سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 6 اسفند 1399
    13 رجب 1442
    • ولادت حضرت امام علي عليه السلام، 23 سال قبل از هجرت
    • آغاز ايام البيض، اعتكاف
    Wednesday 24 Feb 2021

      پر نشاط ترین اشعار

      ذهن شما مانند کارخانه است. افکار شما مدیر تولید آن و نظرات دیگران مواد خام این کارخانه می باشد. پرمودا باترا

      چهارشنبه ۶ اسفند

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      سفر نوستالژیک(قسمت هفتم)
      ارسال شده توسط

      سمیرا_خوشرو

      در تاریخ : سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸ ۱۶:۱۸
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۵۵ | نظرات : ۶

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت هفتم)
      🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿

      مامانم میگه: از خرچنگ پرسیدن چرا کج راه میری؟
      جواب میده: جوونیه دیگه!!
      ضرب المثل قدیمیه، یعنی جوونا از بس که ذوق و شوقشون و انرژیشون زیاده نمیدونن دارن چیکار میکنن.
      تو بهار و تابستون اگه بریدکنار رودخونه ها که نزدیکشون خونه هست حتما میبینید کنار آب، یه جایی هست که نصفش زمین و نصف دیگش آبه، لونه درست کردن برای غاز و اردک
      چون فصل کشاورزیه و نباید وارد مزرعه بشن از طرفی هم حیوونکیا به آب احتیاج دارن پس باید یه مدتی این حبس موقتی رو تحمل کنن.
      الان اینجا غازو اُردکای ما هستن، با آب بازیشون کلی شلوغ کردن.
      یاد یه چیستان افتادم:
      اون چیه که شاهِش میره، ولی لشکرش نمیره؟
      رودخونه، آبش میره ولی سنگاش باقی میمونن.
      پدرم تو شبای زمستون کلی از این چیستانای قدیمی برامون مطرح می کنه، آخرشم جواباشو بهمون میگه، پدرم تعریف میکنه: قدیما اینجوری نبود که به ساده گی جوابو بگن، نوبتی باید جواب میدادن، هر کسی جواب غلط میداد چشماشو می بستن، جلوش یه دایره با زغال روشن درست میکردن، وسطش یه زغال خاموش میذاشتن. اون باید با چشم بسته زغال سرد رو برمیداشت، چون نمیدید اشتباهی به زغال داغ دست میزد و یه کوچولو میسوخت!!
      اونوقتا هم توو اتاق رو آتیش غذا درست میکردن، همیشه زغال داغ توو دسترس بود.
      خلاصه یکی ازسرگرمیهاشون این بود.
      حالا دوس دارم برم یه سری به مزرعمون بزنم، چند روز پیش نشا کردیم. من خودم عاشق نشا کردنم، وقتی پاهامو تو گِل سرد فرو می کنم و بوته های سبز رو با فاصله و منظم تو دل مزرعه مینشونم حس خوبی بهم دست میده، یه آرامشی داره که نمیشه وصفش کرد.
      پدرم دوست نداره ما تو مزرعه کار کنیم! میگه: من یه عمر جون کندم، تموم استخونام پوسیدن تو گِل، ولی سهمم فقط دستای خالیه پینه بسته ست ! کسی حمایتمون نمیکنه، کشاورزی آینده ای نداره، نمیخوام بچهام اینکارو ادامه بدن.
      حقداره، کاشت برنج خیلی زحمت داره و پر هزینه هست، مزرعه مثل بچه نگهداری میخواد، باید ازش دائماً مراقبت کنی تا به ثمر برسه. آخرشم دلالا به قیمت ناچیز ازمون میخرن.
      اینجا مزرعه عمو حسینم هست، بعدش دشت سرسبز ماست، دست تو دست نسیم دارن میرقصن، چند ماه سبزن، بعدشم میشن دشت طلایی، وقتی خوشه های زرد برنج مثل گوشواره های طلا از شونه ی ساقه ها آویزون میشن دیدن دارن...
      پایان قسمت هفتم
      سمیرا_خوشرو_شبنم

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۹۷۵۹ در تاریخ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸ ۱۶:۱۸ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸ ۱۷:۰۶
      درود استاد خندانک
      داستانی شیرین و لذتبخش خندانک خندانک خندانک
      چقدر فضای داستانتون دوست داشتنیه آدم یاد بهشت میوفته... البته بهشت که هنوز نرفتیم ولی خب تصورمون از بهشت همینجوریه... پر از صلح و صفا...
      شاد باشید خندانک
      سمیرا_خوشرو
      سمیرا_خوشرو
      چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸ ۱۸:۳۵
      درودتان استاد زارع گرامی
      سپاسگزارم از حضور پرمهرتان
      برقرار باشید
      🌹🌹🌹🌹🌹
      🌸🌸🌸🌸
      🙏🙏🙏🙏
      ارسال پاسخ
      امین تهرانی
      چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸ ۰۸:۴۰
      سلام

      یعنی یه کوچولو سوختن طرف با زغال سرگرمی بوده.

      مثل همیشه خیلی خوب توصیف کردی انگار دارم با فضا و فرهنگ گیلان بیشتر آشنا میشم. ممنونم از شما خندانک
      سمیرا_خوشرو
      سمیرا_خوشرو
      چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸ ۱۸:۳۶
      درودتان گرامی
      سپاسگزارم از توجه شما
      برقرار باشید
      🌹🌹🌹🌹
      🌸🌸🌸🌸
      🙏🙏🙏🙏
      ارسال پاسخ
      ایمان اسماعیلی (راجی)
      يکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸ ۱۵:۲۴
      درود بانو
      ضرب المثل مادر
      و چیستان های پدر رو دوست داستم
      و البته ادامهه داستان شمارو
      سمیرا_خوشرو
      سمیرا_خوشرو
      دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸ ۱۴:۰۱
      درودتان گرامی
      سپاسگزارم از توجه شما
      برقرار باشید
      🌹🌹🌹
      🙏🙏🙏🙏
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0