سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 2 شهريور 1398
  • آغاز هفته دولت
24 ذو الحجة 1440
  • روز مباهله پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله، 10 هـ ق
Saturday 24 Aug 2019
    هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

    شنبه ۲ شهريور

    پست های وبلاگ

    شعرناب
    صف ِ مردانه
    ارسال شده توسط

    م فریاد(محمدرضا زارع)

    در تاریخ : جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸ ۱۱:۱۸
    موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۷۴ | نظرات : ۱۱

    پسرك مزد روزانه اش را مي گيرد و دو قسمت مي كند: دوهزار تومان را در يك جيب، و چهار هزارتومان باقي مانده را در جيب ديگر مي گذارد. سپس نگاهي به آسمان مي اندازد: چيزي به غروب آفتاب نمانده است. با عجله به سمت استمبلي سيمان گرفته ي گوشه ي ساختمان نيمه كاره مي رود و دست هايش را مي شويد. آثار گچ ها هنوز با سماجت به شيار انگشتها و ناخنهايش چسبيده اند. با نارضايتي نگاه كوتاهي به پشت و روي دستش و خط گچ و سيمان روي ساعد نحيفش مي اندازد. آبي به صورت گردش مي زند و با انگشت، گوشه ي چشمهاي بادامي اش را پاك مي كند. سپس بر مي خيزد و با دستان خيسش پيراهن و شلواري را كه به تن دارد مي تكاند و راهي نانوايي مي شود...
    نسيم خنك غروب پاييزي، صورتش را مي نوازد و ريه هاي گچ گرفته اش را تازه مي كند. از بالاي جيبش نگاهي به چهار هزار توماني كه براي اجاره خانه كنار گذاشته مي اندازد. با اينكه ريش و سبيلش در نيامده از اين كه مي تواند بار اندوه پدر بيمارش را سبك تر كند و مادر و خواهرش را از شر نگاههاي تحقيرآميز صاحبخانه نجات دهد، احساس مردانگي و غرور مي كند...
    ماه روزه است و نانوايي شلوغ. پسرك زير چشمي تعداد افراد صف مردانه را مي شمارد: دوازده.
    سپس در انتهاي صف مي ايستد. لحظه به لحظه به تعداد افراد پشت سرش اضافه مي شود و انتهاي صف مردانه در كوچه ي كنار نانوايي مي پيچد. صداي اذان كه از بلندگوي مسجد بلند مي شود پسرك به اول صف رسيده است، ولي همين كه مي خواهد دو هزار تومانش را به نانوا بدهد، مردي درشت اندام، با سبيلي پرپشت و شانه كرده، و شكمي فربه پيش مي آيد. دست پسرك را پس مي زند و پول خود را به نانوا مي دهد. پسرك مي گويد:
    • نوبت من بود!
    • حرف اضافي نزن!... پسره ي افغاني!
    • آقا! نوبت من بود!... من توي صف بودم...
    مرد با بي حوصلگي كف دستش را محكم به سينه ي پسرك مي كوبد و پسرك عقب عقب مي رود و به زمين مي خورد... بر مي خيزد و براي گرفتن حق خود، آخرين تلاشش را هم مي كند و به مرد نانوا مي گويد:
    • آقا! به خدا نوبت من بود!
    نانوا با اوقات تلخي مي گويد:
    • برو گمشو ته ِ صف!... اگه يه كلمه ي ديگه حرف بزني اصلا نون بهت نميدم.
    مردهاي ديگري هم كه در صف ايستاده اند هركدام چيزي مي گويند:
    "پسره ي افغاني زبون نفهم!... بچه پر رو!... افغانيا هم واسه ما آدم شدن!... بريد گم شيد توي مملكت خودتون!..."
    پسرك با درماندگي به ديوار تكيه مي دهد و نگاهش را به زمين مي دوزد. عضلات صورتش نشان مي دهد كه با بغض سنگيني دست به گريبان است ولي خودش را سفت گرفته است تا غرور مردانه اش را حفظ كند. ولي روح لطيفش تاب نمي آورد و قطره اشكي از گوشه ي چشمش فرو مي غلتد و روي زمين پخش مي شود. هيچكس حواسش به او نيست، جز زني كه در ابتداي صف زنانه ايستاده است. زن فرو افتادن قطره اشك را از چشم پسرك مي بيند و دلش آتش مي گيرد. پسرك را صدا مي زند. نانهاي روي پيشخوان را جمع مي كند و به او مي دهد. سپس پول پسرك را مي گيرد و جلوي نانوا مي اندازد. بلافاصله نانهاي خودش را هم بر مي دارد و پولش را مي گذارد و مي رود...
    مردها با تعجب به هم نگاه مي كنند... صف مردانه در مردانگي زن محو مي شود...
    پی نوشت:
    "هركس بدين سراي در آيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد. زيرا آنكس كه نزد خدايتعالي به جان ارزد، به نان ارزد"
    زنده ياد ابوالحسن خرقاني-عارف بزرگ قرن 4و5هجري-

    ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
    این پست با شماره ۹۲۸۵ در تاریخ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸ ۱۱:۱۸ در سایت شعر ناب ثبت گردید

    نقدها و نظرات
    شعله(م جلیلی)
    جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸ ۱۴:۱۹
    درود استاد گرامی
    داستانک زیبایی بود
    متاسفانه ما در مشهد بیشتر برخورد داریم با این صحنه های دلخراش که به خاطر ملیت به مردم توهین میکنن و پاچه خواری یک مشت ادم شکم گنده را میکنند که تازه وقتی پا به ایران میگذارند از صدقه سر پول بی ارزشمان به نان و نوایی میرسند و خوب اینجا می ایند هم زیارت میکنند هم سیاحت میکنند.و متاسفانه یادمان نمیاید روزی تن جوانانمان زیر پوتین همین نامردها پر پر میشد.
    ستم دیده این روزها بیشتر از پیش مورد ظلم واقع میشود.
    سپاسگزارم از قلم زیبایتان
    و از این درک والایتان نسبت به مسایل انسانی و اجتماعی
    خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
    محمدعلی رضاپور(مهدی)
    جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸ ۱۷:۴۵
    درود، دوست خوبم خندانک
    متاسفانه، بعضی از ما به همدین ها و هم زبان های خودمان در پیکره ی ایران فرهنگی هم توجه کافی نداریم. حالا از اینها هم که بگذریم، انسانیت هم چیز بدی نیست. درود بر شما خندانک
    ابوالحسن انصاری (الف رها)
    جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸ ۱۸:۱۴


    سلام بزرگوار

    درود بر احساس پاک وانسانی شما.....داستانک درد ناکی را به زیبایی نوشتید . دست پر مهرتان درد نکند مهربان خندانک خندانک


    نیلوفر (دختر پاییز)
    جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸ ۲۱:۳۳
    درود استاد داستان پر احساسی بود خندانک خندانک خندانک خندانک
    هدیه جعفری(هدیه)
    شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۸ ۲۳:۴۰
    خندانک
    محمدعلی جعفریان(عاشق)
    يکشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۸ ۱۱:۳۲
    سلام

    چه آنکه در درگاه خدا به جانی ارزد در خانه عبدالله به نانی ارزد

    یاعلی(ع)

    خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
    حامد شهیر
    دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۸ ۰۷:۱۱
    خندانک خندانک خندانک
    مریم محبوب
    چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۸ ۱۰:۱۰
    خندانک خندانک خندانک خندانک
     موسی عباسی مقدم
    پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۸ ۱۲:۲۵
    درود برشما وقلم توانایتان بله این هاکه نوشته اید چون ما در خراسان هستیم بیشتر درگیر این مسائل بوده ایم دست شما درد نکند واقعیت دارد بعضی ها درد غریبی ندیده اند درد غریب را هم حس نمی کنند خندانک خندانک خندانک
    فاطمه غیبی پور
    شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۸ ۱۲:۴۵
    درود جناب زارع، به موضوع که نه،به درد عمیقی پرداختید که درفرهنگ نافرهنگ برخی ازماخیلی بد ریشه زده، به نظر من تحقير نژاد، ملیت،زادگاه،تحقیرسیرت وصورت باهم..تحقیراراده ی خداوند است.. مگر چندنفر ازما به اراده ی خودش درفلان شکل وصورت وفلان کشور وشهر ومنطقه .. به دنیا اومده که به خودمون اجازه میدیم بابت این موضوع شخصیت یک انسان ديگه رو لگدمال کنیم.....من هم بارها شاهد این رفتارهای زشت وپست بودم..وقلبم ازاينهمه زشتی وبدسرشتی به درد اومده.. امادرود برانسانیت وبزرگی قلم شما که برای این درد دغدغه داشت ونوشت تاشاید این بی فرهنگی ها روکمی بیشتر وعميق تر ببینیم... خندانک خندانک خندانک
    اعظم قارلقی
    شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۸ ۲۳:۳۰
    خندانک
    عاااالی خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
    تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



    ارسال پیام خصوصی

    آموزش و نقد شعر

    نظرات

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
    0