سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 15 مرداد 1399
  • انفجار بمب اتمي آمريكا در هيروشيما با بيش از 160 هزار كشته و مجروح، 1945 ميلادي
16 ذو الحجة 1441
    Wednesday 5 Aug 2020
      الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولَئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ ﴿۱۸﴾به سخن گوش فرامى‏ دهند و بهترين آن را پيروى مى كنند اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان (سوره الزمر

      چهارشنبه ۱۵ مرداد

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      شهربانو
      ارسال شده توسط

      م فریاد(محمدرضا زارع)

      در تاریخ : ۸ روز پیش
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۳۹ | نظرات : ۱۵

      چيزي به ساعت دو نمانده است. پيرمرد در حالي كه روي صندلي راك قهوه اي رنگ خود در تراس آپارتمانش نشسته است، راديوي كوچك و كهنه ي خود را در دستهاي لرزانش گرفته و مثل روزهاي قبل، آماده است تا اخبار روزانه را گوش بدهد. عادتي كه يادگار سالهاي وحشت آور جنگ است...
       با شنيدن صداي "دينگ، دينگ، دينگ" و اعلام ساعت دو، راديو را بيشتر به گوشش مي فشارد و با لذت تمام، تصنيفي را كه آرم اخبار است گوش مي كند:
      «مردان خدا پرده ي پندار دريدند... يعني همه جا غير خدا يار نديدند...»
      گوينده ي اخبار كه شروع به خواندن سرفصل خبرها مي كند، پيرمرد تمام حواسش را به كار مي گيرد تا چيزي را از دست ندهد:
      «برج دو هزار متري "موعود" با حضور آقاي رئيس جمهور در ميدان توپخانه ي تهران افتتاح شد... ساخت سفينه ي مسافربري "سيروس 7" به منظور سفر به "مريخ"، با موفقيت به پايان رسيد... شاخص بهاي زن در بازار جهاني بورس به پايين ترين حد خود در پنج هزار سال گذشته رسيد... دولت امتياز توليد و خريد و فروش جنين يك روزه را به بخش خصوصي واگذار كرد...»
      پيرمرد وقتي مي بيند خبرهاي روز، چنگي به دلش نمي زند از جايش بلند مي شود و راديو را روي صندلي رها مي كند. سپس پيپش را روشن مي كند و در حالي كه به بيرون نگاه مي كند، بدون هيچ تمركزي غرق در افكار و خاطرات گوناگون مي شود. گاهگاهي هم سر از اين درياي متلاطم بيرون مي آورد و چند جمله اي از صداي گوينده ي اخبار مي شنود سپس دوباره در افكارش فرو مي رود...
      چند دقيقه اي كه مي گذرد، پك عميقي به پيپش مي زند و به دنبال سرفه اي شديد، به ياد داروهايش مي افتد. وارد اتاق مي شود و چند قرص مختلف مي خورد. جعبه ي يكي از قرصهايش خالي شده است بنابراين بايد به داروخانه برود. بي آنكه سستي كند، آماده مي شود و پس از آنكه عطر خوشبويي مي زند، عصايش را بر مي دارد و به طرف داروخانه به راه مي افتد...
      داروخانه خلوت است و دكتر داروسازي روي صندلي لم داده و كتاب مي خواند. پيرمرد سلام مي كند و جعبه ي دارويش را روي پيشخوان مي گذارد و مي گويد:
      • آقاي دكتر! صد تا از اين قرص ميخوام. مال قلبمه.
      آقاي دكتر با خوشحالي بلند مي شود و جعبه اي قرص مي آورد و مي گويد:
      • ميشه يك ميليون و هشتصد هزارتومن.
      پيرمرد از جيب بغل كتش يك اسكناس دو ميليون توماني در مي آورد و مي گويد:
      • بقيه شم چسب زخم بدين!
      • ببخشيد! چسب زخم نداريم. يعني تاريخ مصرفشون گذشته بود، همه رو ريختيم دور... آخه مصرفي نداره.
      پيرمرد با خونسردي مي گويد:
      • خب! اشكالي نداره!... خودتون يه چيزي به جاي بقيه ي پول بدين... فرقي نميكنه.
      دكتر چند لحظه اي از پيش چشم پيرمرد دور مي شود. سپس با يك زن بر مي گردد و خطاب به پيرمرد مي گويد:
      • بفرمائيد! خدمت شما!
      • اين چيه؟!
      • به جاي بقيه ي پولتونه.
      پيرمرد با حالتي عصبي مي گويد:
      • چيز ديگه اي ندارين به جاي بقيه ي پول بدين؟!
      • چيزي كه به بقيه ي پولتون بخوره، نه!
      پيرمرد با بي حوصلگي خداحافظي مي كند و از داروخانه بيرون مي رود. زن هم به دنبالش راه مي افتد. خاطرات مهيب جنگ، ناگهان به ذهن پيرمرد هجوم مي آورد. "جنگ جهاني جنسيت" چيزي نبود كه او به اين سادگي ها بتواند فراموش كند. يادش مي آيد كه چگونه به دستور ابَرزن-شهربانو- در سراسر جهان، كوره هاي مردسوزي به راه انداخته بودند. آن روزها همه ي مردان زمين با چنگ و دندان براي زنده ماندن تلاش مي كردند ولي تنها سه هزار نفر از آنها توانستند جان سالم به در ببرند، و او يكي از آنها بود. گرچه پس از شكست نيروهاي شهربانو، و پايان يافتن جنگ، همه ي زنان به اسارت اين سه هزار نفر در آمدند و در كارخانه هاي توليد جنين به كار گرفته شدند ولي قساوت و خشونت بيش از حد شهربانو، چنان ترسي در دلهاي مردان كاشته بود كه با وجود اعتراف اطرافيان شهربانو به اين كه او كمي پيش از پايان جنگ، خود را در يكي از كوره ها سوزانده و جز خاكستري از او بر جاي نمانده است، ولي هنوز هم پس از گذشت سالها، نه تنها فكر كردن به جنگ و شهربانو، بلكه حضور هر زني در نزديكي آنها، ترس مبهم و زجرآوري را در وجودشان شعله ور مي كرد...
      پيرمرد گاهگاهي با نگراني سرش را بر مي گردانَد و از روي شانه اش به زني كه دنبالش مي آيد نگاهي مي اندازد و با احتياط پيش مي رود. ترس و نگراني دهانش را خشك كرده است. وارد سوپر ماركتي مي شود و مي پرسد:
      • سلام آقا! آب معدني كوچيك دارين؟
      • سلام آقا! بله!... چند تا؟
      پيرمرد نگاه كوتاهي به زن مي اندازد و مي گويد:
      -دو تا!
      پیرمرد یک اسکناس یک میلیون تومانی از جیبش در می آورد و روی میز می گذارد و از مغازه بیرون می آید....
      به خانه كه مي رسند، پيرمرد كتابي بر مي دارد و روي مبل مي نشيند و ظاهراً مشغول خواندن كتاب مي شود ولي تمام مدت، حواسش به "زن" است كه بدون هيچ كار خاصي روبروي او نشسته است. دلش مي خواهد به زن نگاه كند ولي هربار كه تصميم مي گيرد نگاه کند، خاطرات جنگ در ذهنش تداعي مي شود و منصرفش مي كند.
      آفتاب كه غروب مي كند، زن بلند مي شود و پنجره را باز مي كند. نسيم خنكي به داخل خانه هجوم مي آورد و فضا را از عطر بهار پر مي كند. زن به سمت پيرمرد مي آيد و لبخند مي زند. سپس دست در گريبان خود مي كند و سيبي بيرون مي آورد و به پيرمرد تعارف مي كند. پيرمرد تاب نمي آورد. چشمهايش را مي بندد و با لذت و ولع تمام، گازي به سيب مي زند...
      چشم كه باز مي كند، لخت و عريان در بياباني سرخ رنگ و سوزان افتاده است و "شهربانو" در كنار او مشغول تراشيدن قلبي سنگيست...
      (م. فریاد)- تابستان94
      پی نوشت:
      این داستان در سال 94 نوشته شده، نگاهی به اوضاع و وقایع سالهای آینده، که امروز وقوع برخی از اونها رو کمابیش میشه دید! از جمله بورس که در سال 94 کسی فکر نمی کرد کارش به اینجا بکشه... و خصوصی سازی که تنها برای افراد خاص و پشتوانه دار و بقول مردم "آقازاده ها"سود داره و ارمغانش برای مردم فقط شدیدتر شدن اختلاف طبقاتی و فقر و سوء تغذیه و افسردگی و انواع دیگر بیماریهای روحی و جسمی بود...
      به امید روزهای روشن

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۱۰۱۹۱ در تاریخ ۸ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      شعله(م جلیلی)
      ۸ روز پیش
      درود استاد عزیزم
      امیدوارم هرگز به این داستان نرسیم و شهربانویی ظهور نکند
      ولی فکر نمیکنم بانویی در این حد بی رحم خلق شده باشه
      هر چند این روزها هم زنان مصرف ابزاری دارند متاسفانه و برای اینکه ازین برچسب رهایی پیدا کنیم زیاد جنگیدیم اما دنیا قوی تر از ماست یا شاید ما به جرم لطفاتمان به ضعف کشیده شدیم.
      امیدوارم هرگز به عصر سیاه داستانتان نرسیم.
      و خیلی زیبا نوشتید.داستان جالبی بود
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      سلام شاعر و نویسنده ی مردمی خندانک
      اینها تمثیل بود برای اینکه بگم داریم از زمین هم هبوط میکنیم خندانک
      این راهی که انسان امروز داره میره، پایانی جز هبوطی دیگر نداره!
      هبوطی دیگر: شاید اینبار به کره ی مریخ!
      ممنونم از حضور انرژی بخشتون
      و لطف همیشگیتون به این ناچیز خندانک
      تندرست و شاد باشید خندانک
      ارسال پاسخ
      بهمن بیدقی
      ۸ روز پیش
      باسلام وعرض ادب استاد بزرگوار
      زیبا و جالب و قابل تأمل بود
      درود بر شما
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      سلام هنرمرد خندانک
      ممنون از حضور انرژی بخشتون خندانک
      و لطفتون به این ناچیز خندانک
      شاد و تندرست باشید خندانک
      ارسال پاسخ
      سید اسلام سادات حسینی
      ۸ روز پیش
      سلام بر استاد بزرگوار
      عرض ادب و احترام خندانک
      سلامت و شاد باشی
      خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      سلام آقای سادات حسینی عزیز خندانک
      ممنونم از حضور پرمهر و انرژی بخشتون خندانک
      و لطفتون به این ناچیز خندانک
      شاد و تندرست باشید خندانک
      ارسال پاسخ
      مجتبی شفیعی (شاهرخ)
      ۷ روز پیش
      شاهکار
      شروع داستان عالی
      صحنه سازی عالی
      تفکر عالی
      این نوشته شما ماورای تمامی نوشته هاتون بود فریاد عزیز خندانک
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      بی صبرانه منتظر شعر زیباتون هستم استاد خندانک
      فریب هم به موقعش! بذارید قسط مسطام سبک بشه و فصل سیب و گندم برسه خندانک
      مجتبی شفیعی (شاهرخ)
      در ضمن حوا زیاده هواشونو باید داشته باشی و گاهی هم فریب بخوری خندانک
      مجتبی شفیعی (شاهرخ)
      نه
      منظورم از حدف جنگ این نبود که انرا دوست نداشتم
      سعر سپید با ته باز ...مدرنیته کامل.....خیلی به دل میشینه بزار خودشون حدس بزنن تهش چی میشه
      وگرنه شما عالی بودی
      عالی
      عالی
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      عالیه
      شما استاد سپیدسرایی هستید
      و مطمئنم مثل بقیه ی شعرهاتون اثری تاثیرگذار و ماندگار به یادگار میذارید
      در مورد حذف جنگ هم موافقم، البته منظور از جنگ در این داستان، کشیده شدن زن و مرد به بازی مخرّب برتری جویی بود و اینکه همدلی و توافق آدم و حوایی خودشون رو از دست دادن خندانک
      من عاشق زندگی آدم و حوایی امخندانک
      عمری سعی کردم آدم بشم و یه حوا پیدا کنم و گوشه ای از جهان خلقت با آرامش زندگی کنیم... هنوز که نه موفق شدم آدم بشم نه حوایی پیدا کردمخندانک
      باز هم ممنونم استاد بخاطر همراهی ارزشمندتونخندانک
      ارسال پاسخ
      مجتبی شفیعی (شاهرخ)
      چون من را میخوانید فکر کنم دستتان امده یکی از بازی های فکری من پیدایش و انتهاای جهان است و روی این دو نقوله خیلی خوندم و کار کردم
      ولی متاسفانه به خاطر تلاقی اش با باور ها نمیشود خیلی نوشت
      پیدایش و ظهور سلام خدا در انسان ی که صاحب فکر شد ...حالا خود این انسان تا رسیدن به این مرحله چگونه تکامل میدا کرد و اسمان یه دفعه بارش را به او داد یا صبر کرد تا تکامل حاصل شود .و اصلا دارد چیکار میکند تا انتهای زندگی.
      و قرار است تا ته خلقت باشد در زنجیره تکامل یا نه و .......
      اینها همه فانتزی های فکر منند
      مجتبی شفیعی (شاهرخ)
      باور کن فریاد عزیز
      من دو بار این فضا را در سپید داشتم ولی رهاش کردم چون نم تونستم جمع بندی برسون مش.
      این کارت عالی بود. الکی نمیگم من برات با حذف جنگ زن و مرد و فقط با تم کلیش و با جنع بندی شما یه شعر سپید در میاورم
      البته که خودت بهتر از من میتونی
      عالی بود......من که کیف کردم
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      سلام استاد شفیعی عزیز خندانک
      خیلی بهم انرژی بخشیدید
      واقعاً ممنونم ازتون
      افتخار میکنم به شاگردی شما خندانک
      همیشه باشید
      شاد و تندرست خندانک
      ارسال پاسخ
      زینب بویری (خزان)
      ۵ روز پیش
      درودتان خندانک
      بسیار جذاب و عالی بود خندانک خندانک خندانک
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      آموزش و نقد کامل شعر یا اثر

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0