سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 8 مهر 1399
  • روز بزرگداشت مولوي
12 صفر 1442
    Tuesday 29 Sep 2020
      دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

      سه شنبه ۸ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      یک دخالت بیجا (قسمت دوم)
      ارسال شده توسط

      نسرین علی وردی زاده

      در تاریخ : سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۹ ۱۲:۴۱
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۶۲ | نظرات : ۶

      دستم را جلوی در می گذارم و سؤالی نگاهش می کنم. معنیِ نگاهم را که در می یابد، می گوید:
         –حرف دارم باهات!
         این کل صحبتمان در آن کوچهٔ سوت و کور است! همهٔ همه اش! با کمی مکث، کنار می کشم تا وارد شود. در واقع هیچ چیز را درک نمی کنم. حضور ناگهانی شان را اینجا! نمایاندن شبنم را به من! من حتی آن لحن آرامَش را هم درک نمی کنم. در را می بندم و خودم هم می روم. تا وارد خانه می شوم، شبنم را می بینم که با آن عروسک کوچک مشغول وَر رفتن است. می پرسد:
         –این مالِ کیه مامانی؟
         لبخندی به رویش می زنم و می گویم:
         –مالِ دختر گل منه!
         خنده ای از سرِ خوشحالی کرده و مستم می کند. در حقیقت هنوز هم حضورش را باور نکرده ام. خدایا شکرت! چه زود دعایم را برآورده ساختی؟!
         شبنم را با بازی اش تنها می گذارم و سمت کاوه ای می روم که حالا روی مبل نشسته است. می خواهم بدانم حرفش دقیقا چیست! کمی دورتر از او می نشینم. با کمی دقت می توان متوجه شد که دیگر از آن ظاهر آراسته، خبری نیست.  آرنج هایش را روی زانوانش گذاشته است و با دسته کلیدش بازی می کند. متوجه می شود که میلی به پذیرایی از او ندارم. نگاهی به شبنم می اندازد. گویی می خواهد مطمئن شود که حواسش نزد ما نیست. تکیه اش را به مبل می دهد و می گوید:
         –شوهرِ کمند منتقل شده زنجان! دو هفته پیش از اینجا رفتن!
         تعجب می کنم ولی بروزش نمی دهم. پوزخندی می زنم! کمند، خواهر کاوه، همان کسی است که با دخالت های بیجایش در به هم ریختن زندگی من، نقش اصلی را داشت. بی تفاوت می پرسم:
         –ربطش به من چیه؟
         جا می خورد؟! نه! تعجب چطور؟! آن هم نه! و این یعنی قبل از آمدن، حدس چنین برخوردی را می زده است.
         –هنوزم سرِ تصمیمت در مورد طلاق هستی؟
         این بار خودم جا می خورم! مگر این، همان مردی نیست که دوست داشت طلاقم بدهد؟ این را خودش در دادگاه، اعلام نموده بود. دوباره محکم می گویم:
         –البته که هستم!
         –اگه ازت خواهش کنم که بازم فکر کنی، چی؟!
         امروز اینجا چه خبر است؟! کم مانده است شاخ دربیاورم! با این حال ولی باز هم پافشاری می کنم:
         –کاوه واقعا چطور فکر کردی که دوباره به اون جهنم برمی گردم؟ هان؟!
         –زندگی با من، برات جهنم بود؟
         خونسردی اش کلافه ام می کند. با غیض می پرسم:
         –نبود؟!
         –ولی من دوست دارم یه صفحهٔ جدید باز کنیم. یه نگاه به شبنم بنداز! اون هنوز برای اینکه این همه اتفاق رو تجربه کنه، خیلی بچه اس!
         سرم را تند تند به تأسف تکان می دهم و می گویم:
         –تو اگه اینا رو می دونستی، دو ماه این بدبختی رو به ما تحمیل نمی کردی!
         بلند می شوم. می خواهم بروم. می خواهم دست دخترکم را بگیرم و ببرم به اتاق تا او خودش حسابِ کارش را کرده و برود. افسوس! افسوس که می خواهم این کار را بکنم ولی نمی توانم. کاوه نمی گذارد. هنوز چند قدم برنداشته ام که می گوید:
         –واقعا طی این پنج سال زندگی، همین قدر منو شناختی رز؟
         منظورش چیست؟! اصلا این خونسردی را از کجا آورده است؟! این بغضِ نشسته در گلویم دیگر چه می خواهد؟! سرِ جایم، پشت به او می ایستم و او ادامه می دهد:
         –من هیچ وقت نمی خواستم ازت جدا بشم! دلیلی برای این کار نداشتم! دوستت داشتم! هنوزم دارم! همهٔ حرفام از طلاق و تهدیدام سرِ اینکه شبنم رو ازت می گیرم، به خاطر این بود که برگردی سر خونه و زندگیت. الآنم که اینجام فقط به خاطرِ همینه! می دونم یه سِری اخلاق هایی داشتم که ساختن باهاشون، کار هر کسی نیست. تو بودی که دووم آوردی! من مرد خوبی نبودم که کمند تونست نظر منو در مورد تو منفی کنه. من نامرد بودم که دو ماه زن و بچه ام رو به این روز انداختم که الآن وسط کوچه، از دیدن همدیگه اشک بریزن. ولی حالا اومدم برگردونمت! ببخش رز! این آخرین بار رو هم ببخش و برگرد سرِ زندگیت!
         بس کن کاوه! پاشو برو! برو و اجازه بده به درد خودم بسوزم. نکن این کارها را با من! دلم به همین خوش بود که با دخترم همین جا زندگی خواهم کرد. شاید حتی داشت یادم می رفت کمند و تهمت هایش را! شاید داشت یادم می رفت آن شبی که از خانه ات با چمدان بیرون آمدم را! داشت یادم می رفت پس زده شدنم از خانهٔ پدری را! شاید داشت یادم می رفت پناه آوردنم به این چهار دیواریِ اجاره ای را! بلند شو کاوه! بلند شو برو!
       
      ادامه دارد...

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۱۰۰۷۲ در تاریخ سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۹ ۱۲:۴۱ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      محمد باقر انصاری دزفولی
      سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۹ ۱۳:۵۶
      درپناه خدا
      درودها برشما
      خندانک خندانک خندانک
      نسرین علی وردی زاده
      نسرین علی وردی زاده
      سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۹ ۱۴:۱۹
      سپاس از لطف شما🌺🌹
      ارسال پاسخ
      فریبا غضنفری  (آرام)
      سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۹ ۱۵:۵۱
      مرد دهن بین و باید اعلامیه اش کرد رو دیوار
      خندانک

      درود بانو جان

      میریم که داشته باشیم باقی قصه رو خندانک

      خندانک خندانک خندانک
      نسرین علی وردی زاده
      نسرین علی وردی زاده
      سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۹ ۱۵:۵۶
      سپاسگزارم از توجه شما بانوی گرامی🙏🌺🌹
      ارسال پاسخ
      پرستو پورقربان (آنه)
      سه شنبه ۳ تير ۱۳۹۹ ۱۳:۱۶
      درود بانو خندانک عالی خندانک
      نسرین علی وردی زاده
      نسرین علی وردی زاده
      جمعه ۶ تير ۱۳۹۹ ۲۲:۲۱
      سپاس از لطف شما🌺🌹
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0