سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 6 مهر 1399
    10 صفر 1442
      Sunday 27 Sep 2020
      • روز جهاني جهانگردي
      دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

      يکشنبه ۶ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      عینک دودی
      ارسال شده توسط

      علی برهانی(ودود)

      در تاریخ : چهارشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ ۲۳:۰۳
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۸۴ | نظرات : ۰

      کلاهم رو کشیدم رو صورتم تا چشمم رو نبینه ، نمیدونم عینک دودی لعنتی رو کجای اون صحرای بی درو پیکر گم کرده بودم ، ولی فایده ای نداشت ، بلاخره فهمید چه بلایی به سره چشمم آمده و شروع کرد به سوال پیچم کردن که چرا و چطور و ...
      بهش گفتم شاخه خورد تو چشمم ولی باورش نشد ، مثل این ادم ندیده ها خیره شده بود به چشم بابا قوری من ، برای اینکه فزای کنجکاوی عوض بشه ، بهش گفتم ؛ بساط چای اتیشی جوره که به ما یه چای اتیشی بدی ؟ پیرمرد که هنوز تو فکر چشم کور شده ی من بود ، با دست جای قوری و بساط چای رو نشونم داد ، رفتم تا با شاخه های خشک انار یک چای اتیشی درست کنم ، پیرمرد دنبالم امد و زیر لب یه چیزای میگفت و هی میزد پشت دستش ، بهش گفتم قصه ی چشمی رو نخور که یه زاپاس داره ، و خندیدم . پیرمرد نشست زیر سایه ی یک درخت انار و دستشو گذاشت رو قلبش . چون عینک نمیزدم و تنها چشم باقی مانده برایم ، ظعیف بود . اول متوجه نشدم ولی تا صدام زد ، از لحن صداش فهمیدم که مشکلی براش پیش امده . رفتم به سمتش و دیدم درد میکشه و ازم خاست که قرص هاشو از داشبود ماشینش ، بیارم . با حالت ترس و عجله دویدم سمت ماشین و درب ماشین قفل بود . تا امدم بهش بگم که ریموت رو بزنه ، خودش ریموت رو زد . قرصاشو با اب بردم و خورد و یواش یواش بهتر شد . نشستم کنارش و گفتم چرا به خودت استرس وارد میکنی ؟ و به شوخی بهش گفتم ، قلب که زاپاس نداره . باید بیشتر مراقب باشی پیرمرد . اصلا دوست نداشت کسی بهش بگه پیرمرد و تمام محل برای شوخی بهش میگفتن پیرمرد و اون هم زود واکنش نشون میداد . تا بهش به شوخی گفتم پیرمرد ، یک ترکه انار رو زد رو کفشم . منم دادم رفت هوا ، فکر کرد دارم فیلم بازی میکنم و دوباره زد رو همون قسمت کفشم . و من دیگه از درد قش کردم . تا فهمید قضیه جدیه ، گفت ، چیه چرا اینقدر شلوغش میکنی . منم پامو از کفش کشیدم بیرون و شصت باند پیچی شدم رو بهش نشون دادم . پیرمرد با تعجب گفت ، شصت پات دیگه چیطور شده؟ گفتم بلوک ول شده روش و تازه جاش انداخته بودم . شما هم که با ترکه دوبار زدی روش خخخ . یهو دستمو کشید تا پیشونیم رو ماچ کنه و از دلم در بیاره که دستش خونی شد . یه نگاه به دستم کرد و گفت : دستت رو با چی بریدی؟ چرا اینقدر تو داغونی؟ گفتم ؛ بیل خورده روش و پاره شده ، تازه خوب شده بود که شما ... پیرمرد گفت ؛ عجب و دیگه اقدامی نکرد
      من بهش با خنده گفتم اینا که چیزی نیست ، امروز یه دکلماتوری پیام داده : یه کار برا امام زمان هست ، اگه میتونی نخون.
      پیرمرد گفت : اینکه خوبه ،
      و خاست ادامه بده که وسط حرفش پریدم و گفتم ، چشمی که لیاقت دیدن محبوب زمینی رو نداشت و کور شد ، چطور امیدوار باشه محبوب دلها رو ببینه .
      پیرمرد گفت ؛ متی ترانا و نراک
      مهم اینه که او ما رو ببینه که میبینه
      و پاشد برام چای اتیشی درست کرد 

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۹۸۷۶ در تاریخ چهارشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ ۲۳:۰۳ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0