سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 30 شهريور 1399
  • روز گفت و گوي تمدن‌ها
3 صفر 1442
  • ولادت حضرت امام محمد باقر عليه السلام، 57 هـ ق
Sunday 20 Sep 2020
    سخن بگوييد تا شناخته شويد، زيرا كه انسان در زير زبان خود پنهان است. حضرت علی(ع)

    يکشنبه ۳۰ شهريور

    پست های وبلاگ

    شعرناب
    اندر حکایت آن پیر نکبت کشیده و محنت چشیده
    ارسال شده توسط

    علی میرزایی( هیچکاک)

    در تاریخ : پنجشنبه ۳ دی ۱۳۹۴ ۰۱:۵۰
    موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۹۸ | نظرات : ۱۳

    آورده اند که در یکی از بلاد این  مرز پر گوهههههر و این سرزمین نخبه پرور و همزمان سفله پرور رفتگری میزیست کمی تا قسمتی پیر و از زندگی اش سیر و قوت قالبش نان خشکیده ای فروبرده در شیر. از دار دنیا زنی داشت که با سرد و گرم و ولرم زندگی پرفراز و نشیبش  ساخته و عمر و جوانی خویش را در پای او باخته.خداوند باری تعالی به ایشان فرزندی عطا ننموده و هر چقدر هم به درگاهش دعا وزاری و نذر ونیاز نموده بودند فایده ای نکرده و خدا از آن بالا میفرموده است که:اصرار نکن،جون تو اصلا امکان نداره.
    صبحدمی که هوا بس ناجوانمردانه سرد بود ونفس کز گرمگاه سینه می آمد برون ابری میشد تاریک و می ایستاد پیش چشمان آدمی،پیر داستان ما که نه پیر فرزانه بود و نه پیر میکده و نه پیر مغان،و اصلا پیری بود بسیار معمولی تر و بدبخت از خیلی پیرهای دیگر،جارویش را روی زمین میکشید و طعم فرار از مدرسه را یک روز دیگر میچشید.اما از آنجا که روزگار بازی بسیار دارد و آدمی زاد از یک ثانیه که هیچ از صدم ثانیه بعد خویش آگاهی ندارد و اسب بخت واقبال هر چه قدر هم سرکش و چموش باشد روزی میخوابد پیش پای آدمی و با زبان بی زبانی میگویدپرررررررررررریعنی بپر بالا،تقدیر این بار روی خوشش را به این پیر نکبت چشیده نشان داد.لابد میپرسید چطور و چگونه؟شاید هم نپرسید،باری عرض خواهم کرد .
    پیر داستان ما ،همینطور که زمین را جارو میکرد،ناگهان درخشش جسمی چشمانش را خیره گردانید و اندکی بیش که دقت کرد دستبندی طلا دید به غایت زیبا و گرانبها و قیمتی.دست دراز کرده و دستبند را برداشته و در جیب لباس نارنجی خویش چپانده و اصلا وابدا هم به ندای وجدان و آن فرشته فضول سفید پوش که اینجور مواقع سر وکله اش پیدا میشود و یک دایره سفید رنگ به شدت مسخره بالای سر و پس کله خود دارد گوش نسپرد  و با دلی شاد و مسرور از صید امروز خویش راهی کلبه درویشی اش گردید و در راه زیر لب شعری زمزمه میکرد بدین مضمون که:
    آره پولدار شدیم ما 
    آره پولدار شدیم ما
     و همزمان گردنش را همچون شترمرغ صحرای کالاهاری آفریقا به جلو وعقب و طرفین تکان میداد.و با خود می اندیشید: «در اولین فرصت این طلای ناب هجده عیار راتبدیل به نقدینگی میکنم و حالش را میبرم در حد لالیگا.»
    پیر همین که قدم به داخل خانه خویش نهاد صدای هق هق گریه زنش راشنید و از پرسید:هان،تو را چه شده است که مثل ابر بهار میگریی؟و همچون فلان خواننده لس آنجلسی آوازی سر داد بدین مضمون که :
    ستاره پرپر میکنی ای نازنین گریه نکن.
    پروانه آتش میزنی تو اینچنین گریه نکن.
    و پس از آن فریادی کشید که:ببینم اون عقبیا حال میکنننننن؟ها ماشااااااللله!!!!
    زنش گفت: میخواستی چه شود؟امروز که برای کار و کلفتی در یکی از خانه های مرفهین بی درد رفته بودم،نمیدانم شاید هم مرفه با درد بود،پنجره ای رو به خیابان را پاک میکردم که ناگاه دستبند عزیزتر از جانم که صد دلار میخریدنش نمیدادمش!از دستم رها شد و رهسپار زمین گردید و هر چه قدر بیشتر جستجو کردم کمتر یافتمش.نمیدانم کدامین شیر خشک خورده ای آن را برداشته و فلنگ را بسته.پیر قصه ما که حوصله گریه وزاری زن بیچاره را نداشت دستبند را درآورده و همچون علامت مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی کمن نشانش دادو گفت بیا،بگیر.خرِ ما از کرّگی فاقد دم بود.زن با دیدن دستبند نازنینش سه متر و سی ودو سانتی متر به هوا پریده و وقتی به زمین بازگشت پیر را پرسید:دستبند نازنینم را تو یافتی؟آخر چرا و چگونه؟؟!
    پیر که میدید اسب تقدیر این بار هم به جای زانو زدن پیش پایش ر.... برایش،نگاه عاقل اندر سفیهی به زن کرده و پاسخی در خور شان او نیافت و سکوتی سنگین  اختیار کرد .
    پیر قصه ما،آن شب پیرتر شد.
    (کلمه ها و ترکیبهای تازه)
     پرررررررررر=نوعی شیهه اسب که برخی از انسانها هم توانایی انجام این کار را دارند و دیده شده حتی بسیار بهتر از آن جانور نجیب این عمل را انجام میدهند و این عمل با لرزش شدید لبها همراه است(توجه:این عمل را در خانه و مدرسه و مکانهای عمومی انجام ندهید)
    میتی کمن=شخصیتی کارتونی با گرافیکی بسیار پایین که به همراه تسوکه و داداش کایکو و سگارو و سگی بس نکبت به نام زمبه ،علاف و بیکار در خیابانهای جاپن به ولگردی میپرداخت.
    لالیگا=لیگ فوتبال دسته اول سرزمین آنجلس(اسپانیای کنونی)که فقط دو تیم در آن قهرمان شده و هجده تیم دیگر رسما نقش چغندر و گوشت دم توپ را ایفا میکنند.
    ببینم اون عقبیا حال میکنننننن؟؟!=سوالی که توسط فلان خواننده لس آنجلسی در زمان اجرای زنده برنامه از افرادی که ته سالن ایستاده و به حرکات موزون میپرداختند پرسیده میشد و آنها یکصدا فریاد کشیده که :آری
    پیر مغان=موجودی که حافظ را از جهل رهانیده و هر کاری که میکرده،عین عنایت بوده است به استناد این بیت:
    بنده پیر مغانم که زجهلم برهاند
    پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد
    البته اهل خانه و دوستان و رفقا او را پیر میکده و پیر میفروش هم صدا میکردند ولی نامش در شناسنامه همان پیر مغان بوده است.
    صحرای کالاهاری=بیابانی در وسط آفریقا که اگر گذر آدمی زاد به آنجا بیفتد از شدت گرما قالب تهی کرده و فقط شترمرغ و بستگان این جانور توانایی شلنگ تخته انداختن در آن مکان را دارا میباشند.

    ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
    این پست با شماره ۶۴۷۸ در تاریخ پنجشنبه ۳ دی ۱۳۹۴ ۰۱:۵۰ در سایت شعر ناب ثبت گردید

    نقدها و نظرات
    بهاره ترابی (بهارنارنج)
    دوشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۴ ۲۲:۴۸
    تو محشرییییییی، از همه سرییییییی خندانک خندانک خندانک خندانک این یکی خیلیییییییییییی عالی بود خندانک خندانک
    بلوچ
    يکشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۴ ۱۹:۰۹
    طنز و داستان بسيار زيبايي بود 🌺🌺👍
    تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



    ارسال پیام خصوصی

    نقد و تحلیل شعر شاعران

    نظرات

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
    0