سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 12 اسفند 1399
    19 رجب 1442
      Tuesday 2 Mar 2021

        پر نشاط ترین اشعار

        ذهن شما مانند کارخانه است. افکار شما مدیر تولید آن و نظرات دیگران مواد خام این کارخانه می باشد. پرمودا باترا

        سه شنبه ۱۲ اسفند

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        دلنوشته
        ارسال شده توسط

        بهمن بیدقی

        در تاریخ : چهارشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ ۱۸:۱۱
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۲۷ | نظرات : ۰

        دلنوشته
         
        این را که می نویسم ، فقط دل نوشته ای ست ، نه نسخه ای که بپیچم که با رعایتش روح ها شفا یابد .
        دلم گفت و مغزم حروفچینی اش کرد و انگشتانم تایپ نمود . کار گروهیِ دل و مغز و دست بود و چشمها هم نظاره گر بودند و لب هم از همخوانی وهمراهی آنها لبخند رضایت بر لبانش آمد .
         
        من از آزادی خیلی خوشم می آید برای همین در بیان رویاهایم ، چه نوشته باشد و چه نقاشی و چه صنایع دستی و یا هروسیله ی ابرازافکار، سبک بیان خودم را دارم و خود را محدود به بندها نمیکنم وبه اسارت نمیکشم . فکر میکنم در واقیت به اندازه ی کافی به بند کشیده شده ام  برای همین رویاها  و افکارم را که همچون فرزندان من هستند را نمیخواهم به بند واسارت ببینم .
        مدتهاقبل درنمایشگاه گروهی نقاشی میکردم من طبق معمول بصورت تجربی کارمیکنم وهیچوقت دوست نداشته ام هنر، حرفه ام باشد .
        آنجا خیلی از دانشجویان و فارغ التحصیلان رشته های هنری هم حضور داشتند .
        وقتی مثل همیشه  با شیوه ی آزاد و به سبک خود نقاشی کشیدم ، در وحله ی اول نوآوریها  و بداهه های لطیف و ازخودطراویدن ها به وجدشان آورد وشاید در دل ، خودشان را که دراسارت زندانهای سبک ها والزامها و درسهای اجباری بودند ، شماتت میکردند و حتی از دیدن اینکه من رنگی  را کنار رنگ دیگر میگذارم که خارج از آموخته های آنها  بود تعجب میکردند  و بگونه ای که  برایشان  غیرممکن  مینمود  میگفتند : مگر میشود این دو رنگ را کنارهم گذاشت ؟ ومن آرام و آسوده میگفتم : من که گذاشتم و دیدید که شد .
        درنوشتن هم شیوه ی آزاد را دوست دارم که آزادانه دست وبالم باز باشد تا هرآنچه دوست دارم را بگویم ککم هم نگزد . اگر نتیجه ی آن آهنگین و زیبا نبود، این تقصیر من است نه تقصیر آزادی .
        اگرچه ملایمت وخط قرمزهایی را هم رعایت میکنم که همه آنها از عقاید و مذهبم سرچشمه میگیرند ولی همه آنچه به یاری خدا خلق میشود عصاره ی وجود من است و دلچسب روح وجانم  و دغدغه ی پذیرفته شدنش را هم ندارم چون همه اش دلنوشته و دلنقشینه هاست  و درکنار این خصوصیت ام که دوست دارم همیشه درحاشیه باشم ومطرح نباشم وهمچون ستاره باشم که شاید نوری را که ازاو می بینید نورصدسال نوری پیش اوست و شاید آن ستاره صدسال نوری پیش خاموش شده و نورش هم اکنون به ما رسیده .
         
        من تنها یکبار درتمام عمرم - که از نیم قرن - میگذرد درنمایشگاهی شرکت کردم وآن نیزازنوع گروهی بود و تجربه ی بیاماندنی و زیبایی بود  . چیزهایی درخاطرم ماند که همیشه برایم دلنشین است . یادمست طرح نیایشی کشیدم که بامحوریت کعبه ی دلهایمان ونماز وتوسل، بیشماررنگ را بصورت تاش  قلمهای  نسبتاً ریز درکنارهم آوردم ودوستی میگفت مانند آبنباتهای خوشمزه شده و آدم دوست داره آنها را بخورَد. یا بزرگوارارتشی ای که درذهنم همیشه ماندگار شده که صندلی ای آورد وکنارمن نشست و وقتی خواستم به احترامش نقاشی را رها کنم و با او به صحبت بپردازم مرا مانع شد و گفت ادامه بده من میخواهم  فقط ببینم و مدت طولانی به تابلو زل زد و خلق آنرا تمجید میکرد و من هم متعجب از اینکه تا آنوقت ارتشیان را افرادی خشک و کم حس تلقی مینمودم و او را میدیدم که چون من ازبندهای بی احساسی رمیده بود .
        دخترخانمی را بخاطر دارم که  با دیدن نقاشی هایم شعر زیبایی در منزل  آماده کرده بود و نظر به اینکه نمایشگاه چند روز به طول انجامید با دستخط زیبا وصمیمی اش به من داد و آن هدیه را من برای همیشه در نزد خود حفظ اش کردم . آن خانم به من گفت که نقاشی هایش را با مواد طبیعی میکشد که برایم خیلی جالب بود مثلاً سبز، با آب خورش قرمه سبزی و قرمز مثلاً با آب انارو ... که دیدم او از من رهاترست.  یادم است که امضایش غزال رمیده بود .
        یادم آمد که من هم بگونه ای غزال رمیده ام  که هیچ سبکی را بواسطه ی حس شدیدِ  تنوع طلبی ام  تاب نمی آورم و همیشه از اسارتها خسته و آزادم.  
        شاید این دلنوشته را کسانی که بصورت دُگم در قالبها محدود شده اند نپذیرند و حتی دیوانه ام بخوانند ولی
        مهم نیست هیچوقت بخاطر نظرات مخالف مأیوس نشدم وبه راهم ادامه داده ام . بگذارید بازهم بگویند من زندگی و مرگ خود را دارم و کلی ایده ، که به تمامشان میبالم . خوشبختانه  ارائه آثار به گونه ایست  که کسی ملزم به خواندن و یا دیدنش نیست . آنها نشانی از آزادی اند و همین است که ارزشمند است  اگرچه دیگران حماقتش نامند .
        ونگوک را هم احمقش میخواندند ولی دست ازسنت شکنی هایش نکشید تا به آن حد فقیر شد که تابلوهایش رامیسوزاند تا از سرما یخ نزند . وعایدی اش ازهمه ی هنرش نهایتاً فروش  یک تابلو بود و آنهم با شک عنوان میگردد .
         
        بهمن بیدقی 99/1/20

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۹۸۷۳ در تاریخ چهارشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ ۱۸:۱۱ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0