سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

يکشنبه 17 فروردين 1404
    8 شوال 1446
      Sunday 6 Apr 2025

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        زنان به خوبی مردان می توانند اسرار را حفظ كنند، ولی به یكدیگر می گویند تا در حفظ آن شریك باشند. داستایوسکی

        يکشنبه ۱۷ فروردين

        فاجعه منا

        شعری از

        خسرو تاج بخش

        از دفتر نامکرر نوع شعر غزل

        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ۱۰:۰۱ شماره ثبت ۴۱۸۶۰
          بازدید : ۴۲۲   |    نظرات : ۱۳

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر خسرو تاج بخش
        آخرین اشعار ناب خسرو تاج بخش

                         
                                                   فاجعه   "  ِمنا "
        قطعه زیر که وصف الحال یکی از حاجیان جان به در برده از حادثه دلخراش آن روز " منا " است ؛ به لحاظ ثبت در خاطره ها و از یاد نرفتن سروده شد ! 
         
        من از آن سرزمین پاکی و مهر و صفا آیم !
        از آن کانون نور و مظهر لطف   خدا  آیم !
        ز مکه شهر الله و محمد ؛ مرکز اسلام
        ز شهر ِ قبله گاه  مسلم و  قطب ِ  نماز  آیم
         
        دریغ و درد یاران  ؛ چون بسی اندوه بر ما رفت
        هزاران کشته و  مجروح و مفقود  ؛ ازبر ما رفت
        در آن گرمای ِ   وحشتناک و  دوزخ  گونه  آنجا
        ترا گویم  چگونه آن ستم ؛  بر تک تک  ما رفت
        همه ما ؛  با کاروانی  از کشور ایران به مکه آمدیم
        کاروانی از زن و مرد ؛ از برای حج به آنجا آمدیم
        کاروان ِ حاجیان دیگری   آمد زهر جا ؛ فوج فوج   
        در کنار دیگران ؛ ما جملگی  شادان و خندان  آمدیم    
         
        روز و شب در سعی و انجام عمل  بودیم  ما
        جملگی نزدیک بر درگاه و مهمان خدا بودیم ما
        یک به یک اعمال حج هر روز چون  میشد  تمام
        شاکر از انجام آن چون پَر ؛ سبک    بودیم ما 
         
        نرم نرمک روزعید ؛  بر حاجیان نزدیک شد 
        آمد آن روزی ؛ که وقت ِ لعن ِ  آن  ابلیس شد
        حاجیان از قبل ؛   سنگها    اند و ختند
        تا که صحرا از وجود سنگها محدود  شد
            
        ما در آن روز ؛  از برای لعن ِ شیطان رجیم   
        یک به یک گشتیم عازم ؛ همچو  گردانی عظیم
        کاروانی از زن و مرد و جوان  و خرد و پیر
         رو به سوی دشمن دیرینه ؛ با دستور ِ  یزدان کریم
         
        ناگهان راه و  مسیر ِ  کاروان   مسدود شد
        چون که راه آن  جماعت بسته و محدود شد
        جمعیت   آمد  گرفتا رِ   فشاری بس عظیم
        پیش و پس رفتن برای  حاجیان ؛  مردود شد 
         
        چون فشار و ازد حام خلق  از حدش   گذ شت
        طاقت مرد و زن از مرز  تحمل   در گذ شت
        زیر دست و پا بیفتا د ند  با حالی   نزار
        شد نفسها تنگ تر ؛   طاقت ز اندازه  گذ شت
         
        کار  ؛  دیگر  چون  بسی  ناجور شد    
        فوج فوج شرطه ها بر آن مکان  مامور شد  
        تا که در ظاهر    بیابند راه حل  مشکلات
        لیک شد بد تر شرایط ؛ حالمان رنجور  شد  
         
        لحظه لحظه وضع میشد بدتر از یک لحظه پیش
        هر کسی در فکر چاره از برای درد ِ  خویش
        " العطش ؛ مردیم ما از تشنگی "  فریاد  زد !   
        پیرمردی جان به کف  ؛ خونش ز پیشانی  به ریش  
         
        شد بسی کشته ز حاجی ها به زیر دست و پا
        بیشتر شد کشته ها هر لحظه  در  آمارها
        شد فزون تعداد  آنها در   حدود دو هزار
         در شمارش نا مده ؛ انبوهی از  مفقود ها
          
        الغرض گفتم ترا این مختصر زین   واقعه
        دل به درد آید ز مرد و زن ازاین  بد حاد ثه
        ما که در بردیم جان خود به اذنت  یا  کریم !
        روح آنان کن قرین با   رحمتت ؛  بی واسطه
         
        از  برای  شادی  ارواح ِ  کل   حاجیان
        خواهم از یزدان و از پروردگار این جهان
        کی خدای عادل و قاهر به هر کار ِ زمین
        هر چه ظالم زین  مکان ؛  بیرون  بران
         
        کنم حرفم  بسی کوتاه  و لب بندم   ز   قهر
        چون توانم گویم از بی مهری  دریوزه  دهر
        چون ز دستم رفت آن  "همسر" که بودی در برم
         دیگر آکنون خم شده  از هجر او ؛  پشت و  کمر
         
        در  کلام  آخرم  گویم  به   حکام ِ    لئین
        شرم دارید از خدا  ؛ و گفته  مردان ِ دین
        بشنوید   از  سوی  آنان   این   پیام   
        شر خود را کم کنید از خاک پاک سرزمین  
         
          ای سلیمان ؛ ای تو سلطان و شه  آل  سعود
        ای وهابی ؛ ای که گشتی   نوکر ِ  قوم ِ   یهود
        ای که گفتی  حافظ  ِ  صلح  و صفای    اُمتی
        ظلم و جورت  زابتدا ؛  بر حاجیان معلوم  بود
         
        شد حریقی در هتل بر پا ؛  ز بی تکلیفی ات
        گشت کشته چند حاجی ؛ ز بیعر ضگی  ات
        روز دیگر  منجنیق افتاد  ؛ از  آن   ارتفاع
        شد بسی کشته ز حاجیها ز بی مسئولی ات
         
        چون لیاقت نیست در نزد تو و  دستگاه  تو
        رو کنار از منصب ِ شاهی ِ  کشور؛  زود تو
        سالها خوردی و پر کردی تو جیب از پول نفت
        بس کجا شد آن حیا و خجلتت ؛  کو  شرم ِ تو ؟
         
        خسرو تاج بخش
        لندن – اکتبر 2015
        ۱
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1