سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 9 بهمن 1400
    26 جمادى الثانية 1443
      Saturday 29 Jan 2022

        بیشترین مخاطب

        کانال تلگرام شعرناب

        بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

        شنبه ۹ بهمن

        بابای من

        شعری از

        علیرضا صفری عاهد

        از دفتر غروب وصال نوع شعر غزل

        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰ ۱۱:۵۶ شماره ثبت ۱۰۲۰۷۶
          بازدید : ۶۰   |    نظرات : ۵

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر علیرضا صفری عاهد

        ابر و باد خوابیده اند 
        مه و خورشید و فلک برضد هم تابیده اند 
         
        خانه تاریک پر ز دود 
        آسمان غمگین تر از هر ساعت و ثانیه بود 
         
        کوچه ها در حسرت بازی شاد کودکان 
        خنده ها در حسرت جاری شدن از انتهای بیکران 
         
        هق هق نوزادی از کاشانه ای آید به گوش 
         
        شاید از فهم عمیق ماجراست 
         
        یا به دنبال فرار از زخم تلخ غصه هاست 
         
        زندگی خالی ز امید و دعاست 
         
        زندگی یک لحظه اما پاسخش بی انتهاست 
         
        عشق بر کنج خرابه های غم زانو زده 
         
        دخترک با پای زخمی گوشه ای با چشم خیس 
         
        خم به ابروها کشیده 
        جای لبخند از دو چشم کوچکش طوفان وزیده 
         
        عشق نیست مهر نیست 
        آسمان در انتظار یک نسیم 
         
        رود ها خشکیده اند 
        سبزه ها از رنگ خود ترسیده اند 
         
        جز صدای دخترک چیزی نمی آید به گوش 
         
        خوب من بابای من 
        بار دیگر چشم ها را باز کن 
        یک نظر بر دختر خردسال کن 
         
        رنگ موهایم شبیه موی مادر جان شده 
         
        پاره پاره چادرم زخمی تر از سقا شده 
         
        خوب من بابای من 
        مطمئن بودم به من سر میزنی 
        با سر خالی زتن اما چرا 
         
         
        یک زمان آمد ندا از آسمان 
        دخترم؛زیبای من 
        خنده هایم را ببین غمگین مباش 
         
        تا سخن آمد به فرش 
        دخترک با چشم جانش خندید 
        خود فراموش کرد در آغوش لبخند خدا 
        چشم را آهسته بست 
        در کنار پدرش آرام نشست 
         
        یک صدا آمد به گوش 
        یک سکوت دلربا 
        دخترک جان از نگاهش پرکشید 
         
        سوی بابا رفت و جام عشق را در بر کشید 
         
        خوب من بابای من...
        ۴
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۰ ۱۸:۵۱
        درود بزرگوار
        جالب و زیباست خندانک
        زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
        زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
        جمعه ۱۶ مهر ۱۴۰۰ ۱۷:۴۷
        خندانک
        ارسال پاسخ
        آذر مهتدی
        جمعه ۲۶ شهريور ۱۴۰۰ ۲۳:۱۰
        درود جناب عاهد
        قلمتان سبز
        موفق باشید
        خندانک خندانک
        خندانک
        زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
        زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
        جمعه ۱۶ مهر ۱۴۰۰ ۱۷:۴۷
        خندانک
        ارسال پاسخ
        زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
        جمعه ۱۶ مهر ۱۴۰۰ ۱۷:۴۷
        زیباست و غم‌انگیز خندانک


        خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0