سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 12 اسفند 1399
    19 رجب 1442
      Tuesday 2 Mar 2021

        پر نشاط ترین اشعار

        ذهن شما مانند کارخانه است. افکار شما مدیر تولید آن و نظرات دیگران مواد خام این کارخانه می باشد. پرمودا باترا

        سه شنبه ۱۲ اسفند

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        عینک دودی
        ارسال شده توسط

        علی برهانی(ودود)

        در تاریخ : چهارشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ ۲۳:۰۳
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۴۹ | نظرات : ۰

        کلاهم رو کشیدم رو صورتم تا چشمم رو نبینه ، نمیدونم عینک دودی لعنتی رو کجای اون صحرای بی درو پیکر گم کرده بودم ، ولی فایده ای نداشت ، بلاخره فهمید چه بلایی به سره چشمم آمده و شروع کرد به سوال پیچم کردن که چرا و چطور و ...
        بهش گفتم شاخه خورد تو چشمم ولی باورش نشد ، مثل این ادم ندیده ها خیره شده بود به چشم بابا قوری من ، برای اینکه فزای کنجکاوی عوض بشه ، بهش گفتم ؛ بساط چای اتیشی جوره که به ما یه چای اتیشی بدی ؟ پیرمرد که هنوز تو فکر چشم کور شده ی من بود ، با دست جای قوری و بساط چای رو نشونم داد ، رفتم تا با شاخه های خشک انار یک چای اتیشی درست کنم ، پیرمرد دنبالم امد و زیر لب یه چیزای میگفت و هی میزد پشت دستش ، بهش گفتم قصه ی چشمی رو نخور که یه زاپاس داره ، و خندیدم . پیرمرد نشست زیر سایه ی یک درخت انار و دستشو گذاشت رو قلبش . چون عینک نمیزدم و تنها چشم باقی مانده برایم ، ظعیف بود . اول متوجه نشدم ولی تا صدام زد ، از لحن صداش فهمیدم که مشکلی براش پیش امده . رفتم به سمتش و دیدم درد میکشه و ازم خاست که قرص هاشو از داشبود ماشینش ، بیارم . با حالت ترس و عجله دویدم سمت ماشین و درب ماشین قفل بود . تا امدم بهش بگم که ریموت رو بزنه ، خودش ریموت رو زد . قرصاشو با اب بردم و خورد و یواش یواش بهتر شد . نشستم کنارش و گفتم چرا به خودت استرس وارد میکنی ؟ و به شوخی بهش گفتم ، قلب که زاپاس نداره . باید بیشتر مراقب باشی پیرمرد . اصلا دوست نداشت کسی بهش بگه پیرمرد و تمام محل برای شوخی بهش میگفتن پیرمرد و اون هم زود واکنش نشون میداد . تا بهش به شوخی گفتم پیرمرد ، یک ترکه انار رو زد رو کفشم . منم دادم رفت هوا ، فکر کرد دارم فیلم بازی میکنم و دوباره زد رو همون قسمت کفشم . و من دیگه از درد قش کردم . تا فهمید قضیه جدیه ، گفت ، چیه چرا اینقدر شلوغش میکنی . منم پامو از کفش کشیدم بیرون و شصت باند پیچی شدم رو بهش نشون دادم . پیرمرد با تعجب گفت ، شصت پات دیگه چیطور شده؟ گفتم بلوک ول شده روش و تازه جاش انداخته بودم . شما هم که با ترکه دوبار زدی روش خخخ . یهو دستمو کشید تا پیشونیم رو ماچ کنه و از دلم در بیاره که دستش خونی شد . یه نگاه به دستم کرد و گفت : دستت رو با چی بریدی؟ چرا اینقدر تو داغونی؟ گفتم ؛ بیل خورده روش و پاره شده ، تازه خوب شده بود که شما ... پیرمرد گفت ؛ عجب و دیگه اقدامی نکرد
        من بهش با خنده گفتم اینا که چیزی نیست ، امروز یه دکلماتوری پیام داده : یه کار برا امام زمان هست ، اگه میتونی نخون.
        پیرمرد گفت : اینکه خوبه ،
        و خاست ادامه بده که وسط حرفش پریدم و گفتم ، چشمی که لیاقت دیدن محبوب زمینی رو نداشت و کور شد ، چطور امیدوار باشه محبوب دلها رو ببینه .
        پیرمرد گفت ؛ متی ترانا و نراک
        مهم اینه که او ما رو ببینه که میبینه
        و پاشد برام چای اتیشی درست کرد 

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۹۸۷۶ در تاریخ چهارشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ ۲۳:۰۳ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0