عشق تو را دیدم و دیدم به جهان فرق کرد
عشق ، مرا آمد و در قعر خودش غرق کرد
دیدمش و حال خوشی را به مَنِ خسته داد
آمد و یک عمر دلم را به خوشی بسته داد
موعظه اش مِهر و محبت، غزلش همدم است
آینه اش چشم دل و همسفرش بی غم است
سوز و یخ هر غم من با رخ او آب شد
مِهرِ رخش پرتوی از آینه همتاب شد
خنده ی من از پس رخسار نگارم دمید
جوشش عشق است و گلم را به بهارم دمید
باغ نگاهش که به بُستان و چمن مانَدَش
نور زند ، سبز شود ، یشمِ ثمن مانَدَش
آمد و رُفت از دلِ من ، بوسه برین زخم زد
خنده که شد همسفرم پرده برین اخم زد
عشق ، مرا هدیه نابی است که آمد به چنگ
زد به دلم چنگ و شدش چنگ برین چند چنگ
لؤلؤ دریا کنمش ، یا به مثالِ نبات ؟!
یا که نگاهش ، نفسش را به مسیح و حیات ؟!
او نفسش جام شراب است و منم مست لنگ
میکِشد او هر نفسش را به رُخم بی درنگ
من غزلش گویم و او فتنه کند ، ماهِ من!
همسفر و هم نفس و همدم و همراه من !
رنگ زدی زندگی بی رگ و بی ریشه ام
بوسه زنم نامِ تو را ای همه اندیشه ام . . .