سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

دوشنبه 31 شهريور 1399
  • آغاز جنگ تحميلي، 1359 هـ ش - آغاز هفتة دفاع مقدس
4 صفر 1442
    Monday 21 Sep 2020
      سخن بگوييد تا شناخته شويد، زيرا كه انسان در زير زبان خود پنهان است. حضرت علی(ع)

      دوشنبه ۳۱ شهريور

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      بوی گلِ زن
      ارسال شده توسط

      نوید خوشنام

      در تاریخ : پنجشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۹۹ ۱۴:۴۰
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۹۱ | نظرات : ۰

      نشستند. یکی روی این صندلیِ پارک، یکی روی آن صندلیِ پارک، روبروش. گفت: "می­خواهد باران بیاید. انگاری که از دلم خبر داشته آسمان، هم­دردی می­کند. نه؟" گفت: "دلت تنگ شده؟ خب دلت را می­بوسم هشتاد و اینها بار. خوب است؟" بغضِ صداش کم شد. نرمه لبخندی هم آمد نشست وسطِ لـب­هاش قند مَکید. باران آمدن گرفت. گفت: "می­شنوی؟" گفت: "هـا! صدا خودم است دیگر؛ باران شُر شُر پشتِ هم هِی می­گوید دلم برات تنگ شده است خانوم‌گل. دلم برات تنگ شده است گل‌خانوم." گفت: "بازهم بگو آقا. دلم گرفته انگاری فقط با صدای تو وا می­شود پنجره هاش." خواست باز ببارد مَرد، که باران بند آمد. زن دستش را گرفت كشيد: "برويم برويم، يك كوچه پايين تر از همینجا، يك ميدانكی هست که جوان ها دختر پسرها دورهمی عشقولانه راه انداخته‌اند. برويم قاطي‌شان بِمان خوش بگذرد يادمان برود چند سالمان است و هنوز دلتنگیم!" رفتند. ايستادند. خنديدند. شاد برگشتند خانه-هتل شان. مَرد از توو بالِ کتِ آبیش يک شاخه گل به سرخیِ لب­های دختر درآورد گرفت روو به زن گفت: "مبارک باشد خانم گل." زن هاج واج گل را گرفت جلو دماغش گفت: "برا چي؟ چي مبارک باشد؟" مرد خجالت خجالت شرموک شرموک که لُپ هاش گل وا کرده بودند و عرقِ گرم آمده بود وسطِ پیشانیِ بلندش نشسته بود گفت: "برا همان...که جوان ها دختر پسرها توو ميدانک جشن گرفته بودند گل می­دادند بوسه می ستاندند! رسم نبود مگر؟ رسم بود." زن سرخ شد. شالَش را درآورد. بوی گل پیچید توو خونه. خجالتی رفت گلِ سرخَش را گذاشت توو ليوانِ آب و آمد و گفت: "آقا گل..." و ادامه اش را روی سینه مرد با نوکِ انگشت نوشت: "...دلم برات تنگ شده بود آقا گل." روی نوکِ انگشت­هاش ایستاد. گرم بوسيدش.
       
      نوید خوشنام سه شنبه 27 بهمن 94

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۹۸۷۸ در تاریخ پنجشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۹۹ ۱۴:۴۰ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0