سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 5 بهمن 1400
  • انتخابات اولين دورة رياست جمهوري اسلامي ايران، 1358 هـ ش
22 جمادى الثانية 1443
    Tuesday 25 Jan 2022

      بیشترین مخاطب

      کانال تلگرام شعرناب

      بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

      سه شنبه ۵ بهمن

      آرزوهای محال

      شعری از

      نیلوفر خلعت بری (نیلوفر آبی)

      از دفتر سپید و سیاه نوع شعر سپید

      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش شماره ثبت ۱۰۵۷۴۵
        بازدید : ۳۹   |    نظرات : ۴

      رنگ شــعــر
      رنگ زمینه
      دفاتر شعر نیلوفر خلعت بری (نیلوفر آبی)
      آخرین اشعار ناب نیلوفر خلعت بری (نیلوفر آبی)

      دلم میخواست
      از تمام دنیا
      تنها پنجره ای داشتم
      رو به طلوع خورشید
      و سفره ای به وسعت
      رویاهای رنگین فردا
      که میشد تمام گرسنگان را
      به یک شام ساده خوشبختی
      مهمان کرد.
      دلم میخواست
      سقف خوابهایم ترکی داشت
      به عمق باورهای پوسیده
      که هر شب
      باران
      تمام رختهای کهنه ام را می شست
      و من بودم و یک صبح
      با سبدی خالی از جامه های آلوده.
      دلم میخواست
      دریچه خیالم
      رو به مرتعی باز میشد
      که از آنجا
      به سخاوت گاوهای بی ادعا
      لبخند بزنم
      و برای رقص علفها
      با نسیم دوستی
      آواز بخوانم.
      دلم میخواست
      تمام دانه های تردید را
      با سنگ اعتماد
      هر روز آسیاب کنم
      و در تنور دلگرمی
      یک بقچه نان یکرنگی بپزم.
      دلم میخواست
      در باغچه حیاطمان بنشینم
      و با انگشتانم
      برای کفشدوزکهای امیدوار
      پلی به سوی ساقه های امن بسازم.
      دلم میخواست
      تنها دغدغه مان این بود
      که وقتی باران می بارد
      تمام گنجشگها
      زیر برگهای پهن
      پناه گرفته باشند.
      دلم میخواست
      هیچ گلی چیدنی نبود
      و نه هیچ درختی بریدنی.
      دلم میخواست
      هیچ انسانی
      عاشق هیچ حیوانی نمیشد
      آنچنان که اسارتش را
      به تماشا بنشیند.
      دلم میخواست
      هیچ بلندایی نبود
      که بتوان از ورای
      آن بر زمینهای پست نگریست.
      دلم میخواست
      که نه هر روز بر تخته رسم
      که یک روز روی دیوارهای شهر
      طرحی میکشیدم
      بی در و دروازه و مرز
      یکپارچه
      به رنگ آب و خاک
      با یک نام ساده
      زمین!!!
      دلم میخواست .......
      "نیلوفر خلعت بری"
      ۳
      اشتراک گذاری این شعر

      نقدها و نظرات
      عباسعلی استکی(چشمه)
      حدود ۱ ماه پیش
      درود بانو
      بسیار زیبا و دلنشین بود
      موفق باشید خندانک
      طاهره حسین زاده (کوهواره)
      حدود ۱ ماه پیش

      سلام و درود

      زیبا و طبیعت گرا

      چه آرزوهای قشنگی ساده و صمیمی و دلپسند خندانک خندانک
      علیرضا مرادی( مراد )
      حدود ۱ ماه پیش
      سلام
      سروده زیبا و شیوایی است
      درودتان بانو خلعت بری ادیب عزیز و گرامی
      خندانک خندانک خندانک
      محمد رضا خوشرو
      حدود ۱ ماه پیش
      سلام و درود خیلی جالب بود رویاهای تان البته در شعر .
      آن قسمت که فرموده بودید
      باران لباس‌های کهنه را می‌شست و فردایش شما میماندید و سبد خالی از رخت های کهنه که باید میشد رخت های چرک .
      آن قسمت زیبا بود .
      درودها.
      خندانک
      خندانک
      خندانک
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


      ارسال پیام خصوصی

      نقد و آموزش

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0