سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 8 بهمن 1400
    25 جمادى الثانية 1443
      Friday 28 Jan 2022

        بیشترین مخاطب

        کانال تلگرام شعرناب

        بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

        جمعه ۸ بهمن

        دارا

        شعری از

        مهدی بدری ماشمیانی(دلسوز)

        از دفتر نجوای دلسوز نوع شعر مثنوی

        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش شماره ثبت ۱۰۶۰۵۲
          بازدید : ۲۴۶   |    نظرات : ۱۹

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر مهدی بدری ماشمیانی(دلسوز)
        آخرین اشعار ناب مهدی بدری ماشمیانی(دلسوز)

        دارای دل پاکم من آن دارای دل چاکم خدایا
        بنگر که غمناکم من آن تنها در این خاکم خدایا
        دارای دلبسته دلش پرچینی از غصه خدایا
        امشب من خسته نویسم شرح این قصه خدایا
        در خاطرم آید که دل بستم به زیبایی به ماهی
        آخر تو هم دیدی که دل بستم به سارایی گواهی
        دیدی که از عشقش دلم بر روی آتش شد خدایا
        گویی که پیکانی به جسم و جان آرش شد خدایا
        از دوریش امشب نویسم سرد و خاموشم خدایا
        جام غمش نوشم چرا کرد او فراموشم خدایا
        در خواب خود دیدم که می آید همان یارم خدایا
        گویی که یک مرهم رسد بر دیده ی زارم خدایا
        دیدم که می آید به لب لبخندی از پاکی خدایا
        بر سینه ی چاکی می آید مرهمی خاکی خدایا
        در قلب سارایی تو آن بینای بینایی خدایا
        در جان دارایی تو اینجایی تو اینجایی خدایا
        دیدم که می آید نوای آشنا در دل به راهی
        با او سخن گفتم من دور از رخ ماهش به آهی
        گفت او مگر یاری مگر یار وفاداری تو دارا
        گفتم وفادارم تو را دارم جفا داری تو سارا
        گفت او برو دارا برو دیگر تو از اینجا جدا شو
        از بند دل بستن در این هنگامه ی رستن رها شو
        در حسرت رویش پس از آن رفتن از کویش تو دارا
        در بند دنیایی که دارا را نمی خواهی تو سارا
        شاید که می بیند مرا سارا در این دنیا خدایا
        شاید که می بیند شدم دلمرده و دارا خدایا
        رفتی که در پیری مگر آیی به دیدارش تو سارا
        آیا مگر سیری تو از چشمان بیمارش تو سارا
        سارا نمی آیی چرا دیگر به رویایش کجایی
        چشمی به در هر دم غم و ماتم که تا شاید بیایی
        دارای درویشم من آن دل کنده از خویشم خدایا
        کی آید او پیشم ز غم بیشم به دل ریشم خدایا
        دیدم که می آید مرا او هم که می خواهد خدایا
        با خنده ی رویش ز جانم غصه می کاهد خدایا
        رفت او ولی دارا هنوز از عشق او شیدا خدایا
        سارا به پنهانش همیشه قصه ای پیدا خدایا
        سارا در این بودن همیشه هست و می ماند خدایا
        شعر مرا آیا در این هنگامه می خواند خدایا
        دارا در این قصه در این تنهایی و غصه چه سازد
        ترسم که جانش را در این بی باکی سارا ببازد
        دارای سارایم من آن دارای شیدایم خدایا
        مجنون و رسوایم من آن دارای تنهایم خدایا
        فصل زمستان شد دلم در سینه نالان شد خدایا
        بنگر که حیرانم چرا از من گریزان شد خدایا
        رنجیده از دستم همان سارای سرمستم خدایا
        خندیده او بر من که دیگر خنده ام بستم خدایا
        در خاطر دارا گذشت آن شب که میرفت او همیشه
        در من شکست آن دل چنان آئینه ای همدل چو شیشه
        شد وقت هجرانش شدم درگیر طوفانش خدایا
        دارا چه سان باید بماند زیر بارانش خدایا
        رفت و بهار آمد ولی دارا نزار آمد به بستان
        آخر چه سان باید بسازد با شب سرد زمستان
        پرچین به پرچین دل به یاد خنده اش نالد همیشه
        در چشم دارا بین که از سارا به خود بالد همیشه
        بنگر که خاموشم شکست آن نای فریادم خدایا
        از من شکست آن دل که او را در کفش دادم خدایا
        امشب نویسم تا مگر سارا بخواند قصه ام را
        با سوز دل گویم که تا شاید بداند غصه ام را
        فریاد از این هجران نشد دردم چرا درمان خدایا
        خود را فنا کردم دلم بنگر چه سان ویران خدایا
        دیگر نمی آید چرا یک نغمه ی شادی به جانم
        سارا بگو با من کجا هستی که تا من هم بدانم
        دارای دلگیرم ببین از جان خود سیرم خدایا
        ترسم که دیر آید ترحم کن که من پیرم خدایا
        یادت مرا برده در آن روزی که خندیدی تو سارا
        آخر بگو یکدم چرا از من تو رنجیدی تو سارا
        آه ای خدای دل چرا دلخسته در این تن منم من
        آواره و رسوا به هر کوی و به هر برزن منم من
        با من سخن گفتی که دل بندم به دلداری تو سارا
        از من نپرسیدی در این دنیا که را داری تو دارا
        در من هنوز آید نوای عشق سارایی خدایا
        گوید به من یارا تو آن دارای تنهایی خدایا
        گویم ز سارایی که از دارایی دارا جدا شد
        از پشت آن پرچین چه پاورچین در آن کوچه رها شد
        گویم ز سارایی که از دارا نشانش را نپرسید
        او بی خبر اما چرا از درد دارایی نترسید
        گویم از آن یاری که در پاییز بیزاری مرا دید
        از پشت آن پرچین به حال زار بیماری چه خندید
        شعر مرا سارا بخوان روزی که هنگام خزان شد
        باران بمان شاید که دل روزی به یک باغی جوان شد
        در من تو می مانی خودت این قصه می دانی تو سارا
        دانم که شعرم را به آه و غصه می خوانی تو سارا
        رفتی ولی دارا همیشه در به در شاید بیایی
        در من تو را جویم و می گویم که تو باید بیایی
        باید در این شعرم بخوانم از شب سردی که رفتی
        خواهم که بنویسم تو آن درمان این دردی که رفتی
        در من تماشا کن غم بیشم تو حاشا کن تو سارا
        خاموش خاموشی در این عشق و فراموشی تو دارا
        دارا دلش دریا ولی افسرده و تنها خدایا
        با یاد سارایی همیشه عاشق و شیدا خدایا
        شعرم بخوان با من در این هنگامه رستن که سردم
        بر من نگاهی کن که در فصل زمستان غرق دردم
        وقتی که میرفت او خزان در جان من میشد خدایا
        پرپر به هجرانش گل و گلدان من میشد خدایا
        هستم در این فصلی که سارا را نشانم نیست خدایا
        با دل چه ها کرد او که دیگر در توانم نیست خدایا
        درویش و تنهایم ولی بینم که دارایی خدایا
        بر دل نشانی ده نشان از عشق سارایی خدایا
        آن ظهر تابستان مرا یاد آمد از هجران خدایا
        از پشت آن پرچین سلام سردی از باران خدایا
        در صبح پاییزی به دل بغض غم انگیزی رسید او
        دیدم که در آخر ز دارایی دلِ چاکش ندید او
        دارا شدم باید که دل از عشق سارایی نویسد
        شاید که سارا هم شبی از درد دارایی نویسد
        در من هنوز آید نوای آشنا بر دل خدایا
        ترسم که دیر آید رود این بینوا در گل خدایا
        با تو سخن گفتم خدای دل که تا سارا بداند
        دارایم آن روزی که او آید در این بودن بماند
        شب را سحر کردم که شاید در بهاری دیگر آید
        در انتظارش دل شود افسرده و پژمرده شاید
        شاید که برگردد همان یاری که روزی در کنارم
        می‌دید از این دارا که از هجران سارا بیقرارم
        قلبم شکست اکنون شدم آیینه ای در هم شکسته
        دارای بی کینه در این تنهایی و بر غم نشسته
        باز آید او شاید در این شبهای دلتنگی دارا
        از پشت آن پرچین و یا شاید صدایش کرده سارا
        سر در گریبانم چو برگی دست طوفانم خدایا
        با بغض چشمانی همیشه مست بارانم خدایا
        دارای سارایم من آن تنها به هر جایم خدایا
        شاید که برگردد همان سارای سارایم خدایا
        سارای زیبایی تو آن پاکی گلهایی تو سارا
        دارای شیدایی تو آن مجنون صحرایی تو دارا
        در دل فغان آید به رخ اشکی روان آید خدایا
        خاری به چشمانم تبی در دل نهان آید خدایا
        شعرم بخوان سارا در این غمنامه‌ی دارا که خواندم
        با دل بمان یارا که من هم در دلِ غمخانه ماندم
        امروز از این کوچه گذر کن تا شب یلدا تو سارا
        از پشت آن پرچین مرا دارا بخوان دارا تو سارا
        ...
        سلام و تشکر از جناب خوشرو بابت پیشنهاد سرودن
        دلسروده‌‌ی دارای دلسوز فقیر و بخوانید مرا تا اجابت کنم اساتید
        ...
        مهدی بدری(دلسوز)
         
         
         
         
        ۵
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        طاهره حسین زاده (کوهواره)
        ۲ هفته پیش

        سلام برادر بزرگوار
        قلم تان پربرکت نویسای ارزش ها
        مهدی بدری ماشمیانی(دلسوز)
        سلام بانو کوهواره متشکرم از بخشش و بزرگواری شما سلامت باشید
        ارسال پاسخ
        زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
        ۲ هفته پیش
        درود بر جناب دارای دلسوز

        زیباست شعرتان.


        اجازه بدین منم هم‌صدا با جناب تختی مژده بدم که:

        دارا نشو، نومید؛ سارا باز آید

        با صد هزاران عشوه و، صد ناز آید


        دلتون شاد و لبتون خندون خندانک
        مهدی بدری ماشمیانی(دلسوز)
        سلام استاد متشکر که بدری بینوا را دارای دلسوز نامیدید حقیر خدمت شما و جناب فتحی تختی مرام ارادت دارم ایشالا که باز آید و با سوز و گدازم آید اشکال ندارد فقط باز آید خانه آباد خیلی متشکرم از شما استاد سلامت باشید ایشالا به حق زهرای مرضیه(س) خندانک
        ارسال پاسخ
        محمد رضا خوشرو
        ۲ هفته پیش
        سلام و درود ها
        خدمت جناب بدری
        سروده زیبایی بود
        و بهره مند شدم

        آفرینها

        خندانک
        خندانک
        خندانک
        خندانک
        مهدی بدری ماشمیانی(دلسوز)
        سلام جناب خوشرو متشکرم از پیشنهاد شما بابت سرودن شعر دارا برویم جلو تا ببینیم به کجا میرسد و میرسیم لطف فرمودید جناب خوشرو خندانک
        ارسال پاسخ
        قربانعلی فتحی  (تختی)
        ۲ هفته پیش
        سلام ودرود جناب بدری ماشمیانی

        بسیار عالی و
        زیبا بود خندانک

        غمگین مشو سارا دوباره نزد تو باز خواهد آمد.

        این مرغک بشکسته بال باز هم به
        پرواز خواهد آمد.

        گرچه زدست توشده ناراحت و با قهر رفته است.


        نومید مشو از لطف حق با نازو
        طناز خواهد آمد.

        این هم بداهه ای از پیش بینی ی
        آینده ات.
        دوست عزیز خندانک

        شاد باشید انشاالله خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک

        مهدی بدری ماشمیانی(دلسوز)
        سلام جناب فتحی تختی مرام متشکرم از لطف و همچنین پیش بینی شیرین و رویایی آینده ی دلسوز شما همیشه نسبت به حقیر لطف داشتید و شرمتده ام خندانک
        ارسال پاسخ
        محمد رضا خوشرو
        ۲ هفته پیش
        شب را سحر کردم که شاید در بهاری دیگر آید
        در انتظارش دل شود افسرده و پژمرده شاید
        شاید که برگردد همان یاری که روزی در کنارم
        می‌دید از این دارا که از هجران سارا بیقرارم


        درودها و خسته نباشید.
        خندانک
        خندانک
        خندانک
        مهدی بدری ماشمیانی(دلسوز)
        سلام جناب خوشرو و متشکرم خندانک
        ارسال پاسخ
        محمد فاضلی نژاد
        ۲ هفته پیش
        شعرم بخوان با من در این هنگامه رستن که سردم
        بر من نگاهی کن که در فصل زمستان غرق دردم
        وقتی که میرفت او خزان در جان من میشد خدایا
        پرپر به هجرانش گل و گلدان من میشد خدایا
        درود ها نثار تون جناب بدری بزرگوار
        مانا باشید خندانک
        مهدی بدری ماشمیانی(دلسوز)
        سلام بزرگوار متشکرم سلامت باشید خندانک
        ارسال پاسخ
        حسن حبیبی (مُصِر)
        ۲ هفته پیش
        درود
        جالب و زیبا بود..🌹
        مهدی بدری ماشمیانی(دلسوز)
        سلام مرد جوان متشکرم خندانک
        ارسال پاسخ
        عرشیا خوشرو
        ۲ هفته پیش
        سلام استاد بدری.
        خندانک خندانک
        درود بر شما.
        مهدی بدری ماشمیانی(دلسوز)
        سلام داداش عرشیا خیلی خوش اومدی و خوشحالم که خدا رو شکر خوبی بدری شاگرد کلاس هفتمه داداشی مواظب خودت باش داداش عرشیای با معرفت خندانک
        ارسال پاسخ
        عليرضا حكيم
        ۲ هفته پیش
        خندانک خندانک خندانک
        مهدی بدری ماشمیانی(دلسوز)
        سلام جناب حکیم متشکرم از لطف شما خندانک
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0