سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

پنجشنبه 14 فروردين 1404
    5 شوال 1446
      Thursday 3 Apr 2025

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        انسان راستگو برجسته ترین اثر خداوند است.الكساندر پوپ

        پنجشنبه ۱۴ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        کاغذهای مچاله شده...
        ارسال شده توسط

        سعید مطوری

        در تاریخ : سه شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۲ ۱۴:۰۳
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۶۸۲ | نظرات : ۸

         
         
        قلم در دستانم لنگ میزند ولی همچنان می نویسم از گذشته ، حال و آینده،کنار من کاغذه های مچاله ای
         
        است که روزی همه شعر بودند ، میخواستم چاپش کنم ، ولی برای چه کسی من بارها دیده ام در دستان
         
        شاعری مشتاق  چون کودکی کتاب چاپ شده اش را در بغل گرفته و به این و آن نشان میدهد و با ذوق
         
        می گوید برای شما امضایش کردم و نفر مقابلش می گوید : " به به چه کتابی ،میخوانم و شبها با او
         
        می خوابم "، بعد به خانه میرود کتاب را روی کتابهای اهدایی دیگر می اندازد و روی مبل می
         
        نشیند و تا پاسی از شب چیپس و پفک میخورد ، بعد زیر تلویزیون میخوابد، این حقیقتی است که
         
        بارها دیده و شنیده ام ، ولی باز هم می نویسم ، باز هم در سایتهای مختلف ، فیس بوک ، وبلاگم
         
        وخلاصه هر جا برسد میگذارم لاقل چند نفر بخوانند بهتر است تا اینکه کتابی شود و گوشه ای
         
        خاک بخورد ، چون من بیشتر قشرهای کتابخوان رو دیدم سرشان گرم اینترنت است و مدام هرچی
         
        بخواهند جستجو میکنند و میروند و میخوانند ، دیگر وقتی برای مطالعه ندارند حتی حافظ و سعدی و
         
        مولانا و شعرهای شاعران معروف معاصر ، بعد بیایند وقت خودشانرا در اختیار کتاب من بگذارند! نه
         
        هرگز چنین نیست و آزموده را آزمودن خطماست ،روزی  از یک نفر پرسیدم چرا کتاب شعرت را
         
        چاپ کردی؟او جواب داد بخاطر اینکه میخواهستم یک روز دریک همایش شعر خوانی شرکت کنم و
         
        شرایطش این بود که کتابی چاپ شده از خودم داشته باشم تا در بخش معرفی بگویند این شاعر کتابی
         
        در هزار جلد چاپ کرده ، بله دوست عزیز تازه میخواهم دوباره چاپش کنم ، من با تعجب گفتم : آخه
         
        دوست من میدانم پول شما زیاد است و توان چاپ را داری ، ولی خدا وکیلی ،کسی آنرا خریده ؟
         
        عزیزمن هنوز نهصد تای اون کتاب مونده و او با صلابت پاسخ داد قراره با پست و با هرینه ی خودم
         
        به دوستان اینترنتی  که کم نیستند با پست بفرستم ،گفتم یعنی اینقدر دوست داری؟ گفت: نه ولی برای
         
        هر نفر ده تا میفرستم تا به خانواده و اقوام بدهند.بعد از مدتی دیدم کتابش را چاپ سوم زده بود و به من
         
        با ذوق نشان میداد. دنیای کتاب چه چیزهایی دارد اگر این همه کتاب چاپ شده را در یک جامعه ی
         
        کتابخوان هم ببرند مدت زیادی طول می کشد تا بخوانند چه برسد به جامعه ی ما که کتاب خواندن
         
        از خوردن زهرمار هم برای بیشتر ما سخت تر است .اصلا تا اینترنت هست کسی کتاب میخونه؟
         
         شعری دیگر  نوشتم  و دوباره در چند سایت گذاشتم و بعد کاغذ ی که شعرم در آن بود را مچاله
         
        کردم و دور انداختم و با خودم گفتم : در این سایتها باشد بهتر خوانده می شود تا اینکه در کتاب باشد
         
        تازه درختان نیز در امان هستند و برای تولید کاغذ و کتاب قطع نمی شوند و هوا نیز سالم تر است
         
        بازمی نویسم و قلمم لنگ میزند و می ایستد دستانم مور مور میکند و بی حس شده است و چشمانم
         
        خسته و خواب آلود ، قلم را روی کاغذ میگذارم و بخواب می روم ، در خواب می بینم کاغذهای مچاله
         
        با فحش و ناسزا به دنبال من هستند و می گویند : فلان فلان شده مگه تو کامپیوتر نداری با کیبورد
         
        در ورد بنویس بعد ذخیره کن و بعد در هر سایت کوفتی خواستی بذار چرا ما رو مچاله می کنی
         
        و خط خطی ، و بعد همه روی من ریختند و داشتند خفه ام می کردند به سرعت بلند شدم و خیلی تشنه
         
         بودم و لیوانی پر از آب کردم و یک جرعه نوشیدم و با خودم گفتم: کاغذهای مچاله شد راست می
         
        گفتند ، روزها گذشت و اکنون دیگر هیچ کاغذ مچاله ای و یا کتابی چاپ شده  در کنارم نیست.
         
        سعید مطوری / مهرگان
         
        از سری داستانهای کوتاه

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۸۸۷ در تاریخ سه شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۲ ۱۴:۰۳ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        مهدی سمیاری

        یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم ووو از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم ووو یک روز می آیی و من نه عقل دارم نه جنون ووو نه شک به چیزی نه یقین مست و خمارت نیستم ووو شب زنده داری میکنی تا صبح زاری میکنی ووو تو بی قراری میکنی من بی قرارت نیستم ووو پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد ووو گل می دهی نو میشوی من در بهارت نیستم ووو زنگارها را شسته ام دور از کدورتهای دور ووو آیینه ای رو به تو ام اما کنارت نیستم ووو دور دلم دیوار نیست انکار من دشوار نیست ووو اصلا منی در کار نیست امنم حصارت نیستم
        شاهزاده خانوم

        دلت گرفته از این دنیا ااا دلت گرفته برای خودت گاهی
        مهدی سمیاری

        معشوقه ی ما بود دل آرام جهان شد
        شاهزاده خانوم

        توی زنجیر هم نمی خواهم ااا پیش ِ آدم فروش گریه کنیم ااا بغلم کن شقایق غمگین ااا تا که با داریوش گریه کنیم
        یدالله عوضپور آصف

        انقلاب دوچشم تو در راه ست هرکه باشد مخالفش فانی ست اضطراب آورست این جنبش موجهایش بلند و طوفانی ست

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        امارفا - آمارگیر رایگان سایت
        1
        در حال بارگذاری