سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 3 مهر 1399
    7 صفر 1442
    • ولادت حضرت امام موسي كاظم عليه السلام، 128 هـ ق
    Thursday 24 Sep 2020
      دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

      پنجشنبه ۳ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      نیمکتِ سگی
      ارسال شده توسط

      نوید خوشنام

      در تاریخ : چهارشنبه ۱۳ فروردين ۱۳۹۹ ۰۳:۴۶
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۱۴ | نظرات : ۱

      یکه و غموده و ریخته بر هم، کنار نیمکتِ گوشهٔ محوطه خزید و جای ‌دست­ها را روی چشم محکم کرد. خواب داشت روی دوشِ چشم­هاش سوار میشد دراز می­کشید. سایه‌ای روی زمین دید و فکری شد که باز همان مجسمه‌های سنگی آمده‌اند با انگِ عاشق و شاعر به تمسخر و تحقیر بکشانند دردهاش را؛ که صداش فکرش را برید. گفت: "چه شده؟ چرا ریش گذاشته‌ای شاعـرِ من؟! چرا سردی و رنگ ندارند‌ چشم­هات؟" توانِ تکان دادن لب‌هاش را نداشت. این نگاه را سال­ها بود می­شناخت. محو بود توی صورتی که بیشترِ حجمش چَشم بود و همان ثانیه دانست که ساده نخواهد مُرد در پسِ داستانِ خفته در نگاهِ چشم­هاش. گفت: "با توام. کجایی؟ با تو ‌حرف میزنم! آی مردی که می­گفت تکیه گاهَست! این بود تکیه ­گاه؟ همین؟" گفت: "چرا آمده‌ای؟" گفت: "چرا اینگونه‌ای؟ انگاری که مُرده‌ای." مَرد، گنگ، بلندتر صدا تکرارش را فریاد زد: "چرا آمده‌ای سراغم؟" گفت: "که حالت را بپرسم. از آن دورتر دیدمت‌ که گرفته‌ای!" گفت: "اشتباه‌ گرفته‌اید بانو. این من آن منِ سابق نیست." گفت: "تو‌ مگر همان نیستی؟ همان پسرِ دیوانهٔ عشقِ کافه که توی کوچهٔ خلوت جلوم را گرفت؟" گفت: "نه. همان که ندیدی‌اش، و رفتم، من همانم. گرفتگی‌هام از گرفته شدن رنگِ چشم­های توست از زندگیم. رها کن با خودم باشم. توی خودم. برو خوش باش." گفت: "چرا فکر می­کنی سنگم؟ خداییش سنگم؟" گفت: "سنگی بانو." اخم­دار گفت: "فقط می­خواهم ‌مطمئن شوم که می­خواهی‌ام، همین." بغض­ کرد. گفت: "‌اَبـرِ خواسـتارَت اگر خشک شود، بیفتد، دِق کند، بمیرد، اثبات به‌ چه دردت میخورد آن روز احمق؟ با چه رویی به چشم­هام در عکسِ توی‌ حجله خیره می­شوی؟ روت می­شود؟ اصلنی من نه، مادرم! مادرم را چه ‌می­کنی؟"  گفت: "من‌ گذشته‌ای دردناک داشته‌ام." گفت: "و من هم هر ثانیهٔ این‌هوای لعنتی را از تو درد می­کشم." گفت: "پشیمانی؟ هــا؟" گفت: "تو بگو. جوانیت را پای شرطی از قبل باخته قمار می­کردی پشیمان نمی­بودی؟" سکوت شد. خیلی سکوت. گفت من‌ می­خواهم ‌مطمئن شوم. آخر. عقل. این را می­گوید. و رفت. مرد، با خودش گفت: "برو. اما بدان نماندن بیشتر از نداشتن آدمی را می‌آزارد. باید یکی باشد که شعرهای آدم را قدم بزند، آدم ‌نَمیرد از دلتنگی. در من کسی به شعر نشسته است که‌ عاقلانه هزار بار رفته." بلـند شد. خودش را جا گذاشت روی نیمکت. از وسطِ اتوبان، زیر ماشین ها، مسیرش را پیدا کرد.
       
      نوید خوشنام شنبه 28 شهریور 94
       

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۹۸۴۳ در تاریخ چهارشنبه ۱۳ فروردين ۱۳۹۹ ۰۳:۴۶ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      کیمیاطولابی
      پنجشنبه ۱۴ فروردين ۱۳۹۹ ۱۳:۲۶
      زیبا ولی قلمی سخت...ازمنظر چندم شخص و..راوی
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0