سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 10 مهر 1399
    14 صفر 1442
      Thursday 1 Oct 2020
      • روز جهاني سالمندان
      دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

      پنجشنبه ۱۰ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      نقاشیِ دختر
      ارسال شده توسط

      نوید خوشنام

      در تاریخ : يکشنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۴:۴۲
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۴۱ | نظرات : ۰

      او که گذاشته رفته رسیده بود به زندگیِ خودش و مرد را تنها کنارِ خودش گذاشته بود، مرد نقاش شده بود؛ تصویرِ زوج‌هایی که می‌آمدند برای ثبتِ رنگی‌رنگیِ جوانی‌هاشان را نقش می­زد. می­نِشست روی چارپایه توو تاریکیِ حجره، جایِ صورتِ همهٔ مردها خودش را می­کاشت و شبیهِ غریبه‌ها خودش را می­کشید. هرکس دیده بود می­دانست پرتره‌هاش زنده بودند. جان داشتند. بات حرف می­زدند. مرد، تنها. میان‌سال. ساحلِ موهاش مثلِ ساحلِ دریاچهٔ نمک سپید. چهره‌ و سر و روش هم شبیهِ همهٔ نقاش­ها. چندسالی از آن روز گذشته بود. یک شب وقتِ بستنِ گالری‌ کسی زد به شیشه. بیرون تاریک بود ندیدش. در را باز کرد. زنِ جوانی ایستاده بود پشتِ شیشه؛ زیبا، خوش بر و لباس، چشم‌هاش مشکی، ابروهاش کشیده‌مشکی، موهاش بلند، لَختِ مشکی. همه چیز آنقدر مشکی که توو سیاهیِ شب برق می­زدند دل و دین و ایمان می­بردند. بِش‌گفت: "بله؟" گفت: "سلام." نشنید. گفت: "بلــه؟" و بعد یک «بفرمایید» هم اضافه کرد به بله ش. گفت: "عکسم را آمده‌ام بکشید آقای شاعر." گفت: "اینجا ما عکس نمی­کشیم شاعر هم نه، دیگر نیستیم. فقط نقاشی، پرتره طرح می­زنیم. روزها. گفت: "خب. هرچی. آمده‌ام جلوت بنشینم من را ببیـنی شعر نقاشی کنی." گفت: "دیروقت است می­خواهم بروم استراحت،نماز،شام،تنهایی،خواب. برو فردا بیا اولِ وقت. چشم­هام نـا ندارند." گوش نکرد. خزید آمد نشست روی چارپایه شالش را باز کرد موهای بلندش را ریخت توی ذهنِ مرد سرش را هم خواباند روو شانه، لبخند هم نشاند روی لب‌هاش. مصنوعی نه، یک بغل لبخندِ واقعیِ موذی." مردِ نقاش بی‌صدا آمد نشست روبروش کاغذهاش را صاف کرد شروع کرد صورتِ دخترک را طرح زدن نقش زدن. تمام شد. دخترک گفت: "فردا می آیم می­برمش." نقاش پرتره‌اش را که نقش زد، تابلواش را ساخت، قاب گرفت، از دیوار آویخت. و منتظر شد بیاید ببرد. فردا شد؛ نیامد. نقاش، چهرهٔ آشنایی توو پرتره می­شناخت، اما اصلنی یادش نمی‌آمد کجا چه‌کسی چه‌روزی چرا چجور. هرروز جلویِ پرتره می­نشست، هرروز براش شعر می­نوشت می­خواند، هرروز موهاش سفیدتر می­شدند، هرروز قدش خمیده‌تر. تابلوی روی دیوار با مرد حرف می­زد. با چشم‌هاش، با لبخندش، با موهاش. سال­ها از پی سال­ها گذشت. مرد از میانه‌سالی به پیرسالی رسید. خمیده. سر و رویش سفید، دست‌هاش لرز، گالریش کم رونق، چشم‌هاش اما همچنان پرفروغ و تابلو همانطور آویخته از دیوار، زنده بود. یک شب وقتِ بستنِ گالری‌، کسی زد به شیشه، بیرون تاریک بود ندیدش، در را باز کرد، زنِ جوانی ایستاده بود پشتِ شیشه، زیبا، خوش بر و لباس. نقاشِ پیر نگاهش کرد گفت: "بله؟" زن به تابلو اشاره کرد گفت: "چه به وقت آماده‌اش کردید استاد!" و از کنارش باریک شد خزید توو، ایستاد مقابلِ تابلو وَراَندازش کرد. به موهاش در نقاشی و به موهاش زیرِ شال دست کشید با شوق گفت: "دست مریزاد استاد نقاشِ شاعرِ من!" در سکوت، تابلوی نقاشی را برداشت گرفت دستش، گشت روو به نقاشِ پیر، بش لبخند زد، راه افتاد رفت. نقاش، یادش آمد. از دست دادنِ سه باره اش را تاب نیاورد طاقت نیاورد. دراز کشید. دنبالِ دخترکِ از دست رفته ی جوانی‌هاش، رفت.
       
      نوید خوشنام جمعه 21 خرداد 95

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۹۹۲۳ در تاریخ يکشنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۴:۴۲ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0