سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

پنجشنبه 14 فروردين 1404
    5 شوال 1446
      Thursday 3 Apr 2025

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        انسان راستگو برجسته ترین اثر خداوند است.الكساندر پوپ

        پنجشنبه ۱۴ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        رویای خیس
        ارسال شده توسط

        صابرخوشبین صفت

        در تاریخ : دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸ ۰۲:۵۰
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۷۲۸ | نظرات : ۲

        االلل
         
        صدای سگها ، خوابش را به هم زده بود . پالتوی سیاه رنگ رفته اش را روی دوش انداخت و به سمت اصطبل اسبها رفت و نگاهی به داخل آن انداخت و در حالی که خیلی خسته بود به سمت گله ی گاو ها رفت و سری هم به آنجا زد .
        بعد راهش را گرفت و به سمت اتاقک راه افتاد .
        در حالی که می خواست وارد اتاقک شود ، صدایی او را متوجه خود کرد .
        ایستاد و نگاهی به پشت سر کرد .
        خوب که نگاه کرد ، قربان پسر کد خدا را دید .
        نگاهش کرد و گفت : قربان جان چه شده پسرم .
        قربان که خیلی سردش شده بود ، گفت : مش رحمان اگه اجازه بدی بیام تو اتاقک و .....
        که مش رحمان تعارفش کرد و او هم بلافاصله وارد شد .
        بعد در حالی که دستهایش را با آتش منقل گرم می کرد ، نگاهی به مش رحمان انداخت و گفت : پدرم سلام رساند و گفت به مش رحمان بگو که راهزن ها چند روزی است که نزدیک آبادی ما چادر زده اند .خیلی حواست را بده تا از فردا شب یک گروه برای نگهبانی تشکیل می دهیم . فعلا امشب خوب مراقب باش .
        مش قربان در حالی که داشت به حرفهایش گوش می داد ، قوری چای را برداشت که برایش چای بریزد که قربان از خستگی زیاد همان جا در کنار منقل دراز شد و خوابش گرفت .
        یک استکان چای برای خودش ریخت و در حالی که داشت چای می خورد به سمت صندوقچه رفت و اسلحه ی قدیمی اش را از داخل صندوقچه در آورد .
        اسلحه را که دید ، گریه اش گرفت و با صدای بلند شروع به گریه کرد .
        قربان که با صدای گریه ی مش رحمان از خواب بلند شده بود ، به سمتش رفت و دستش را گرفت و گفت : چه شده ؟ چرا یهویی اینطور شدی؟
        مش رحمان در حالی که با دستمال ، اشکهایش را خشک می کرد ، گفت :
        راستش با دیدن اسلحه یاد " حمید " پسرم افتادم .
        قربان هم که مثل او گریه اش گرفته بود ، گفت : می دانم . ولی چه باید کرد .
        اتفاقی است که افتاده و کاری هم نمی شود کرد .
        و با هم گریه ی شان گرفت .
        یکی برای پسر بزرگش که هزار تا آرزو برایش داشت و یکی هم برای دوست صمیمی اش .
        بعد از چند دقیقه ای که گریه کردند ، قربان از مش رحمان خواست که یک بار دیگر اتفاق آن شب را برایش تعریف کند .
        و دو تا چای ریخت و جلو مش رحمان گذاشت .
        مش رحمان در حالی که بیش از حد ناراحت بود ، استکان چایش را خورد و شروع به گفتن ماجرای آن شب کرد :
        "نیمه های شب بود و در حالی که هوا به شدت سرد شده بود ، در آبادی خیلی سر و صدا شده بود و از همه طرف صدا می آمد که عده ای راهزن وارد آبادی شده .
        من هم آن شب در حالی که خیلی خسته بودم ، اسلحه را به دست گرفتم و خودم را در اصطبل اسبها پنهان کردم که در همین موقع دو تا از آن راهزنها وارد اصطبل شد و من هم معطل نکردم و با دو تیر آنها را به جهنم فرستادم .
        به سمتشان رفتم و در حالی که اسلحه هایشان را بر می داشتم ، عینکم افتاد و شیشه ی آن ترک برداشت .
        به درستی جایی را نمی دیدم که در همین موقع از طرف اتاقک صدایی آمد .
        خیلی سریع خودم را به اتاقک رساندم و در حالی که به درستی نمی دیدم ، در پشت در کمین کردم و در حالی که داشت بیرون می آمد ، اسلحه را به سمتش گرفتم و در حالی که در تاریکی به درستی نمی دیدم ، ماشه را کشیدم و شلیک کردم که صدای حمید را شنیدم که می گفت : بابا بابا
        و دیگر خیلی دیر شده بود ."
        و هر دو باز هم به زیر گریه زدند و با صدای بلند گریه کردند .

        پایان
        صابر خوشبین صفت
        اهواز : 26 اسفند 1398

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۹۷۸۱ در تاریخ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸ ۰۲:۵۰ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        ایمان اسماعیلی (راجی)
        سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸ ۰۰:۳۱
        درود جناب صابر عزیز
        خیلی غم داشتم که بیشتر شد
        پاراگراف دوم خط هفتم
        اشتباه تایپی داشتید
        بجای مش رحمان مش قربان نوشتید
        لذت بردم برادرجان خندانک
        صابرخوشبین صفت
        صابرخوشبین صفت
        سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸ ۰۱:۰۰
        درودها بر شما
        جناب اسماعیلی عزیز
        ممنون از این اینکه با دقت خوانده اید و حتی متوجه اشتباه تایپی آن هم شده اید .
        مرحبا دوست من
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        مهدی سمیاری

        یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم ووو از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم ووو یک روز می آیی و من نه عقل دارم نه جنون ووو نه شک به چیزی نه یقین مست و خمارت نیستم ووو شب زنده داری میکنی تا صبح زاری میکنی ووو تو بی قراری میکنی من بی قرارت نیستم ووو پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد ووو گل می دهی نو میشوی من در بهارت نیستم ووو زنگارها را شسته ام دور از کدورتهای دور ووو آیینه ای رو به تو ام اما کنارت نیستم ووو دور دلم دیوار نیست انکار من دشوار نیست ووو اصلا منی در کار نیست امنم حصارت نیستم
        شاهزاده خانوم

        دلت گرفته از این دنیا ااا دلت گرفته برای خودت گاهی
        مهدی سمیاری

        معشوقه ی ما بود دل آرام جهان شد
        شاهزاده خانوم

        توی زنجیر هم نمی خواهم ااا پیش ِ آدم فروش گریه کنیم ااا بغلم کن شقایق غمگین ااا تا که با داریوش گریه کنیم
        یدالله عوضپور آصف

        انقلاب دوچشم تو در راه ست هرکه باشد مخالفش فانی ست اضطراب آورست این جنبش موجهایش بلند و طوفانی ست

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1