سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

شنبه 16 فروردين 1404
    7 شوال 1446
      Saturday 5 Apr 2025

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        زنان به خوبی مردان می توانند اسرار را حفظ كنند، ولی به یكدیگر می گویند تا در حفظ آن شریك باشند. داستایوسکی

        شنبه ۱۶ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        کلاغ ها را دوست دارم...
        ارسال شده توسط

        منوچهر مجاهدنیا

        در تاریخ : دوشنبه ۲۴ شهريور ۱۳۹۳ ۱۹:۵۲
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۸۵۷ | نظرات : ۴۱

         
         
        طنز هفته !
         
        هشدار! خواندن این طنز به عزیزان بالای 68 سال توصیه نمی شود !
         
        صبح زود بود که مثل  روزهای دیگر از خواب بیدار شدم ، حس کردم امروز کمی کِسل هستم ، طبق معمول رفتم سراغ کامپیوتر و روشن اش کردم که مروری داشته باشم در سایت ناب !
        دیدم بر خلاف دفعات قبل سیستم خیلی کنُد بالا می آید ، فکر کردم ویندوز لعنتی ام دوباره مشگل پیدا کرده ! به زور خودش را باز کرد ، با Fire Fox وارد اینترنت و شعر ناب شدم ولی تعجب کردم ، دیدم شکل اون روباهه از روی گزینه اینترنت حذف شده و فقط واژه Fire پیداست !
        آنلاین که شدم دیدم گزینه پیام ها بر خلاف معمول با رنگ بنفش دارد چشمک می زند و عدد 1 را نشان می دهد !
        پیام را که باز کردم دیدم نام هیچ کاربَری ثبت نشده و در موضوع پیام نوشته " من آمدم !" بیشتر تعجب کردم و روی واژه کلیک کردم ، وقتی باز شد صفحه مونیتور سیاه بود ولی متن پیام با رنگ سپید مشخص بود !
        تصویر حضرت اجل اکرم ، گرانمایه ، عزیز گرانقدر محترم جناب استاد بزرگ عَالم عزراییل با آن داس دسته بلندِ تیغه خوفناک کج و آن شنل قرمز دراکولایی کذایی ، بالای متن پیام داشت توی چشم هایم ، چشمک می زد! با خودم گفتم این جانور دیگر چه موقع در سایت ثبت نام کرده و عضو شده ؟ تنم مثل بید لیلی شروع کرد به لرزیدن ، از ترس تمام موهای سر و بدنم که سپید بود به یکباره سیاه شد ! چشم های ام هم داشت سیاهی می رفت  ، با عجله عینک را به چشم گذاشتم و سَرم را بردم تا ده سانتی صفحه مونیتور و چهار چشمی شروع کردم به خواندن متن پیام ! نوشته بود:
        " صبح به خیر استاد !!!" تعجب کردم که این پدیده دیگر از کجا فهمیده که من استادم ؟؟؟!!! و ادامه داده بود : " کجا خودت را مخفی کرده ای ؟ فکر کردی پیدایت نمی کنم ؟ مدتی است که گذاشتمت توی لیست سیاه ! تا امروز فرصت نکرده بودم بیایم ، اول صبحی که جاده ها خلوت است ، آمده ام سراغت ! آخرین کامنت خداحافظی از دوستانت را بگذار ، کار دارم ، می خواهم بروم ، فرصت پُست گذاشتن و دلنوشته وشعر و داستان و چرت و پرت هم نداری !"
        تمام موهای سر و بدنم که سیاه شده بود شروع کرد به ریختن روی میز کامپیوتر و کف اتاق !
        رفتم جلوی آیینه ، دیدم سرم عین یک گوی بزرگ بلورین شده صافِ صاف ! آمدم که پیام را سریع حذف و خارج شوم از سایت ، دیدم گزینه حذف هَنگ کرده و کار نمی کند ! ناچار باید جواب پیام را می دادم ، در حالیکه اشک از چشمانم سرازیر شد روی صورت ام ، هق هق کنان جملات ام را با پاچه خواری کامل شروع کردم به تایپ : " استاد اعظم ، قربان وجود مبارک و چهره زیبای تان شوم ، بدهید دست نازنین یخ کرده تان را ببوسم ، بنده نوازی فرمودید و منت گذاشتید که با قدوم مبارک خود کلبه حقیر را منور فرمودید ،! و در حالیکه یاد ترانه عزیزجان فریدون اسرایی افتاده بودم و گریه ام شدید تر شده بود ادامه دادم ،عزیزجانم ، حالا تشریف داشته باشید ، صبحانه را در خدمت تان باشم که این افتخاری است برای حقیر ، رخصت دهید چند عدد تخم مرغ بومی آماده کنم ، عسل فرد اعلای خونسار هم هست ، خامه هم هست ، کره و مربا هم هست ، پنیر هم هست ، کله پاچه هم میل داشته باشید تا شما چند هزار نفری را در جاده ها وکشورهای عراق و فلسطین و پاکستان و افغانستان و آفریقا و....جان شان را قبضه کنید ، می روم زود می گیرم با نان سنگک برشته دو رو خشخاشی و صبحانه را آماده می کنم ، بعد از میل کردن صبحانه در خدمت هستم ! ( در صورتی که می دانستم از این ها که شمردم فقط پنیرش در یخچال بنده موجود بود ! خالی بستن که مایه ندارد ! ) حالا چه عجله ای در مورد قبضه روح کردن بنده دارید ؟ حقیر که دم دست هستم همیشه ! تازه گرانقدر ، بنده روزی چندبار می میرم و زنده می شوم ، شاید فرشتگان مقرب ، شما را در جریان نگذاشته اند ؟ صبح که می خواهم از منزل خارج شوم و بروم سرِ کار ، عیال محترمه می گوید ، ظهر که آمدی سرِ راه نان می خری ، میوه می خری ، روغن و ماست و تخم مرغ می خری ، گوشت و مرغ هم در خانه نداریم ، می خری ، ظهر هم اگر تخم مرغ خریدی ، ناهار اُملت داریم ، نخریدی زهرمار هم نداریم ، دیروز بهت گفتم بخر ، پشت گوش انداختی و یابو آب دادی ! خلاصه حضرت اجل اول صبح در منزل احساس مرگ می کنم و بعد هم در مغازه خوار و بار فروشی و میوه فروشی و قصابی و مرغ فروشی ! تازه قبض آب و برق و گاز و تلفن که سوای این هاست ، ماهی یکبار هم در موقع پرداخت این ها احساس مرگ می کنم و یکبار هم موقع پرداخت قسط وام بانک ، احساس مُردن می کنم ، چون این ها که شمردم ، مثل جنابعالی همواره گلوی بنده را به شدت می فشارند و قبضه روحم  می کنند !"
        100 عدد گُل و بوسه و قلب گذاشتم وگزینه ارسال را با هزار ترس و لرز و درحالی که همچنان مثل ابر پاییزی اشک می ریختم ، کلیک کردم ، خوشبختانه این گزینه عمل کرد و پیام ارسال شد ! از خیر خواندن کامنت های دوستان گذشتم و خواستم سیستم را خاموش کنم ، دیدم خیر گزینه خاموش کردن سیستم هم کار نمی کند ! دوشاخ را از پریز برق کشیدم  ، از تعجب شاخ در آوردم ، سیستم بدون برق همچنان وز وز می کرد و روشن بود !
        دیگر داشتم از ترس خود بخود بدون حضور جناب عزراییل قالب تهی می کردم !اول فکر کرده بودم مدیریت سایت جناب حاج فکری دارند با بنده شوخی می کنند ، ولی حالا مطمئن شدم که خیر ، قضیه جدی تر از آن است !
        چند لحظه بعد پاسخ پیام آمد ، با توجه به این که اسپیکرهای سیستم خاموش بود ، دیدم خودبخود روشن شد ویک صدای " دینگ " ، مثل همان صدایی که در فرودگاه ها ساعت فرود و پرواز هواپیماها را پیج می کنند ، بگوش رسید و پیام خود بخود روی مونیتور ظاهر شد ، بیشتر وحشت کردم ! دیدم نوشته : " ببین پیرمرد ، نمی توانی با این وقت کُشی ها مرا بپیچانی ، من خودم هفت خط ام و همه را دور می زنم ، میانگین سن طبیعی در مملکت شما در شرح وظایف ام حداکثر 68 سال تعیین شده ! این غیر از آن هایی است که بعلت عدم توجه رعایت مقررات رانندگی و خلاف کردن در جاده ها تصادف می کنند و اتوبوس های اسکانیا که یهو شعله ور می شوند و چند نفری را باید جزغاله کنم !  باید بطور مداوم آن جا ها حضور مستمر داشته باشم و بیشتر وقت ام توی جاده ها ی ایران دارد تلف می شود ! تازه بازتاب آلاینده های سرطان زا که به حد وفور چند سال است رواج دارد ، برای من معضلی شده و کارشبانه روزیم به اضافه کاری هم می کشد ! تازه تو از مرز 68 سال چند ماهی است گذشته ای و در این مدت مازاد داری غیرقانونی و بطور قاچاق نفس می کشی و از هوایی که مال تونیست بصورت رایگان داری هورت می کشی توی ریه هایت ! فکر کردی می شود رایگان نفس بکشی ؟ این هوا آلوده هم که باشد صاحب دارد ؟ صبحانه ات هم بخورد توی سرت ، خودت هم فرصت نداری که صبحانه کوفت کنی ، فوری آماده شو که وقت ام را زیاد گرفتی ! "
        ناگهان صدای وحشتناکی  از اسپیکرهای خاموش پیچید توی گوشهایم بطوری که تمام دندان هایم ریخت توی دهانم !
        عرق سرد تمام وجودم را فرا گرفت ! فریاد زدم : "مَردک ! از اول دنیا داری حق و ناحق جان کودک و نوجوان و جوان و میان سال و مسن را می گیری ، خودت کی خیال مُردن داری ؟ "
        یکمرتبه آن تصویر بالای پیام حرکت کرد و داس توی دستش را پُشت سرش چرخاند و فرود آورد روی گردنم !
        وقتی از خواب پریدم ، دیدم دو کلاغی که روی درخت مقابل حیاط منزل ام آشیانه دارند ، امروز صبح با صدای بلند تری دارند قار قار می کنند ! از تختخواب پایین آمدم ، رفتم کنارِ پنجره بازِ اتاق و این بار بر خلاف روزهای قبل که چند فحش آبدار نثارشان می کردم ، فریاد زدم : " دوست تان دارم ، قربان آن صدای دلنشین تان ، امروز هر چه می خواهید چهچه بزنید بلبلان من ! فدای آن قار قار زیبای تان شوم ! برید اقوام تان را هم مهمان کنید روی این درخت و دسته جمعی کنسرت اجرا کنید !
        حالا از امروز تا زنده ام تمام کلاغ ها و قار قارشان را دوست دارم !
         
        " تمام "
         
        24 شهریور 93 

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۴۴۱۹ در تاریخ دوشنبه ۲۴ شهريور ۱۳۹۳ ۱۹:۵۲ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1