سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

مردم زماني به دانايي شما اهميت مي دهند كه بدانند به آنها اهميت مي دهيد. جان ماکسول

شنبه ۱۶ آذر

پست های وبلاگ

شعرناب
داستانک 2
ارسال شده توسط

سیده منیژه عنایتی

در تاریخ : چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۸ ۰۴:۴۵
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۵۳ | نظرات : ۷

 
"دم پایی هایم را گم کرده ام "
 
نشسته بودم و به گلای قالی خیره موندم ،و بازم منتظر ته مونده ی نصیحت های پدرانه اش ...
پُک محکمی به سیگارش زد و ته سیگارش رو توی نعلبکی خالی کرد ..
*آخه نمیدونم دختر تا تقی به توقی میخوره چرا عنان از کف میدی و دست ماهک رو میگیری و میای اینجا..گله و شکایت ؟شدی عین دختر کبلایی ، مینا، یه پاش خونه خودشه یه پاش خونه خودش، اگه امروزت اینه وای به فردات ...
چشامو از گلای قالی کندم و به چشاش نگاه کردم ،ته چشاش نمیفهمیدم چیه ولی سرزنش ازش میبارید که از همه چی ناامیدم میکرد ،بادی به غبغبش انداخت و با دستاش اشاره کرد که چایی ام رو بخورم ، چقدر لجم گرفته بود کلی حرف واسه گفتن داشتم ولی در مقابل ابهت پدرانه اش و احترامش نتونستم حرفی بزنم ، چای سرد شده بود و نصیحت هاش از اون گوش در رفت و ارزشی برام نداشت ، گفت :
*چته، اخمات توهمه ...حرفی داری ؟؟
+خب حرف زیاده ، ولی چه فایده ، شما موقعیت منو درک نمیکنید 
*دستت درد نکنه ، دیگه شدم بی درک ؛بابا جان من به فکر تو و ماهک هستم ،من چهارتا پیرهن بیشتر از تو پاره کردم ، میدونم توی این وانفسا صلاحت توی چیه ، برو سر زندگیت به بهروز بیشتر احترام بزار باور کن پسر بدی نیست ، به راهش بیار ، خون به دلم نکن مهتاب ...جز تو دوتا دختر دیگه هم دارم هیچ کدوم مثه تو بهونه گیر نیستن 
+آخه شما توی زندگی من نیستی، من هرچی بگم همیشه واستون بهونه ی کودکانه س 
*خب هست دختر!
+بخدا نیست ،همش از چهارتا پیرهن پاره کردنتون میگید از زندگی و تجربه گذشته خودتون میگید ، اگه شما تجربه داری و پیرهن پاره کردی منم عمرم رو برای بهروز گذاشتم  من قلبم رو واسه زندگیم گذاشتم ...دلمرده ام بابا 
پوف بلندی گفت و سری تکون داد ، سرشو توی کتاب حافظ خم کرد و مثلا وقت حرف زدنمون 
تموم شد و از اتاق برو ....از جام بلند شدم و سینی چای رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم و سینی چای رو روی میز اشپزخونه گذاشتم و قندی که توی گرمای دستم اب شده بود رو تو سینی انداختم و با اعصابی خرد دستمو شستم ، به اتاق ماهک سرک کشیدم خواب بود ، خیالم که راحت شد رو ایوون نشستم و نفسی عمیق کشیدم و تو دلم گفتم کاش زمان به عقب برمیگشت و همون مهتابی بودم که بی خیال و رها تو باغ میدویدم ای کاش ...
دم پایی های قرمزم لب پله ها بود ، به پایین خزیدم ، به خونمون نگاه میکردم که یه خونه کوچیک و قدیمی بود و پشت حیاط باغ بزرگ پردرختی داشت که دنیای کودکی و نوجوونی ام رو با برادرم مهیار در حال بازی و آتیش به پا کردن سپری کرده بودم 
موهامو با گیره محکم کردم و کف پاهامو به دم پایی سفت چسبوندم و با قدم های آهسته ولی محکم به راه افتادم ، میخواستم یکم حال و هوام عوض بشه تا درمورد زندگیم که رو هوا بودم کمی فکر کنم ، بیاد حرفای بابام افتادم چقدر نصیحت هاش تکراری بود و اصلا به من کمکی نمیکرد انگار فقط بلد بود بگه مهتاب برگرد سر زندگیت ،همیشه فکر میکنم خیلی بدبختم میدونم میترسه وبال گردنش و مزاحم زنش بشم ،حداقل یه بار هم گوش بهروز رو نپیچوند تا  بهروز بفهمه برای من کم گذاشته و لیاقتم بیشتر از اینهاست و با این حال دوقورت و نیمش هم باقیه ....
سبک زندگی بهروز و خانواده ش و اطرافیانش کلی باهام فرق داره یه دنیای مزخرفی دارند که به همون هم قانع هستن ولی من ، دنیای من پویاست و همچنان در حال شکل گیری ، خوشم نمیاد تو خونه فقط بشینم و مثل زنای عهد قجر بشور و بساب کنم و بعد دست پخت منو بخوره و به به و چهچه راه بندازه و بعد بگیم چه زندگی بهم زدیم ...
شاخه ای محکم به صورتم خورد و از درد ، فکر و خیالات از سرم پرید ، من کی وارد باغ شده بودم که متوجه نشده بودم ،خم شدم و رو زانوم نشستم و صورتم رو دست کشیدم تا دردش کمتر بشه که ناگهان ، دو کودک رو درحال بازی دیدم ، لباس هایی خاکی و کهنه تنشون بود، یه دختر با موههای فرفری که میخندید و آب دماغش آویزون بود و یه پسربچه کوچکتر که با سه چرخه پلاستیکیش قان قان میکرد و بزور خودشو به جلو میکشید و یه دختر بزرگتر که چادر گل گلی  سرش بود و چند تا علف رو روی سنگی میکوبید و هی داد میزد :بچه ها قورمه سبزی آماده س بیاید ناهار بخوریم 
خنده ام گرفت دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای خنده ام رو نشنوند ...قورمه سبزی پختن اینقدر ساده بود ! مادرشون صداشون میکرد که بچه ها خرابکاری نکنین و یه لگن بزرگ و سنگین از پله ها  کشون کشون پایین آورد و لباسها رو روی طناب پهن کرد ،با دقت بهشون نگاه میکردم 
یه خونه کوچیک با سقف شیرونی و نرده های چوبی که خروجی خونه کاهگلی بود و کنار خونه یه چاه آبی قرار داشت که دَلو کوچک پرآبی کنارش قرار داد که هراز گاهی پسرک دستشو در آن فرو میکرد و به طرف خواهرش میپاشید ، اونا توی باغ ما چه میکردند ، از کی اومده بودند و کی این خونه رو ساخته بودند ، من فقط چهار ماه خونه ی بابا نیومده بودم چطور بابا در موردشون چیزی نگفته بود ، خواستم جلو برم که ناگهان زنی با فریاد و خنده کنان صدایش کرد :مرضیه ، مرضیه !
برات نامه رسیده ، و زن لباسها رو رها کرد و دستش رو با دامن بلندش خشک کرد و نامه رو از دست زن خبردهنده قاپید ...
*وای نامه ی شوهرم از سربازیه ،باید بدم یکی برام بخونه 
و هردو انگاردر حال رقصیدن شادی میکردند و بچه ها براشون دست میزدند ، زن سریع طرف بچه هاش رفت و هر سه رو بوسید ، مات و مبهوت به اونها نگاه میکردم ، آخه نامه ی شوهر از سربازی اینقدر ذوق داشت ؟
{آخ چه دنیای ساده ای داشتند ، چه با چیزای خیلی ساده شاد میشدند ..چه ساده و بدون غمی از کمبودی ها روزشون رو سپری میکردند و چه امیدوار از آینده دل به زندگی داده بودن }
قدم هامو تند کردم که برم سمتشون و بگم که کی هستند و اینجا وسط باغ ما چه میکنند و از کی اجازه گرفتند که بلوزم به شاخه ای گیر کرد  بزور آزادش کردم و تا سرمو بالا اوردم ، نه از بچه های در حال بازی خبری بود نه از مرضیه و لگن لباسش و چاه و خونه توی باغ ....
اونا کجا رفته بودند ،گیج شده بودم ، سرمو چرخوندم  چیزی دیده نمیشد همش درخت بود ، نه من خیالاتی نشده بودم اونا واضح بودند ...ترس برم داشت ولی پام از خودم جلوتر میرفت و نمیدونم چه کششی باعث میشد که به جلو قدم بزارم  که ناگهان موتوری از کنارم به سرعت رد شد و هول شدم و افتادم ..مردی از موتور پیاده شد و زنی که پشتش نشسته بود را آرام پیاده کرد زن در خودش میپیچید و انگار درد زیادی را تحمل میکرد 
کمی جلوتر یه درمونگاه بود وارد آن درمونگاه شد و گفت :کسی نیست ،کسی نیست ،پرستار؟
*چه خبرته آقا 
+توروخدا دستم به دامنتون زنم خیلی درد داره 
*بیارش داخل
آزمایشاتش را دست پرستار داد و با ویلچر با سمت موتورش رفت و زنش رو سوار ویلچر کرد و به داخل درمونگاه برد ،منم به دنبالش داخل درمونگاه شد ،زنش رو روی تخت گذاشت و پرستار کمی معاینه ش کرد و سری تکون داد و برگه های آزمایشش رو نگاهی انداخت و گفت :با آمبولانس میفرستیمش بیمارستان ،حالش وخیمه شما که میدونستی بیماریش خطرناکه چرا دس دس کردی 
مرد به گریه افتاده بود و دستاش درحال گرفتن برگه ها از پرستار، میلرزید چند دقیقه بعد آمبولانس حاضر شد و سوار آمبولانسش کردند و زن با چشمانی دردمند به مرد التماس میکرد 
،دستای مرد رو محکم گرفته بود و لبخند میزد ،آمبولانس حرکت کرد و رفت ، بدو به سمت موتورش دویدم که از گردو خاک حرکت موتور و آموبولانس به سرفه افتادم ، گلومو که صاف کردم و خاک جاده که کم شد ، نه از درمونگاه خبری بود نه از پرستارها نه از رد مسیر آمبولانس ،فقط درخت بود فقط درخت ....
شاید داشتم دیوانه میشدم این چه صحنه هایی بود که میدیدم ، چرا وسط باغ ما این اتفاقات در حال رخ دادن بود ، قلبم پر از وحشت شده بود و خواستم از باغ بیرون بروم ولی راه خروج گم شده بود چرا این باغ اینقدر بزرگ شده بود حتی نوری از لای درختا مشخص نمیشد تا مسیرم رو پیدا کنم ،تازه متوجه شدم که پام میسوزه ،یکی از دم پایی هام پام نبود شاید موقع افتادن از ترس موتوری از پام افتاده بود ، کمی دوروبرم را گشتم ولی پیدایش نکردم ،به یکی از درختها تکیه دادم و با فشار دادن زخمِ پام سعی در تسکین درد داشتم و با خودم فکر کردم که :یعنی اون زن چه بیماری داشت {آخ چه عاشقانه همو نگاه میکردند و چه ساده همو دوست داشتند و چه ساده گریه میکردند }
با پایی لنگ و با یه دمپایی به راه افتادم ، کمی که جلوتر رفتم صدای جیغی باعث شد از ترس زهره ترک بشم ،زنی با موهایی آشفته و صورتی کبود از کنارم گذشت و پشت درختی کمین کرد  صدای نفسش آنقدر بلند و با ترس بود که ناخواسته به سمتش رفتم نگاهش کردم و سلام دادم
 ولی اون منو نمیدید ،به وضوح میلرزید و با تشویش به آن طرف باغ نگاه میکرد که ناگهان مردی با هیکل درشت و موهای ژولیده درست بین درختی که زن کمین کرده بود و من سبز شد ،کمربند توی دست کلفتش پیچونده بود و عربده میکشید 
*کجایی زن ؟؟الان فرار کنی بالاخره که باید برگردی خونه ،هم تورو آدم میکنم هم بچه ت رو 
میدونستم منو نمیبینن به طرف زن رفتم که بهش بگم نره جلو ولی ، زن از پشت درخت بیرون اومد و با گریه و ضجه گفت : توروجون عزیزت با بچمون کاری نداشته باش 
مرد چشاش رو گرد کرد و با عصبانیت به سمت زن هجوم آورد و موهاشو تو دستاش پیچوند و با خودش کشون کشون میبرد ، دم پاییم رو در آوردم و محکم تو صورتش میزدم ولی اثری نداشت ،
اونا رفتن ، حس کردم قلبم یه آن ایستاد ،واسه مظلومیت زن ،واسه گستاخی مرد ...
{آخ چه ساده مرد اینقدر ظالمانه برتن ضعیف زن زخم وارد میکرد و چه ساده زن میترسید وچه ساده  به عشق فرزندش التماس میکرد و از خودش گذشت }
رو زمین دراز کشیدم و زار زار گریه کردم و گفتم : من مُردم ، میدونم مردم .مامان ! مهیار! مامااان 
*جونم مهتاب ،بیا دخترکم ...
صدای مامان بود پس من مرده بودم ، مامان صدامو شنید ، از جام بلند شدم و صدای خنده هایی منو آن طرف باغ کشاند ، من چه میدیدم !!! خونه ی خودمون و یه تنور کنار پله ها و دو بچه در حال بازی و دو دختر نوجوون درحال خاله بازی  ، وای اون باباست ،چه موهاش مشکی و قشنگ بود ، وای مامانم کنار تنور نشست و خمیرا رو بعد ورز دادن توی تنور چسبوند 
*مهتاب، بیا قندعسلم ، این بار تاب رو محکم بستم که دیگه نیفتی 
وای اون منم ؟؟دست برادرش رو کشید و گفت :بیا مهیار تابم بده 
وای اون مهیاره داداش مهربونم که سه سال پیش  با مامان تو تصادف تنهامون گذاشتند باورم نمیشه من توی گذشته ام ، من خوابم ، من نمرده م،مامان به بابام نزدیک شد و گفت :حاجی ، چن تا نون ببر واسه داداشت ، زنش تازه زایمان کرده طفلی گناه داره 
*ای به قربون دستای هنرمند زنم، شما امر بفرما بانو ، در بند چشاتیم 
خنده ام گرفته بود ، تیکه کلام بابام همیشه همین بود ، در بند چشاتم 
وای خدا مهیار داشت تابم میداد ، مهیار خم شد و دم پایی م رو که از پام افتاده بود رو دوباره پام کرد و دوباره تابم میداد 
وای دم پایی های قرمزم ، اره خودش بود دم پایی هام ...
بدو به سمتشون دویدم ولی...همه چی ناپدید شد ، داد زدم نه !! توروخدا صبر کنید من میخوام اینجا بمونم ، اشکم سرازیر شد و بی هوا زار زار گریستم 
{آخ چه زیبا بود ، چه ساده برادرم بهم عشق میورزید ،چه ساده بود مهربونی مادرم نسبت به اطرافیانش و با عشق نان می پخت و چه ساده و قشنگ بود عشق مادرم و پدرم و چه ساده بود زندگی ...}
من وارد تونل تجربیات شده بود ، تجربیات زندگی انسانهایی که در گذشته بودند و چه الان در حال زندگی بودند ،چه سخت میگذروندند ولی با عشق همه سختی ها رو آسون میکردند ،در پس همه شادی ها سختی هایی نهفته بود که آن را با لطافت عشق حل میکردند ، انسان های خاکی فقط با عشق میتونستند ایستا و مقاوم باشند و وقتی  عشق به قلب هاشون رسوخ کنه آنوقت از همه چیز که در نظرشون خشن و سخت بود گذر میکنند ، چه عشق به همسر و چه عشق به فرزند و چه عشق هایی که آنها رو محکم میکند 
من هم میتونم استقامت کنم و بسازم روزهای بهتری برای عشقی که سالها پیش منو و بهروز رو بهم رسانده بود و ثمره عشقمون ، ماهک رو رشد بدم ، من می سازم برای عشق و به نام عشق ...
*مهتاب، کجایی دختر ؟؟
صدای باباست، من برگشته بودم ،صدای مامان گفتن ماهک متوجه ام کرد که واقعا زنده م 
*دختر تو که جون به سرمون کردی از نگرانی مُردم 
بلند شدم و بغلش کردم ، چه موهاش سفید شده بود ولی عطرش همون عطر قدیم بود و کلی تو بغلش گریه کردم و ماهک به موهام دست میکشید 
*چیشده مهتاب ؟ حرفام اینقدر آزارت داد ؟
+نه بابا ،فقط تو چهار تا پیرهن بیشتر پاره کردی و من ، دم پایی هام رو گم کردم ...
 
برگزیده جشنواره ملی داستانک نویسی فاخته و جزو صد اثر چاپ شده در کتاب مسافر صبا ....

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۹۲۸۳ در تاریخ چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۸ ۰۴:۴۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

نقدها و نظرات
یدالله عوضپور    آصف
چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۸ ۱۵:۰۴
بانوی گرانقدر سرکارخانم عنایتی
درودتان باد
دومین اثر داستانی شما نیز مزین چشم دل شد
هزاران مرتبه صدبار احسنت
خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
سیده منیژه عنایتی
سیده منیژه عنایتی
پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸ ۰۰:۲۸
ممنونم از توجه شما ...پایدار باشید بزرگوار
ارسال پاسخ
ایمان اسماعیلی راجی
چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۸ ۱۷:۳۳
درودها بانوی گرامی
به امید روزهایی برای زندگی بدون توحش
البته از واقعیت دور نیست که در مورد مظلومیت مرد ها هم بنگارید که این دهه اخیر خیلی از زندگی ها متلاشی شد
برای خودخواهی زنانگی ها
مانا باشید به مهر
خندانک خندانک خندانک
سیده منیژه عنایتی
سیده منیژه عنایتی
پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸ ۰۰:۲۹
درود بر شما جناب اسماعیلی
بله این داستانک هم دراصل بیشتر به زیادی خواهی خانم ها توجه نموده و اینکه به چیزایی که در زندگی داریم قانع نیستیم
انشاله خدا به همه زندگی ها برکت و صبر عطا کنه
مرسی از توجه شما
ارسال پاسخ
ایمان اسماعیلی راجی
ایمان اسماعیلی راجی
پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸ ۰۱:۴۱
خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
محمد حسین نیک طبع
شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸ ۱۹:۳۹
درود بانو
داستان زیبایی نوشتید
امیدوارم همه قدر پدر و مادر و خانوادشونو بدونن و بیرونِ زندگیِ دیگرانو با داخلِ زندگیِ خودشون مقایسه نکنن
فعلاً که گرانی دارد خانواده های نوپا رو از هم می پاشونه تا خدا برای آینده چی بخواد و بندش چی رقم بزنه
خندانک خندانک خندانک
سیده منیژه عنایتی
سیده منیژه عنایتی
يکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸ ۰۰:۴۱
ممنونم جناب نیک طبع از توجه شما
واقعا همینطوره .انشاله خدا بزنه پس کله دولت ما تا کمی بهتر عمل کنن
خدا خودش کمک کنه
و انشاله محبت هایی که قدیم بیشتر بود دوباره همون شکلی باشه
ارسال پاسخ
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



ارسال پیام خصوصی

تازه ترین نقدها

نظرات

مشاعره

کاربران اشتراک دار

کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0