سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 25 تير 1399
  • روز بهزيستي و تأمين اجتماعي
26 ذو القعدة 1441
    Wednesday 15 Jul 2020
      الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولَئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ ﴿۱۸﴾به سخن گوش فرامى‏ دهند و بهترين آن را پيروى مى كنند اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان (سوره الزمر

      چهارشنبه ۲۵ تير

      روی خطوط سانتیمانتالیسم مردمکهایم (1)

      شعری از

      سیده نسترن طالب زاده

      از دفتر خمیازه های رستیک، مادرزادیند نوع شعر سپید

      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۸ ۲۰:۲۸ شماره ثبت ۷۹۲۹۴
        بازدید : ۳۶۷   |    نظرات : ۰

      رنگ شــعــر
      رنگ زمینه
      آخرین اشعار ناب سیده نسترن طالب زاده



      سن مارکو را کشتند
      و جسدش را سوزاندند
      سالهاست میگریم و
      -میان سینه ام داغیست -
      دهان پیراهن سپیدم ،پرخون باد ..

      "فرزندان یهودای متمول ،فزون!!"

      لحن اکسیر زمان، در بوسه ات آواره شد
      سرفه کردی
      ابژه های زیبا از نفس افتادند ..
      سرفه کردی ،،،با ضربه های انگشتانم
      کافه ها لرزید
      تیر و ترنج و تمنا،
      آهوی بالغی را کشت ..
      آه..
      -میان سینه ام دردیست-
      در خودم پیچیده ام
      مثل مردی که سرزمینش را ...
      و درست بر خطوط سانتیمانتالیسم مردمکهایم
      قبیله ی عاشقانگیت جاریست..

      آری
      می توان شب را زنده کرد
      در مرز آتش و سنگ
      حالا زمان سی روز ولنگاریست
      بر شانه ی افریقا
      و :"اینها همه از برکات آزادیست!!"

      نامش بلند باد!
      .
      .
      .
      -در سینه ام زخمیست -
      میبوسمت
      و شیهه میکشم
      شیهه میکشد، انتزاع سوسیالیسم
      یک کتاب شعر بیرون میزند

      .
      .
      .
      وقتی موهای خرمایی یک پرنده ی کوچک
      روی بارانی قرمز سیر سر خورده باشد
      میز شام با همه ی شمعدانهای زیبا به هم میریزد
      از قهوه های عربی لبریز میشود
      و این نخستین ضیافت پاییز است
      .
      .
      .

      -بالهایم را جمع میکنم-
      پرچم آبی چشمهایت،
      جیغ میکشد..
      صورت ماتم
      خراش میخورد
      رگهای زنانگیم لال میشود..
      در برفهای کریسمس
      تطور ادبیات را گم میکنم
      .
      .
      .
      آوازت جاودان!
      -در سینه ام مردیست.-
      ۵
      اشتراک گذاری این شعر
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0