سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 1 آذر 1398
    26 ربيع الأول 1441
      Friday 22 Nov 2019
        مردم زماني به دانايي شما اهميت مي دهند كه بدانند به آنها اهميت مي دهيد. جان ماکسول

        جمعه ۱ آذر

        نامردی

        شعری از

        بهمن بیدقی

        از دفتر شعرناب نوع شعر آزاد

        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش شماره ثبت ۷۸۰۴۴
          بازدید : ۵۲   |    نظرات : ۱۰

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر بهمن بیدقی

         نامردی 
         کفر و ایمان ، باز رو در رو شدند ،
         بهر جنگی بی امان حالا صف ‌آرایی شدند
         لشکرِ کفر صد هزار تن بود
         صد هزار کفتار، فرماندشون هم یک عدد روباه بود
         جمع  ایمان ، صد نفر بود
         صد تا شیر دلاور ،  فرماندشون یک شیر بود ،
         او هماره یکنفرسلطان ، یکنفرسالار بود
         
         در جمع ایمان ، یکنفر ،
         چشمان دشمن را به سمت و سوی خود بس خیره میساخت
         هیکلی داشت عظیم ،
         کوه دراذهان مجسم مینمود و ، مغزهاشان را همگی مثله میساخت
         قبل از آغازِ به جنگ ، مانده بودند " این یکی " را چه کنند ،
         چون همه حس کرده بودند اگر او هجمه آورد - در هجومش -
         قصر رؤیاهایشان را " این یکی " ، ویرانه میساخت
         
         مانند همیشه تیرِ اول ، از طرفهای سپاه کفرمطلق بود
         چون همیشه جمع باطل ، مدعیه   حق مطلق بود
         رسم این بود ، در آغازِ نبرد ، یک نفر از هرطرف ،
         باید به جنگی تن به تن آید
         یا کشته شود یا حریفش را بسوی مسلخی آرَد
         اولی آمد ، کوه ایمان ، کار او را ساخت ، او را کشت
         دومی و سومی ... ده نفر را کشت
         اعصابشان خورد شد
         با هجوم وحشی ی خود ،
         جمع صد تن ، بینشان گم شد
         لحظه ای بعد ، رعد وبرقی شد ،
         رعد حنجرها و برق ناشی از، تیزیه  خنجرها،
         لشکر کفر ، در نبردی بی امان واماند و آچمز شد
         وقتی گروه مؤمنین تاختند
         روحیه شان را همه باختند 
         کارزاری سخت برپا شد
         درنخست ، کفر از کنارجمع ایمان ، سرسری رد شد
         نمیدانست که ایمان بهر او یک باد صرصر، شد
         که هروقت آمد و بر جان وامانده ی آنها ریخت
         لشکر کفر بود برگهای خزان دیده ، که از طوفانشان میریخت
         در میان آن هیاهو ، کوه ما یک اسوه ی صبر بود
         بهرقوم ناسپاسان خدا ، راهیگر قبر بود
         ضربه‌ های بی امانِ ظلم ، خونش می فشاند
         چِک چِک خون بر لباسش رد خونی می نشاند
         صبر اما درکنارش بس کم آورد ، هاج و واجش برده بود
         بس فتوت از تماشای نبردش – واله و شیدا ومبهوت - ماتش برده بود
         با ضربه ی شمشیر او، آن موجِ دشمن می گریخت
         او رجز میخواند ، دشمن می گریخت
         حتی نگاه میکرد ، دشمن می گریخت
         از شدت آن نعره هایش ، مرگ هم از جانب او ، می گریخت
         از هیبتش اهریمن پست هم ز آن میدان گریخت
         
         دید دشمن گر بماند کار و بارش ساخته ست
         بی خیال شد جنگ  رودررو را ، آن نبردی که به ناحق ساخته ست
         پرچمِ رنگ سفید ، علامت تسلیم بود
         جمع ایمان ماند و آن لشکر فرار کرد چون دلش پربیم بود
         دیگر آن لشکرگه  کفر درطرفهای سراب آن بیابان ، محو بود
         
         ساعتی طی شد ، پرنده پَر نزد
         شب و تاریکی مسلط گشت برصحرا ،
         ولی آرامش آنرا کسی برهم نزد
         
        دلشوره ای مبهم تمام ماسه های آن بیابان را ز خود پُرکرد
        سکوتی سخت و رمزآلود ولی خیلی مخوف ،
        آن فضای بی سرو ته را ، زخود پُر کرد
        فریاد ، درون سینه شان حبس شد
        دیدید زبان آدمی بند آید از یک ترس ؟
        وضع و حال ماسه ها ی آن بیابان هم ، همانطور شد
         
        دیده بود مهتاب گاهی مار زنگی بر تن عریان صحرا میخزید
        ولی اینک یک سپاه مارِ خموش ، بر تن واندام لخت آن بیابان می خزید
        آن سپاه کینه توز، سینه خیز ، سوی اردوگاهِ ایمان میخزید
        تیزی نامردها اول ، گلوی دیده بانان را برید
        بعد هم با یک هجوم بی صدای موج نامردی ،
        تیزیه کفار بود که جسمهای باقیه ایمان را ، با هجومی وحشیانه ،
        بس مخوف ، ازهم درید 
         
        صبح روز بعد ، آسمان بس تیره بود
        خورشید نور نداشت ، چشمان او از بس که گریه کرد ، مثل تیله بود
        آسمان هم جامگان تیره اش را درعزا پوشیده بود
        عاقبت نامردی محض، کار خود را کرده بود
         
        بهمن بیدقی 98/7/26
        ۲
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        حدود ۱ ماه پیش
        درود بزرگوار
        آیینی بسیار زیبا و متفاوت بود
        دستمریزاد
        اربعین حسینی تسلیت خندانک
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام عرض کردم
        ممنون از شما استاد بزرگوار
        تشکر میکنم، خیلی محبت دارید
        من هم اربعین حسینی را تسلیت عرض مینمایم
        ارسال پاسخ
        سعید فلاحی
        حدود ۱ ماه پیش
        درودها

        احسنت
        خندانک
        احسنت
        خندانک
        احسنت
        خندانک

        موفق و موید باشید
        خندانک
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام دوست عزیزم
        ممنونم از محبتتان
        ارسال پاسخ
        وحيد سخايي
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام و عرض ادب
        درود بر شما سروده اي دلنشين و زيباست
        🌹💐🌹💐
        باعث افتخار بنده هستيد ، ممنون ميشم نظر نقدتون را در مورد اشعارم بدونم ، مطمعنا نظر انتقادي جنابتان راهگشاي پيشرفت حقير خواهد بود .، صميمانه از شما سپاسگذارم.، 🌹💐اجرتون با سيدالشهدا
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        حدود ۱ ماه پیش
        باسلام و عرض ارادت خدمت استاد گرامیم ،شما خیلی خیلی نسبت به من لطف دارید . من کوچکتر از اینها هستم ، فقط شاگردی میکنم . در واقع من بیشتر در زمینه طراحی ونقاشیخط تبحر دارم ولی سایتی(که باهمین سبک و سیاق سایت زیبای شعرناب باشدراپیدا نکردم که بتوانم آن آثاررا به نمایش بگذارم) ولی در کنار آن شمه ای ازموضوعاتی که مغزم رامشغول میکند را بصورت نوشته درمیآورم وتقدیم به بزرگواران و دوستان عزیزی چون شما میکنم که بعضاً بابلندی و پرچونگی همراهست که از تحملتان برای خواندنش ممنونم ، از اینکه منِ حقیر راقابل دانستید بسیار ممنون و سپاسگزارم.
        ارسال پاسخ
        مسعود میناآباد
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام:
        .........
        تمام یاس هایت را به شام از کربلا بردم
        چو برگشتم برایت یک چمن نیلوفر آوردم
        مسافر از برای یار سوغات آورد امامن از شام بلا داغ سه ساله دختر آوردم...
        اربعین حسینی تسلیت باد...
        ............
        درود بر شما
        دعوتید به .اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        حدود ۱ ماه پیش
        با سلام خدمت دوست عزیزم،
        بسیار زیبا سرودید
        شعر اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ هم بسیار زیبا بود
        از لطفتون ممنونم . همیشه مؤفق باشید
        ارسال پاسخ
        منوچهر منوچهری (بیدل)
        حدود ۱ ماه پیش
        بسیار زیبا دوست عزیز ممنونم عالی بود خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        حدود ۱ ماه پیش
        باعرض سلام و ارادت
        نظر لطفتونه استاد گرامی
        ممنون از نگاهتون
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        تازه ترین نقدها

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0