من را تا اخر داستان با خود کشاند
      سیده منیژه عنایتی
      سیده منیژه عنایتی
      سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۸ ۰۲:۰۲
      سلام جناب شفیعی گرامی
      ممنون بار دیگر منو مورد لطف قراردادید و داستانمو خوندید
      راستش تو کلاس نقدمون هم به طولانی بودنش انتقاد شد و اینکه عادی تموم شد جا داره یه توضیح کوچولو بدم
      راستش چون حالت کمی طنزگونه داشت باید با شخصیت ها و نوع کاراشون پوششون رفتارشون بازی میشد و چون قصدم در اصل این نبود که اونا قاچاقچی بودن یا جاساز مواد میکردم قصدم در اصل معرفی همسایه روبرو و شوخی با اونا بود و یه نکته دیگه اینکه بعضی اوقات نمیشه همینطوری پرتاب شد به ادامه قصه باید یکم حوصله خواننده رو سر برد تا داستان با ابهام روبرو نشه ...مرسی از نقدتون خیلی کارسازه ممنونم
      ارسال پاسخ
      منوچهر منوچهری (بیدل)
      جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸ ۱۰:۱۱
      بسیار زیبا بود تشکر از شما عالی بود مردم حوصله سطر های بلند را ندارند دیگر شدیم کرم ابریشم به دور خود میدمییم زیبا بود بانو
      سیده منیژه عنایتی
      سیده منیژه عنایتی
      شنبه ۱ تير ۱۳۹۸ ۱۹:۳۹
      جناب منوچهری هنرمند بزرگوار
      ممنونم از تعریف و تمجید حضرت عالی
      البته اینم یکم متنش بلند بود نشد کوتاهش کنم چون طنزگونه بود
      ممنون از نگاه پرمهرتان
      ارسال پاسخ
      منوچهر منوچهری (بیدل)
      جمعه ۱۴ تير ۱۳۹۸ ۱۸:۴۵
      سلامی دیگر بانو عنایتی نمیگم داستان بود ولی خوب بود ولی نوشته باید خوانندرو دنبالش بکشه یعنی اگر کسی وسط خوندن داستان آدم صدا میزنه دوست نداشته باشه داسنانو نیمه کاره رها کنه کشش داستان خیلی مهمه انسان از کلماتی در ساعاتی از نیمه شب حرف میزنه که صدای باز شدن در به آهستگی می آمد من تنها منتظر هیچ کس نبودم ترس همی وجودم رو گرفته بود لباسم خیس عرق شده بود
      حالا اینجای داستان بابا میکه مهری بیا کارت دارم مهری با تو بودم دختر
      البته من داستان نویس نیستم ولی چند داستان نوشتم ا شا الله قسمت شد میفرستم ممنونم خواهرم خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک مهم نیست داستان بلند باشه مهم جزب کردن خوانندس
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      آموزش و نقد شعر

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0