سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 21 ارديبهشت 1400
    1 شوال 1442
    • عيد سعيد فطر
    Tuesday 11 May 2021

      پر نشاط ترین اشعار

      کانال رسمی شعرناب

      بار پروردگارا، دلهاي ما را به باطل ميل مده پس از آنکه به حق هدايت فرمودي و به ما از لطف خود رحمتي عطا فرما، که تويي بسيار بخشنده (بي‌منّت). آل عمران آیه ۸

      سه شنبه ۲۱ ارديبهشت

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      بی واسطه با خدا : مقاله شماره 1
      ارسال شده توسط

      علی احمدی (حادثه)

      در تاریخ : ۱۲ روز پیش
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۶ | نظرات : ۲

      بی واسطه با خدا : شماره1
      *     *     *
      دختر:الو ؟ الو؟ خدا؟؟؟؟؟؟
      خدا :بله عزیزم خودم هستم 
      دختر:خیلی خوشحالم خدایا صدای شما رو می شنوم
      می شه یه سوال بپرسم؟
      خدا :بله عزیزم بپرس؟
      دختر:عه خدایا یعنی نمیدونی سوالم چیه؟
      خدا:(خنده همراه عشق خدا )
      من خدایی هستم که سوال را قبل تو آفریدم 
      امّا هرگز نمی توانم آنچه که به بندگانم امر می کنم خودم نباشم .
      هر گاه کسی می خواهد چیزی بپرسد . باید با زبان خویش بپرسد
      تا به این گفتگو پرسش و پاسخ بگویند
      دختر :چه درس زیبایی ممنونم خداجونم حالا می تونم بپرسم؟
      خدا : خیر ...
      دختر: چشم . ممکنه دلیلش رو بپرسم؟
      خدا : چون داری منو شما خطاب می کنی. و حالت احترام زمینی ها رو
       داری و این درست نیست عزیزم در حضور من احترامی آمیخته
       با احتیاط  اشکال دارد
      دختر:وای خدایا دقیقا سوالم همینه .بگو عزیزم چرا عظمتی مثل
       شما روباید تو خطاب کنیم ولی به یه بنده فانی باید بگیم شما 
      خدا :(مجدّد خنده مهربان خدا، و سپس خنده دختر بچه)
      خدا:عزیزم تا حالا پیش اومده با خودت خلوت کنی وحرف بزنی ؟
      دختر : همون جور که می دونی بله زیاد شده 
      خدا :خب خودت رو چی صدا می زنی ؟ به قول زمینی ها نوشابه
       باز میکنی؟ یا راحتی ؟
      دختر :خب معلومه راحتم 
      خدا:آفرین.خب مگه شک داری تو و هرآنچه هست که درابتدا نبود
       از من هستین؟ 
      دختر : خیر خداجانم . شک هرگز نداره 
      خدا :آفرین . و امّا چرا به یه بنده ساده از سَرِ حُرمت میگی شما
      و یا القاب والاتر 
      دختر : آخ آره خداجونم خیلی مشتاقم بدونم خیلیییییییییییی
      خدا : (باز هم خنده پدرانه و ناب خدا )
      عزیزم باز هم پاسخ همان می شود 
      داری با قسمتی از ذات خدایت حرف می زنی که با اینکه همانند
       توست ولی گونه ای ، شکلی و نوعی دیگر از تبلور من می باشد 
      از طرفی تو داری با نمایندگان خدایت حرف می زنی . 
      جدای تموم اینها شما سفیران عزیز من مانند مسافری در غربت 
      هستین . و با اینکه من همواره همه جا هستم  و دوشادوش شماها
      لکن به سبب باورهای ضعیف یا اعتقاد بدون اعتماد با دلهره 
      زندگی می کنید . تنها با تکریم و حرمت نهادن والا به یکدیگر
      می توانید هم ذات خالص مرا تکریم نمایید و هم مقام شامخ
      خود را به رُخ نیروهای منفی و مخرّب بکشید .
      ********************************* 
      گریه دختر . سکوت خدا ..................................
      ********************************
      دختر :خدایا می شه زودتر بیام پیشت . ؟؟
      خدا :عزیزم یعنی حضور نزد من از ماموریّت و فرمانی که بر
       عهده تو گذاشتم واجب تر است ؟ 
      دختر : ای وای خیر زبانم لال . از سر عشق گفتم 
      خدا : واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
      دختر : خدایا خودت میدونی واقعیه
      خدا :می خوام بشنوم .اگر عشق بازی و معشوقه پروری مرا بفهمید
      قالب تهی می کنید . شاید روزی بفهمید که با تکامل عشقتان به من
      از دنیا رخت می بندید
      دختر : واااااااااای خدایا یعنی عشق دلی...............
      خدا: هیس آرام باش عزیزم
      دختر : چشمممم . غیر من و تو کسی نیست خداجونم 
      خدا : درسته کسی نیست . یادت باشه عزیزم من فقط گوش به شما
       ندادم . حواسّ چند گانه یعنی استفاده به موقع از آنها در موقعّیت
       های مختلف . تو چیز بدی نگفتی .می خواستی بگی دلیل مرگ
       تکمیل عشق به من است و خودمم یه جورایی اشاره کردم .امّا 
      یه چیز قشنگ یادت باشه گاهی باید با زبان بگی . گاهی باید سکوت
       کنی و بشنوی تا درک کنی . این جمله تو بد نبود که هیچ .
      زیباترین جمله ممکن است . فقط دوست داشتم با نگاه بیان بشه
       (لبخند خدا)
      دختر : اشک اشک . خدایا ؟؟؟؟؟
      خدا : جانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
      دختر : نگاه . بغض . سکوت . خیلی دوستت دارم خدایا
      خدا : کاش وسعت دوست داشتن خدا گونه رو می تونستم 
      نشونت بدم 
      دختر : می تونی خدایا می تونی 
      خدا : آفرین (لبخند ) یاد گرفتی . با سکوت من بفهم و شمردن نعمت
       هایم . با تحملّ رنج های عظیم . با تکنولوژی پیچیده جهان که فقط
       برای آسایش تو قرار دادم . عشق مرا آنجا جستجو کن که روزی
       جنایکارترین های تاریخ بشر را هم قطع نکرده و نمی کنم 
      دختر : قربون بزرگیت . ذهن کوچیک منه دیگه خدای عزیزم
      همین یه سواله قوووول . آیا این عدالته ؟
      خدا : عزیزم حساب و کتاب به قوّت خودش باقی است . ولی 
      من در زمین شما را مهمانان خود برشمردم . مهمان در خانه ات 
      اهانت هم کند به او پرخاش نمی کنی و تا آخرین لحظه بدرقه می
       نمایی. می دانی چرا ؟
      دختر : درود به بزرگیت بله فهمیدم . در واقع من در طول مهمانی 
      شان و شخصیّت بی اشکال میزبان و پایبندی به قول و قرارم را اثبات می کنم 
      خدا : آفرین دختر خوب . پس انتظار دارم با دختر خاله ات گفتگو
      کنی و ماجرای آن روز که مهمانت بود را از دلش رفع نمایی
      دختر : ( با حالت خجالت ) چشمممممممممممممممممممممممم
      خدایا مغزم نمی کشه این ثانیه های ناب رو......
      *     *     *     *     * 
      خدا :نترس که گناهی زننده است در حضور من نگرانی داشتن 
      دختر :خدایا می شه حست کنم؟ التماس می کنم . التماسسسسسسسس
      خدا: باشه عزیزم . فقط حرفی مانده بگو چون به محض این حس 
      از خواب بیدار خواهی شد 
      دختر :نه حرف نه . خیلی خوشحالم . چند ثانیه بمونم بعد برم باشه؟
      خدا :حتما . راستی چیزی که از ذهنت رد شد توصیه نمی شه
      دختر :چشم خدایا قول می دم از این ملاقات حرفی نزنم 
      خدا :می دانم که نمی زنی.و ممنونم که سربلندم می کنی نزد
       وَسواسِ الخَناّس 
      دختر : خدایا ؟؟؟؟؟؟
      خدا : عزیزم نشد دیگه (لبخند خدا) ببین اگرقرارباشه اسرارمرگ و 
      حیات را فاش کنم فاجعه می شود.در آرامش باش
      *******************
      (هیچ معشوقی سرّ دیدار را به عاشق نمی گوید)
      ********************  
      دختر : وای چه زیبا . می شه بگی چرا خدایا؟
      خدا : معلومه عزیزم .چون عاشق اگر عاشق باشه همواره آماده و
       آراسته و پیراسته و مصمّم هست . اگر معشوق لحظه دیدار را 
      فاش کند و آن وقت آماده گردد  چه ارزشی دارد ؟
      دختر : خدایا فدات بشم 
      خدا :می شی عزیز دلم روزی درسیر وسلوک الهی به بقا بالله و
      حتّی فنا بالله می رسید . تا اون روز زیبا دست من همراهت باد 
      سکوتی سنگینننننننننننننننننننننننننننننن
      ****************************************
      دو چشمه نور خروشان سفید و طلایی رنگ به سمت دختر سرازیر
       شدند و با فریاد مَهیبی از جا پرید
      اهل خانه به سراغ وی آمدند ولی دختر چیزی نگفت . 
      و وانمود کرد خواب دیده است . بوی عطر مست کننده ای 
      فضای اتاق را پُر کرده . مادر دخترش را نوازش می کرد 
      دختر گفت مادر چه عطری زدی نصفه شبی . تا حالا ندیدم
      چنین عط.... نگاه نگران مادر به دختر فهماند عطری در کار 
      نیست او سریع حرفش را خورد و وانمود کرد شوخی کرده و آرام
       و سبک بال دراز کشید .زیر لب گفت خدایا ببین خودت سوتی دادیا 
      صدای لبخند با عشق خدا در گوشش پیچید . این عطر و نوای
       مطهّر را با قطره اشکی پاسخ داد  و به این جمله فکر می کرد
      هیچ معشوقی سِرِّ دیدار را فاش نمی کند  
      پایان
      تالیف : علی احمدی ( بابک حادثه)
      دوم اردیبهشت ماه 1400 هجری شمسی  

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۱۱۲۲۳ در تاریخ ۱۲ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      مجتبی شهنی
      ۱۲ روز پیش
      درود بزرگوار خندانک
      طوبی آهنگران
      ۱۱ روز پیش
      خندانک
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0