سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 24 مهر 1400
  • روز پيوند اوليا و مربيان
11 ربيع الأول 1443
    Saturday 16 Oct 2021
    • روز جهاني غذا

    بیشترین مخاطب

    کانال تلگرام شعرناب

    بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

    شنبه ۲۴ مهر

    پست های وبلاگ

    شعرناب
    تصادف
    ارسال شده توسط

    کاوه پارسا

    در تاریخ : سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶ ۰۳:۱۱
    موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۹۳۴ | نظرات : ۱

                                  تصادف 
    بازم مثل هر روز ... از خونه زدم بیرون - یه هوای افتابی با یه نسیم خنک/ رسیدم سر چهار راه و یه تاکسی دربست گرفتم  و رفتم به سمت مغازه.
    بسم الله گفتم و کرکره رو زدم بالا.. دقایقی بعد وارد مغازه شدم  و رفت پشت دخل.. هنوز اول صبح بود... کسی زیاد سمت مغازه نمی یومد/ اومدم هنذفری بذارم و موزیک گوش کنم که یهو یه صدا اومد- یه صدای بلند.. مثل یه بمب!
    سریع از مغازه اومدم بیرون و رسیدم سر صحنه: وای چه تصادفی؟ یه موتور با 206 ابی تصادف کرده بود..ماشین 206 هم جلوش کلا داغون.. از گلگیرش چی بگم که چیزی ازش نمونده بود/ یکم جلوتر رفته بودم.. یه جسد دیدم کنار موتور- روش پارچه سفید کشیده بودن.. فکر کنم راننده موتور در جا مرده بود.
    چند دقیقه بعد مردم سر صحنه جمع شدن  و هرکس یه چیزی  میگفت.. یکی گفت 
    ارمین داداش زنگ بزنم پلیس؟
    من : خوب چرا معطلی! زنگ بزن دیگه..
    دقایقی بعد: ماشین پلیس اومد و دوتا پلیس که یکیشون افسر بود و یکیشون سروان .. اومدن سمت صحنه و شروع کردن به سوال و جواب
    - من زیاد چیزی نمیدونم
    جناب سروان: کی این اتفاق افتاد؟
    - نمیدونم ولا.. تو مغازه بودم جناب سروان/ یهو یه صدا مثل انفجار بمب به گوشم خورد.. اومدم بیرون و با این صحنه مواجه شدم.
    یکهو یک ماشین سمند مشکی در این حین وارد صحنه شد و زنی جوان و قدبلند با مانتوی سفید و عینک دودی از ماشین پیاده شد و به سمت جسدی رفت که کنار موتور روش پارچه کشیده بودن.
    کمی بعد خانم با صدایی بغض الود گفت: نه نه.. این بهروز نیست.. بهروز پاشو.. بهم ثابت کن که تو نمردی.. وای.. وای و صدای گریه اش در شلوغی صحنه گم شد.

    ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
    این پست با شماره ۸۴۲۲ در تاریخ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶ ۰۳:۱۱ در سایت شعر ناب ثبت گردید

    نقدها و نظرات
    ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
    سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶ ۱۱:۲۹
    خندانک خندانک
    تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



    ارسال پیام خصوصی

    نقد و آموزش

    نظرات

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

    حمایت از شعرناب

    شعرناب

    با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
    0